نگاهی به وضعیت تاسف بار جوانان در ایران …(دوستی یا کسب وکار سکس)

سر طنابی از زمین بیرون زده است و هر چقدر آن را می‌کشیم چیزی بیرون نمی‌آید. ما روی زمین ‌ایستاده‌ایم و زمین را می‌کشیم. کار بیهوده یعنی ‌این!

 
بخشی از جامعه ما با ارزش‌هایی می‌جنگد که خود با آن زندگی می‌کند. چیزی را نفی می‌کند که خود از آن لذت می‌برد. آشکارا علیه چیزها و کارهایی صحبت می‌کند که خود در پنهان از آن چیزها استفاده می‌کند و آن کارها را انجام می‌دهد. مسئله بر سر ریا و دروغ و پنهانکاری تحمیل شده از ‌ایدئولوژی حکومتی به جامعه نیست؛ مسئله بررسی روش زندگی شماری از نسل جوانی است که رفته رفته در حال مسلط شدن بر اجتماع ‌ایران هستند.
 
اگر نسل جوان دهه ۷۰ و ۸۰ پسرهایشان با سبیل و یقه‌باز پیراهن‌ها و درگیری‌های فیزیکی در یاد مانده‌اند و دختران‌شان با ظاهر شدن با چادر مشکی و صورت‌های بی‌آرایش در خیابان آنهم به همراه مادر، اکنون نسل جوان را با لباس زیر بیرون زده از شلوارهای جین، آرایش صورت و مدل موهای عجیب و غریب پسران و مدگرایی، صورت‌های پر آرایش و دهن‌کجی به دین حکومتی و سنت‌های فرهنگی دختران می‌شناسند. صحبت مطلقاً بر سر ارزش‌ها نیست. ارزش‌ها ساخته و پرداخته شیوه تولید، مناسبات فرهنگی، جغرافیا و تاریخ یک اجتماع هستند. ارزش‌ها امور تحمیل شده از جامعه‌اند که می‌توانند توسط افراد و حکومت‌ها، خواسته یا ناخواسته، برنامه‌ریزی یا اتفاقی توسط جوامع اخذ و به خود آن تزریق شوند.
 
اینجا می‌خواهم از نسل جوانی صحبت کنم که به خودرو به چشم وسیله حمل و نقل نمی‌نگرد؛ به همراه سیم کارت اصلی تلفن همراه خود، یک یا چند سیم کارت اعتباری با شماره‌های گوناگون دارد؛ بخش عمده‌ای از هزینه‌هایش خرید لوازم آرایشی- بهداشتی و پوشاک است؛ افزایش قیمت بنزین برایش نه یک مشکل اقتصادی که یک بحران هویتی است؛ ادبیاتش هر لحظه بیشتر به فحش‌های «کاف‌دار» تزئین شده است؛ شب‌نشینی و قلیان با تمباکوی میوه‌ای کشیدن را به کوهنوردی و طبیعت گردی ترجیح می‌دهد و دخترانش بین سختی استقلال یا امنیت تکیه بر دیگری سرگردانند و مرز بین اوقات فراغت و خود زندگی را مخدوش کرده‌اند.
 
‌ایرانی‌ها در سال گذشته دو میلیارد دلار کالاهای آرایشی مصرف کرده‌اند. یعنی سه‌هزار و ۶۰۰ میلیارد تومان هزینه‌ای که می‌توانست صرف ‌ایجاد اشتغال در ‌ایران شود و حداقل با آن می‌توانستیم یک کارخانه تولید لوازم آرایشی با مواد اولیه مرغوب برای تولید لوازم آرایشی که مصرف آنها روبه رشد است احداث کنیم. به این ترتیب می‌توانستیم از خروج سالانه دو میلیارد دلار ارز از کشور جلوگیری کنیم و از تراز منفی تجاری ‌ایران بکاهیم.
 
تاریخ جنون
 
تاریخ‌این نسل رو به افزایش را به راحتی می‌توان تاریخ جنون نامید. جنون مصرف، جنون لذتجویی، جنون بی تعلقی، جنون شکستن ارزش‌ها، جنون تخریب خود برای انتقام گرفتن از جنون خفقان حکومتی، جنون فریب، جنون فتح بدن، جنون تنانگی، جنون یک بعدی شدن و بدتر از همه جنون فروپاشی اجتماعی.
 
 
اگر نسل جوان دهه ۷۰ و ۸۰ پسرهایشان با سبیل و یقه‌باز پیراهن‌ها و درگیری‌های فیزیکی در یاد مانده‌اند و دختران‌شان با ظاهر شدن با چادر مشکی و صورت‌های بی‌آرایش در خیابان آنهم به همراه مادر، اکنون نسل جوان را با لباس زیر بیرون زده از شلوارهای جین، آرایش صورت و مدل موهای عجیب و غریب پسران و مدگرایی، صورت‌های پر آرایش و دهن‌کجی به دین حکومتی و سنت‌های فرهنگی دختران می‌شناسند.
تاریخ‌این نسل را تاریخ پسرانی خواهند دانست که فکر می‌کنند فریب داده‌اند و دخترانی که اجازه می‌دهند چنین قضاوت شوند که فریب خورده‌اند. نسلی که به دلایل اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی هیچ چیزی برای پر کردن خلاء خود ندارد. نه موسیقی، نه هنر، نه‌ اندیشه، نه سفر و نه هیچ چیز دیگر برای پر کردن ‌این فضای تهی، اما پر کشش وجود ندارد. به ناگاه دانشگاه و تشکیل خانواده هدف قرار می‌گیرند. ظرفیت پذیرش رشته‌های دانشگاهی از ۵۰۰ هزار به یک میلیون و هفتصد هزار افزایش می‌یابد ولی از آنجایی که اشتغال‌زایی در پس آن وجود ندارد دانشگاه دیگر نه سکوی پرشی برای زندگی که برای شماری از جوانان، محلی برای تفریح و خوشگذرانی «مشروع و عرفی» تبدیل می‌شود.
 
در طول تحصیل هرگونه فشار مسئولیت و بازخواست از گرده‌ این جوانان برداشته می‌شود و بی‌نظارت دوران تحصیل مقاطع پایین‌تر از سوی خانواده و پذیرش رفتارهایی از سوی جامعه که «دانشجویی» نامیده می‌شوند، زمینه مساعد بروز همه کمبود‌ها و علنی شدن تمام نقایص اجتماعی و نقطه ضعف‌های ایدئولوژی حکومتی می‌شوند.
 
بعد از آن ورزش عرصه‌ای برای پر کردن خلاء زندگی‌های ‌این نسل شد. تعداد باشگاه‌های ورزشی افزایش چشمگیر یافت و در رشته‌های تازه تاسیس جوانان ایرانی به مقام قهرمانی و نایب قهرمانی جهان دست یافتند. اما مدیریت مفتضحانه حکومتی و ورزشی که فقط پرکننده زمان حال بود و با ‌آینده کاری نداشت خیلی زود جذابیت خود را برای‌ این نسل از دست داد و به عرصه‌هایی کشیده شد که در سطور پایین‌تر توضیح داده خواهد شد.
 
این نسل رو به افزایش خیلی زود به ‌این نتیجه رسید که می‌تواند از بدن خود لذت ببرد و همه لذت‌های سرکوب شده‌ دیگر را در ‌این لذت باز یابد. ناخودآگاه، ‌این نسل از نوعی اعتراض در عمل خود هم بهره‌مند می‌شد و در‌ اندک زمانی همه عرصه‌های دیگر در خدمت ‌این کشف جدید قرار گرفت؛ از ورزش تا دانشگاه، از کار تا تفکر همه چیز ابزاری برای بهره‌مندی بیشتر از تن خود و تن دیگران شد. تکنولوژی برای خدمت در‌ این عرصه به حضور طلبیده شد و دیری نپایید که حکومت دریافت می‌تواند با مدیریت ‌این کشش از مهار خارج شده بخش عظیمی از نیروهای اجتماعی ‌این نسل را که با محافظه‌کاری بیگانه است، بگیرد و از سیستم اجتماعی خارج کند.
 
در جمع پسران
 
نمی‌دانم تا چه حد یک رسانه ظرفیت بازتاب واقعیت‌های اجتماعی را دارد. آن هم در مورد موضوعی که برای جامعه تابوی سنگینی محسوب می‌شود و و همه ما به نوعی قربانی یا پرورش یافته آن هستیم؛ تابوهایی که توسط عده‌ زیادی از افراد اجتماع نادیده گرفته می‌شوند، اما همچنان در ارتباط با آنان ظاهرسازی می‌شود.
 
تاریخ‌این نسل رو به افزایش را به راحتی می‌توان تاریخ جنون نامید. جنون مصرف، جنون لذتجویی، جنون بی تعلقی، جنون شکستن ارزش‌ها، جنون تخریب خود برای انتقام گرفتن از جنون خفقان حکومتی، جنون فریب، جنون فتح بدن، جنون تنانگی، جنون یک بعدی شدن و بدتر از همه جنون فروپاشی اجتماعی.
شاید بهتر است ادبیات و شرح فتح الفتوحات ‌این جوانان را نادیده بگیرم و فقط به ‌این موضوع اشاره کنم که ۹۰ درصد صحبت‌ها در‌ جمع‌های دوستانه این نسل، پیرامون سوژه‌های جنسی و گزینه‌های موجود برای فرایندی است که اسم آن را «مخ زدن» گذاشته‌اند. درآوردن شریک‌های جنسی هر کدام از دوستان از چنگ‌شان تبدیل به یک شوخی و ارائه مهارت و برتری شده است که البته تکرار آن از نظر جمع یک ارزش منفی ناپسند به حساب می‌آید.
 
آشنایی‌های کوتاه‌مدت و سبک رفتاری، به رابطه‌های «بزن- درو» معروف شده است؛ روابطی که بعد از یک یا چند تماس جنسی به پایان می‌رسند و البته نقش قربانی در آن – نه‌اینکه وجود نداشته باشد- هر روز کمتر و کمتر می‌شود. ‌این روند قربانی ندارد چرا که خودش را بازتولید می‌کند و مورد پذیرش قرار می‌گیرد. هر دو طرف رابطه کم و بیش از پایان آن مطلع هستند؛ گرچه شاید در یک طرف آن امید به دیگرگون شدن پایان تکراری ‌این روابط هنوز وجود داشته باشد.
شماره‌های موبایلی که دست به دست مبادله می‌شوند، بخشیده می‌شوند و یا تعویض می‌شوند. مشخصات جسمی، مدل ماشین، دانشگاه و رشته، محل سکونت، شغل پدر، باکره بودن یا نبودن صاحبان آنها معیار انتخاب این شماره‌ها است. ‌این شماره‌ها متعلق به کارگران جنسی نیستند بلکه متعلق به نسلی هستند که جز تن خود و لذت هم‌تنی هویت دیگری در جامعه و زندگی‌اش ندارد.
 
در جمع دختران
 
گرچه پسران فکر می‌کنند که آنان را فریب می‌دهند، اما دختران بهتر از پسران بر کلیت ‌این مسئله اجتماعی واقف هستند. آنها به ‌این بازی وارد می‌شوند و برای خروج از آن هم برنامه دارند. ممکن است برنامه آنها با موفقیت همراه نباشد و آنان در بازی حل شوند، اما به هر حال فکر کردن به مکانیسم خروج از ‌این بازی نوعی تکامل است که در پسران کمتر از دختران دیده می‌شود.
 
۹۰ درصد صحبت‌ها در‌ جمع‌های دوستانه این نسل، پیرامون سوژه‌های جنسی و گزینه‌های موجود برای فرایندی است که اسم آن را «مخ زدن» گذاشته‌اند. درآوردن شریک‌های جنسی هر کدام از دوستان از چنگ‌شان تبدیل به یک شوخی و ارائه مهارت و برتری شده است که البته تکرار آن از نظر جمع یک ارزش منفی ناپسند به حساب می‌آید.
شمار زیادی از دختران نیز قادر به فریب پسران هستند. وقتی دخترها می‌دانند، یا اگر نمی‌دانند در اثر انتقال تجربه دیگر دختران و کسب تجربه مستقیم از خیانت‌ها و بوالهوسی‌های پسران در قالب ارتباط‌های متعدد جنسیِ «همزمان» مطلع هستند چرا آنها چنین کاری نکنند؟ در بین یکی از سوژه‌هایی که مورد تحقیق قرار دادم دختری به صورت همزمان با ۱۹ پسر ارتباط داشت؛ که البته با پسرانی که همزمان با چهار، پنج دختر ارتباط جنسی دارند و هر دو هفته یا یک ماه شریک‌های جنسی خود را تغییر می‌دهند تفاوتی ندارد. نمی‌دانم باید اسم این روابط را ارتباط عاطفی گذاشت یا چه چیز دیگر. او فقط با یکی از‌ این پسرها سکس می‌کند و با نمایاندن خود به عنوان یک انسان معتقد به اصول مذهبی از ارتباط جنسی با ۱۸ پسر دیگر سر باز می‌زند. گرفتن شارژ تلفن اعتباری، خرید لباس، گرفتن کادو، مسافرت رایگان، استفاده از تفریحات پرهزینه مانند کارتینگ و پینت بال، تامین هزینه‌های دانشگاه تا پرداخت اقساط ماشین و غیره نمونه‌هایی از دلایلی هستند که دخترها برای ‌ایجاد ارتباط‌های پر ریسک بیان می‌کنند.
 
استادی در فریب در بین دختران و پسرانی که روابط متعدد و همزمان با جنس مخالف دارند به حدی است که حتی راهکارهای مقابله با گاف‌های مرسوم در‌ این نوع روابط هم از قبل موجود است. وقتی پیامکی که با اسم اشتباه آغاز شده است برای یکی از طرفین متعدد ‌این نوع رابط فرستاده می‌شود لزوماً نباید کار به فاجعه یا مسلم شدن خیانت یا ارتباط همزمان تلقی شود: «این را برادر/ خواهر کوچک‌تر من برای دوستش ارسال کرده است. خودش خط تلفن ندارد. پدرم/ مادرم موبایلش را از او گرفته است.» این راهکاری است تجربی که وقتی به عنوان یک گفت‌وگوی دوستانه و برای خنده تعریف شده است در ذهن دوستان به عنوان یک «درس» درج شده است.
 
نتایج
 
تاکید دارم که مسئله مطرح شده در بالا نمی‌تواند یک ریشه مستقل جدای از روابط اجتماعی داشته باشد و نتایج منفی آن هم بی‌شک فقط زاده مستقیم خود‌ این مسئله اجتماعی نیستند.
 
یکی از مخرب‌ترین پیامدهای ‌این مسئله اجتماعی گرایش به ماجراجویی جنسی است که در بستر فانتزی‌های یک جامعه به شدت در معرض سانسور، به سرعت به مرحله اعمال خشونت در سکس به خود یا دیگری تبدیل می‌شود.
از وضعیت اقتصادی جامعه تا خفقان حکومتی و افزایش ضریب نا امیدی مردم ایران تا احساس عدم امنیت و نبود هیچ عامل پرکننده‌ای برای زندگی و یا جایگزینی برای تفریح و لذت بردن (که امروزه از حقوق مسلم انسان‌ها محسوب می‌شود و حتی در بعضی از کشورها در قانون اساسی آن کشور هم درج می‌شود)، رشد یافتن در شرایط جنگ یا رشد یافتن در جامعه‌ای که اکثریت آن را افراد تجربه‌کننده یک جنگ وسیع و طولانی تشکیل می‌دهند، بودن در خطر جنگ و از بین رفتن تمامی روحیات فرهنگی و اجتماعی (اعم از مترقی و ارتجاعی) با تیغ دین و به نفع دین از جمله عواملی هستند که تقویت‌کننده ‌این مسئله اجتماعی و شریک در تبعات آن هستند.
 
سقوط آزاد آمار ازدواج، افزایش آمار طلاق، افزایش سقط جنین، افزایش آمار خیانت در روابط زناشویی، قتل‌های ناموسی، اعمال خشونت فیزیکی و روانی علیه زنان، اعمال خشونت روانی علیه مردان، عدم تعادل در اثر آسیب‌های روحی فرزندان خانواده‌های درگیر ‌این مسئله یا خانواده‌های تشکیل شده از دل ‌این نوع روابط از جمله معضلات اجتماعی هستند که ‌این عامل به صورت مستقیم و غیر مستقیم روی آنها تاثیر می‌گذارد.
 
یکی از مخرب‌ترین پیامدهای ‌این مسئله اجتماعی گرایش به ماجراجویی جنسی است که در بستر فانتزی‌هایی یک جامعه به شدت در معرض سانسور، به سرعت به مرحله اعمال خشونت در سکس به خود یا دیگری تبدیل می‌شود (می‌رسد/ جهش می‌کند)؛ موضوعی که خود در بستر عدم آموزش یافتن کودکان در همه زمینه‌ها، ترویج بازی‌های کامپیوتری، شبکه‌های ماهواره‌ای تبلیغ‌کننده کشتی کج و فنون رزمی، نداشتن صنعت سینمای بومی و رواج خشن‌ترین و جنسی‌ترین کالاهای تولید شده در صنعت سینمای هالیوودی در میان مردم که بدون قوانین طبقه‌بندی در اختیار همه اقشار سنی قرار می‌گیرد، حداقل تبعاتش ترویج خشونت در بین عوامل و خودکشی در بین روشنفکران در اثر پوچی به انتها رسیدن در هر دو گروه است. باز تولید دوباره مردسالاری در جهانی که سعی در زدودن ‌این روابط دارد پی‌آمد قطعی ترویج ‌این خشونت لوکس و اجتماعی است.
 
هدف‌این نوشته سیاه نمایی نیست
 
مسلماً بررسی یک مسئله اجتماعی در ‌ایران ربطی به اینکه «شعر حافظ قشنگ است»، ندارد. در ‌این نوشته صحبت از تبدیل شدن ارتباط جنسی نه به عنوان یک تفریح یا حتی شغل که «محور» و «متن اصلی زندگی روزمره» نسلی است که قرار است ستون اصلی جامعه ایران باشد و در یکی از بحرانی‌ترین اوضاع بین‌المللی تاریخ خود را از کانون بحران‌های بین‌المللی خارج کند و جامعه را حداقل یک قدم در مسیر تکامل خود به جلو ببرد.
 
 توجه کنید که حتی نیروهای سیاسی جوان داخل ‌ایران و پناهندگان جوان خارج ‌ایران هم از آن مستثنی نیستند. با ‌اندکی تحقیق می‌توانید به روابط «جایگشتی» در کلونی‌های سیاسی‌ ایرانی پی‌ببرید.‌ این مسئله حتی در بین نخبگان‌ این نسل به شکل و شمایل دیگر اما با همین محورها برقرار است. نباید فراموش کرد که ‌این آگاهی انسان نیست که هستی اجتماعی او را می‌سازد، بلکه‌ این تعین‌های زندگی اجتماعی انسان‌هاست که افکار آنان را شکل می‌دهد. از‌ این روابط اجتماعی در نهایت چه افکاری و چه «شیوه»، «روش» و «هدف» مبارزاتی می‌تواند استخراج شود؟
 
این نوشته‌ ادعای قطعیت ندارد چرا که خود را علیه قطعیت‌های موجود قرار داده است. صحبت از یک فرد یا یک گروه از افراد در میان نیست. صحبت بر سر یک مسئله اجتماعی گسترده است. مسئله‌ای اجتماعی که از خودرو لوکس، مارک لباس، فلسفه و تریبون و زنان و غیره یک کارکرد مشترک استخراج می‌کند و هرگونه پرداختن جزئی به آن مردود است. این نوشته دغدغه حفظ خانواده را ندارد.
 
نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

به کدامین جرم و گناه بهترین فرزندان و خدمتگزاران این دیار در زندان اند؟

جمعی از خانواده های زندانیان سیاسی با صدور بیانیه ای ضمن اعتراض با برخوردهای ضد حقوق بشری و ضد انسانی صورت گرفته با زندانیان سیاسی، انتقال بهمن احمدی امویی به زندان رجائی شهر و به دنبال آن انتقال وی به انفرادی این زندان را محکوم کردند.

به گزارش نوروز، در بخشی از این بیانیه آمده است: “آیا این گونه اقدامات ضد حقوق بشری و ضد شرعی و ضد انسانی حتی برای هواخواهان جمهوری اسلامی به واقع قابل توجیه است که بتوان به تبع آن جامعه جهانی را توجیه نمود؟ مسئولین محترم قوه قضائیه چگونه و با چه توجیهی این اقدامات غیرقانونی را مشروعیت می بخشند. چگونه زندگی زوجین جوان را به مخاطرات جدی می افکنند و می توانند خواب آسوده داشته باشند؟ این که مهسا امرآبادی در درون زندان اوین و ژیلا بنی یعقوب در بیرون زندان امکان ملاقات با همسران خود را که یکی در بند عمومی و دیگری در انفرادیِ زندانی در استانی دیگر اسیرند، نداشته باشند رضایت خاطر چه کسانی را جلب می کند و دل هایشان را آرام می کند؟”

متن کامل این بیانیه در پی می آید:

بسم الله الرحمن الرحیم

الهی لم اسلّط علی حسن ظنّی قنوط الایاس ولاانقطع رجائی من جمیل کرمک.

در ماه مبارک شعبان، و در آستان اعیاد شعبانیه، ما خانواده های زندانیان سیاسی چشمان امیدوار خود را به رحمت الهی دوخته ایم تا بارقه های لطف و کرمش شامل حالمان شود. و فرازهای عالی دعای شعبانیه فرصت و مجال راز و نیازی درخور خدائیش برایمان فراهم می آورد اما امان از بندگان خدا که روح خدایی در جسم خاکی شان دمیده شده و صفات او را به فراموشی سپرده اند!

مسئولین قوه قضائیه ما که باید عدالت را به شهروندان پیشکش کنند، دم از قانون می زنند و بی قانونی را نصب العین قرار داده اند. چرا؟؟؟ بارها پرسش کرده ایم که به کدامین جرم و گناه بهترین فرزندان و خدمتگزاران این دیار در زندان و حبس و حصرند و محروم از حقوق اولیه خود اما پاسخمان را با ایجاد شرایط بدتر برای عزیزانمان گرفته ایم. بارها پرسش کردیم که زندان های طویل المدت و محرومیت های بیست ساله و سی ساله از حقوق اجتماعی براساس چه منطقی توسط قضات به عنوان حکم به فعالان سیاسی و روزنامه نگاران و دانشجویان بی گناه داده می شود اما با پدیده های غریبی چون قرنطینه و انفرادی های طولانی در زمان اجرای حکم و زندان در تبعید مواجه شدیم و هنوز از حیرت این عجایب به در نیامده و اعتراض هایمان به جواب نرسیده شاهد تکرار بی قانونی ها هستیم.

بعد از صدور و اجرای احکام زندان در تبعید ضیاء نبوی و مجید دری و انتقال جمعی از زندانیان سیاسی به زندان رجائی شهر که اینک در استان البرز قرار دارد و انتقال سید مصطفی تاجزاده به قرنطینه و انفرادی، که منجر به روزه داری اعتراضی وی از ۲۰ بهمن ماه ۸۹ تا کنون شده است، هنوز از شوک این اقدامات غیرقانونی درنیامده شاهد اجرای حکم نرگس محمدی و انتقال وی به زندان زنجان در کنار زندانیان عادی و تأیید حکم سیزده سال زندان در تبعید برای وکیل عدالت خواه و آزادی طلب عبدالفتاح سلطانی بودیم و اینک چندروزی است که خبر محیرالعقول انتقال بهمن احمدی امویی به زندان رجائی شهر و به دنبال آن انتقال وی به انفرادی این زندان ما را سخت نگران استمرار این اقدامات غیرقانونی کرده است.

به راستی آیا فشاری که بر زندانیان سیاسی ما با محرومیت ها از حقوق اولیه شان حتی به عنوان یک زندانی عادی و نیز بر خانواده هایشان روا داشته می شود به نظر اندک می رسد که با تشدید این فشارها زندگی را برآنان تنگ و شرایط عسروحرج برایشان به وجود می آورند؟

آیا این گونه اقدامات ضد حقوق بشری و ضد شرعی و ضد انسانی حتی برای هواخواهان جمهوری اسلامی به واقع قابل توجیه است که بتوان به تبع آن جامعه جهانی را توجیه نمود؟ مسئولین محترم قوه قضائیه چگونه و با چه توجیهی این اقدامات غیرقانونی را مشروعیت می بخشند. چگونه زندگی زوجین جوان را به مخاطرات جدی می افکنند و می توانند خواب آسوده داشته باشند؟ این که مهسا امرآبادی در درون زندان اوین و ژیلا بنی یعقوب در بیرون زندان امکان ملاقات با همسران خود را که یکی در بند عمومی و دیگری در انفرادیِ زندانی در استانی دیگر اسیرند، نداشته باشند رضایت خاطر چه کسانی را جلب می کند و دل هایشان را آرام می کند؟!!! آیا خدای این جوانان از مصائبی که برآنان می رود راضی است یا پیامبر رحمة للعالمین که این ماه متعلق به اوست و یا بندگان خدا که سیره علوی را از برخورد با حضرت با ستم کننده به آن زن یهودی به یاد دارند و رفتارش با قاتل خود در رمضانی که پیش روی ماست؟!

آیا عسروحرجی که خانواده های دانشجویان زندانی در تبعید، مجید دری، ضیاء نبوی، مجید توکلی و خانواده نرگس محمدی و دیگر زندانیان در تبعید با آن روبرو هستند، توجیه شرعی دارد و اگر دارد چرا برای تنویر افکار عمومی شرح و تفسیر نمی شود؟

ما خانواده های زندانیان سیاسی در این ماه مبارک و در آستانه میلاد منجی بشریت از ظلم و ستم فراگیر بندگان خدا از خالق یکتا و قادر متعال تمنا داریم که هرگز یأس و ناامیدی را بر حسن ظن ما غلبه ندهد و امید ما را به لطف و کرمش منقطع نگرداند. و از بندگان او که در دنیای محل بلا و ابتلا چند روزی بر کرسی قدرت نشسته اند انتظار داریم که عاقبت خویش را با رنجش و آزار بیشتر مردمان و به فغان آوردن مظلومان و شکستن دل هایی بیشتر خراب نکنند و این روزها و شب ها را دریابند به امید عاقبت به خیری.

ما خانواده های زندانیان سیاسی ضمن آرزوی رهایی هرچه زودتر همه عزیزانمان از بند در آستانه نیمه شعبان و ضمن دلجویی از خانواده بهمن احمدی امویی که در حال حاضربه شکل غیرقانونی در انفرادی زندان رجائی شهر بازداشت است، مصرانه تقاضا داریم که اگر عزیزانمان را به آغوش خانواده هایشان بازنمی گردانند لااقل شرایط دشوار قرنطینه و انفرادی و تبعید و ممنوع الملاقاتی و قطع ارتباط و تماس با عزیزانمان را که هیچ گونه برازنده نظام جمهوری اسلامی نیست، مورد تجدید نظر فوری قرار دهند.

جمعی از خانواده های زندانیان سیاسی-1391/4/7

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

بازخوانی سخنان 56 تن از قربانیان وشهدای راه آزادی ایران در حوادث پس از انتخابات..!

با سلام لازم دیدم در طی چند روز گذشته با جمع آوری کلیه آرشیوهای قبلی ام وتهیه وشرح گزارشی برای عزیزان هموطنم به بازخوانی سخنان خانواده ها وشرحی از بیوگرافی شهدای عزیز انتخابات سال 88 بپردازم:

سه سال از انتخاباتِ دهمین دوره ریاست جمهوریِ سال ۱۳۸۸ و شکل گیری جنبشِ اعتراضیِ مردمِ ایران به نتیجه ی اعلام شده برای این انتخاباتِ پر اما و اگر از سوی حاکمیت می گذرد. میرحسین موسوی و مهدی کروبی و همراهان آنها ضمن اعتراض به تقلبِ صورت گرفته در این انتحابات، آن را یک «کودتای انتخاباتی» دانستند که در نهایت نتیجه اعتراضِ آنها منجر به شکل گیری جنبش سبزِ معترضان در ایران و همچنین شکل گیریِ چندین راهپیماییِ اعتراضی در خیابان های تهران و برخی شهرستان های ایران شد.

در جریانِ اعتراضات سال ۸۸ بسیاری از شهروندانِ ایرانی با شلیکِ مستقیمِ گلوله و یا ضرب و شتم از طریق باتوم، استنشاقِ گاز اشک آور، پرتاب شدن از بالای پلِ عابر پیاده، پرتاب شدن از ساختمان، ضرب و شتم در خوابگاه دانشجویی و همچنین رد شدنِ خودروی نیروی انتظامی از روی بدن معترضان کشته شده شدند.

برخی دیگر از شهروندان نیز توسط نهادهای امنیتی دستگیر و به گفته ی خانواده های زندانیان و گواهیِ برخی دیگر از زندانیانِ سیاسی، در اثرِ شکنجه و ضرب و شتمِ مامورانِ زندان، عدم توجه به وضعیتِ بیماریِ آنان و همچنین عدم رسیدگیِ پزشکیِ لازم پس از اعتصابِ غذا و ضرب و شتم در وضعیتِ اعتصاب جان باختند؛ به طوری که حتی در اطلاعیه سازمان قضایی نیروهای مسلح نیز موضوعِ شکنجه ی برخی از زندانیان در کهریزک تایید شده است.

رسانه های دولتی و منابع حکومتی همواره آمارهای ضد و نقیضی را در مورد شمار قربانیان سرکوب های پس از انتخابات اعلام کرده اند و این در حالی است که هرچه از انتخابات فاصله می گیریم، تعداد دیگری از خانواده ها و نزدیکان قربانیان سکوتشان را می شکنند و اطلاع رسانی می کنند.

در همان روزهای نخست راهپیمایی های اعتراضی، کمیته ای از سوی میرحسین موسوی و مهدی کروبی تشکیل شد تا بتواند اخبار، آمار و اطلاعاتِ مربوط به آسیب دیدگانِ حوادثِ بعد از انتخابات را جمع آوری کند. این کمیته اسامی ۷۲ نفر از کسانی را که بر اساس گزارش های رسیده به این کمیته جان باخته بودند، منتشر و اعلام کرد که در موردِ صحت و سقم و آمارِ واقعی مربوط به قربانیانِ انتخابات به پاسخگوییِ نهادهای امنیتی و همکاریِ قضاییِ مسولان نیاز دارد تا در مورد شبهات و موارد مطرح شده در گزارشِ این کمیته به نتیجه روشنی برسد. اما نتیجه این شد که در شامگاه روز هفدهم شهریورماه سال ۸۸، نیروهای امنیتی به دفتر کمیته‌ی پیگیری آسیب ‌دیدگان رفتند، اعضای کمیته را بازداشت کردند و تمام اموال و اسناد آن نیز توسطِ نهادهای امنیتی ثبت و مصادره شد. پس از آن نیز صداوسیما و سایرِ رسانه های وابسته به حاکمیت، به تکذیبِ اسامیِ کشته شدگانی که در این لیست از آنان نام برده شد پرداختند.

کلمه سال گذشته در گزارشی به ذکر برخی ناگفته‌های کمیته‌ی پیگیری امور آسیب‌دیدگان حوادث پس از انتخابات ۸۸ پرداخت و از جمله خبر داد که چند ماه پس از حمله نیروهای امنیتی به دفتر کمیته مذکور و ضبط اسناد و مدارک و دستگیری اعضای آن، نیروی انتظامی در گزارشی محرمانه به مجلس، تعداد جان باختگان پس از انتخابات را ۸۶ نفر اعلام کرده و چندی بعد هم برخی منابع اطلاعاتی، تعداد واقعی کشته شدگان را تا رقم حیرت‌انگیز و فاجعه‌آمیز چند صد نفر ثبت کرده اند. اخیرا هم کمیته گزارشگران حقوق بشر از کشته شدن دست کم ۱۱۲ تن در حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری (تا ۲۵ بهمن ۸۹) گزارش داده و اسامی آنها را به همراه گزیده مشخصات و نحوه کشته شدن ایشان منتشر کرده است.

در شرایطی که دولت و منابع رسمی از هرگونه اطلاع رسانی صادقانه درباره آمار و مشخصات قربانیان اعتراضات پس از انتخابات خودداری می کنند، تکمیل و مشخص شدن این اطلاعات جز با مشارکت خانواده های ایشان و شکسته شدن سکوت آنها و همچنین اطلاع رسانی دوستان آنها و افراد مطلع، ممکن نیست.

سال قبل، سخنان خانواده های ۴۳ تن از کشته شدگان پس از انتخابات طی گزارشی در کلمه گرد آوری شده بود. در یک سال گذشته نیز شمار دیگری از خانواده های جان باختگان انتخاباتی سکوتشان را شکسته اند و در مورد نحوه کشته شدن بستگان خود اطلاع رسانی کرده اند. بر این اساس، در گزارشی که مشاهده می کنید، این بار مجموعه ای از سخنان و اظهارات خانواده های ۵۶ تن از کشته شدگان پس از انتخابات جنجال برانگیز خرداد ۸۸، جمع‌آوری شده است.

این ۵۶ نفر تنها کسانی هستند که خانواده های آنها به صورت رسمی و با نام خودشان با رسانه های مختلف مصاحبه و در مورد وضعیت جان‌باختگان خود اطلاع رسانی کرده اند؛ حال آنکه خانواده های دیگر قربانیان شناخته شده و احتمالا کسان دیگری که هنوز نام آنها به عنوان کشته شده در حوادث پس از انتخابات فاش نشده، تاکنون به دلایل مختلف سکوت اختیار کرده اند. این در حالی است که رسانه ها و مسئولان حکومتی همچنان به تکذیبِ آمارِ کشته‌شدگانِ حوادثِ پس از دهمین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری ایران می پردازند و تعداد آنها را در اظهارات خود به کمتر از سی نفر، تعداد انگشتان دست و حتی یک نفر تقلیل داده اند.

این گزارش علاوه بر گفت‌وگوهایی که مسیح علی‌نژاد به عنوان خبرنگار با تعدادی از خانواده های کشته شدگان داشته، مستند است به گزارش ها و مصاحبه های دیگر همکاران رسانه ای در سایت‌های کلمه، سحام نیوز، روزآنلاین، جرس، کانون صنفی معلمان، سایتِ مادرانِ داغدار، رادیو فردا، صدای آمریکا، بی بی سی و کمیپنِ بین المللیِ حقوقِ بشر و سایت های دیگر که تا کنون جمعا با ۵۶ تن از خانواده های کشته شدگان مصاحبه و یا از نزدیک دیدار کرده اند.

* * *

۱

امیر جوادی فر

امیر جوادی فر دانشجوی مدیریت دانشگاه آزاد قزوین بود که او نیز در جریانِ درگیری های پس از انتخابات در روز ۱۸ تیر بازداشت شده بود. پیکر بی جان این جوان ۲۵ ساله، در حالی به خانواده اش تحویل داده شد که خانواده ی امیر بنا به تصمیمِ شخصی امیر، خودشان تصمیم گرفته بودند برای احترام به قانون او را تحویل پلیس امینت بدهند.

در گزارش هیات تحقیق و تفحص از حوادثِ بعد از انتخابات نیز تاکید شده بود؛ چون امیر جوادی فر در زمان دستگیری مورد ضرب و شتم قرار گرفته و نامبرده از نظر جسمی ضعیف شده و توان مقاومت در برابر صدمات کهریزک را نداشت جان باخت اما علی جوادی فر پدرِ امیر جوادی فر در زمان خاکسپاری فرزندش به صدای آمریکا گفت: امیر در بیمارستان فیروزگر بستری بود، چکاب کامل شده بود، یک شب در بیمارستان خوابید، صحیح و سالم بود و با پای خودش تحویل پلیس پیشگیری داده شد با دست خودم، قبل از اینکه به پلیس برود نوشابه خورد، خنده کرد و گفت دو روز دیگر بر می گردم، ولی پسرم رفت …وقتی خودم با دست های خودم به پلیس تحویل دادم چرا جسد را به من تحویل دادند؟ من چون می دانستم پسرم عاری از هرگونه قصور بود اگر لحظه ای فکر می کردم تقصیری دارد که تحویلش نمی دادم، فراری می دادم، من تحویلش دادم ولی الان فکر می کنم احترام به قانون اشتباه است، من دادم را به کی بگویم، بر اساس قانون رسیدگی بکنند و مسببین این حادثه و آمران را معرفی و محاکمه کنند…

بابک جوادی فر برادر امیر جوادی فر نیز به جرس گفته است: من خودم سراغِ تک تک کسانی که با امیر در کهریزک بوده اند رفته ام، کسانی که به ما گفتند امیر در روزهای آخر بینایی اش را از دست داده بود، کسانی که می گفتند به دلیل آلودگی فضای بازداشتگاه پس از ضرب و شتم، چشم های امیر چرک کرده بود و دیگر بینایی کامل نداشت تا بتواند به تنهایی راه برود. سراغ کسانی رفته ام که زیر بغل امیر را می گرفتند تا موقع راه رفتن به در و دیوار نخورد. امیر در اتوبوسی که ساعت دوازده و نیم ظهر روز بیست و سوم تیر آنها را از کهریزک به اوین منتقل می کردند، به دلیل ضرب و شتم هایی که شده بود، حالش بد می شود، او را پیاده می کنند و بعد روی زمین می خوابانند. با کسی که مراقبت پزشکی می دانست و از اتوبوس پیاده شد و به امیر تنفس مصنوعی داده بود هم صحبت کردم، می گفت؛ امیر موقع تنفس مصنوعی خون بالا آورده بود. بعد از آن، امیر را دیگر به بیمارستان منتقل نکردند، شاید اگر به بیمارستان منتقل می شد، حالا امیر زنده بود.

۲

محمد کامرانی

محمد کامرانی جوان ۱۸ ساله ای بود که در جریان اعتراضات ۱۸ تیر سال ۸۸ بازداشت شد. به گفته ی خانواده ی محمد کامرانی، این جوان در حالیکه خود را برای کنکور پزشکی آماده می کرد در جریان درگیری های نزدیک به دانشگاه تهران دستگیر می شود و سپس به دلیل شکنجه، ضرب و شتم و جراحاتی که بر بدن او مشاهده می شد، در بیمارستان مهر جان باخت.

علی کامرانی، پدر محمد کامرانی به خبرنگار جرس گفته است: پسر من حتی سن قانونی برای رای دادن هم نداشت، در تجمع هم نبود، اما کسانی به اسم لباس شخصی دستگیرش کردند، او را بی رحمانه مورد ضرب و شتم قرار دادند و بعد بچه ای که در کما بود و تب شدید داشت را با غل و زنجیر به تخت بیمارستان لقمان بسته بودند تا زمانی که پس از انتقال به بیمارستان مهر تهران، دیگر جان اش را از دست داد.

وی گفته بود: خدا می داند چه به روزمان آمد وقتی در دادگاه متهمان پرونده ی کهریزک حرف های کسانی که در همان بازداشتگاه بوده اند را در مورد جنایت های رخ داده شنیدیم، یعنی بعد از برگزاری دادگاه من و مادر، دو خواهر و برادر محمد نتوانستیم بخوابیم…شب دادگاه ما روانی شدیم، دیوانه شدیم از این همه دردهایی که شنیدیم. فیلم دادگاه متهمان کهریزک را نشان دهند تا عمق فاجعه را مردم ببینند . آمران باید محاکمه شوند. ولله برای همه مردم سوال است که لباس شخصی ها از کجا دستور می گیرند، از کجا حمایت می شوند؟ امینت کشور دست چند ارگان است؟

پدر محمد کامرانی پس از مطلع شدن از جان باختن فرزند خود، به هاشمی شاهرودی شکایت نامه ای نوشت که در آن نام سعید مرتضوی را به عنوان کسی که دستور انتقال زندانیان به کهریزک را داده بود قید کرده است و آقای شاهرودی نیز در ذیل نامه دستور پیگیری داده بود و در کنار این اقدام، او همچنین نامه ای به رهبری جمهوری اسلامی می نویسد که آیت الله خامنه ای نیز دستور پیگیری را در ذیل نامه آقای کامرانی می نویسد.

۳

محسن روح الامینی

محسن روح الامینی نیز توسط جمعی دیگر از جوانان در روز پنج شنبه ۱۸ تیرماه، بنا به گزارشِ شاهدانِ عینی توسطِ لباس شخصی ها دستگیر و به ساختمان نیروی انتظامی تهران بزرگ واقع در خیابان کارگر در نزدیک میدان انقلاب برده و صبح روز جمعه ۱۹ تیرماه آنها را با تعدادی اتوبوس به دو مقصد زندان اوین و اردوگاه کهریزک منتقل می کنند.

حسین علایی از سرداران سابق سپاه پاسداران در نامه ای سرگشاده ماجرای جان باختن محسن روح الامینی را اینگونه افشا کرد که فردی به دفتر کار آقای عبدالحسین روح الامینی پدرِ محسن زنگ زد و به ایشان گفت: شما که از مسؤولین هستید، چرا سراغ پسرتان را نمی گیرید؟ آقای روح الامینی می گوید که دو هفته به دنبال فرزندش همه جا را گشته است و هیچ کس از وی خبری نداد اما در همین مکالمه ی تلفنی به وی تسلیت می گویند و سپس نشانی محلی را که باید به دنبال فرزندش برود را نیز در اختیارش قرار می دهند.

در همین نامه به نقل از پدرِ محسن روح الامینی آمده است: راه افتادم و به پزشکی قانونی رفتم. مشخص شد که فرزندم را وقتیکه گرفته اند مورد ضرب و شتم شدید قرار داده و او را مجروح کرده اند. جنازه اش را که دیدم متوجه شدم که دهانش را خرد کرده اند.

فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمی گفت. مطمئنم هرچه از او سؤال کرده اند، درست پاسخ داده است. آنها احتمالاً نتوانسته اند، صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت، کتک زده و زیر شکنجه کشته اند. با عنایت مسؤولین، پرونده پزشکی او را مطالعه کردم، محل فوت او را لاک گرفته بودند. مشخص شد که بعد از مجروح شدن، به او نرسیده اند تا خون او عفونی شده و دچار تب شدید بالای ۴۰ درجه گردیده و از شدت تب، دچار بیماری مننژیت شده است. او را ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارشنبه به عنوان فرد مجهول الهویه به بیمارستان شهدای تجریش منتقل و صبح روز پنج شنبه جسد او را به سردخانه تحویل می دهند.

عبدالحسین روح الامینی که خودش از علاقمندان به آیت الله خامنه ای، رهبری جمهوری اسلامی است همچنین بعدها افشا کرد که رامین آقازاده قهرمانی، مقتول چهارم کهریزک است که در اثر ضرب و شتم جان باخت اما خانواده او به دلیلِ فشارهای نهادهای امنیتی تا کنون سکوت اختیار کرده اند.

۴

رامین پوراندر جانی

رامین پوراندرزجانی متولد ۱۹ خرداد ۱۳۶۲ در شهر تبریز بوده و به عنوان پزشکِ وظیفه نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران در جریان وقایع پس از انتخابات سال ۱۳۸۸، به سوله کهریزک اعزام شده بود که در همان روزهای رسیدگی به پرونده ی کشته شدگانِ بازداشتگاه کهریزک خبر منتشر شد که بر اساس آن مقامات مسئول اعلام کردند رامین پوراندرزجانی بر اثر سکته قلبی درگذشت. اما مدتی بعد علتِ مرگ را خودکشی اعلام کردند و در نهایت پزشکی قانونی اعلام کرد که مرگ این پزشک جوان به علت مسمومیت بوده است. پس از مدتی مشخص شد که وی برای دیدار با نمایندگان مجلس وقت گرفته بود و تلاش داشت تا شرایط بازداشتگاه کهریزک را به گوش آنان برساند.

مسولان و همچنین کمیته ی پیگیری حوادث بعد از انتخابات اعلام کردند پرونده ی رامین پوراندرجانی هیچ ارتباطی با پرونده کهریزک ندارد لذا به پرونده این پزشک جوان در این پرونده رسیدگی نخواهد شد.

رضا قلی پور اندرزجانی، پدرِ رامین پوراندرجانی نیز با طرحِ شکایتی خواهان معرفی و محاکمه قاتلان فرزندش شده و در همین زمینه به روز گفته است: اول گفتند خودکشی کرده و حتی وصیت نامه هم درآوردند. بعد گفتند ایست قلبی کرده است. بعد هم گفتند که مسمومیت دارویی بوده، ما حتی یک درصد این ادعاها را قبول نداریم و شکایت کرده ایم اما تاکنون پاسخی نگرفته ایم. پزشکی قانونی گفته است که رامین بر اثر مسمومیت جان باخته اما این نظر پزشکی قانونی خیلی مبهم است و ما نمیتوانیم این نظریه را بپذیریم . توضیح دهند چگونه مسموم شده و چه کسی یا کسانی او را مسموم کرده اند.

پدر رامین به جرس نیز گفته است: پسرِ من امانت بود که ما بدست نیروی انتظامی داده بودیم. پسر من در آنجا امانت بود اما خودشان زنگ زدند و گفتند بیاید جنازه پسرتان را تحویل بگیرید. هیچوقت هم جواب قطعی ندادند که علت مرگ فرزندم چه بوده است.

۵

علی حسن پور

علی حسن پور متاهل و پدر دو فرزند ۱۴ و ۲۱ ساله بود که در راهپیماییِ اعتراضیِ ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ در میدان آزادی از ناحیه‌ ی صورت مورد اصابت گلوله قرار گرفت و جان باخت. همان روز تصویر پیکر خونین و سر گلوله خورده ی علی حسن پور که روی زمین و در میانِ جمعیتِ معترضان افتاده بود به سرعت در بسیاری از سایت ها و خبرگزاری های دنیا منتشر و تبدیل به یکی از نمادهای مشهورِ اعمالِ خشونتِ حاکمیت در راهپیمایی ِ سکوت مردم در ۲۵ خرداد شده بود اما همسر این جان باخته ی انتخابات در نخستین مصاحبه ی خود با صدای آمریکا گفته بود: علی رغم ِ اینکه عکس آقای حسن پور را در مراجعه به همه ی ارگان ها به مسولان نشان می داد آنها می گفتند او را نمی شناسیم و نمی دانیم کجاست.

در همان مصاحبه لادن مصطفایی گفته بود: « در نهایت بعد از ۱۰۵ روز پیکرِ آقای حسن پور را از طریق دادسرای جنایی توانستیم تحویب بگیریم.»

لادن مصطفایی پس از آن در مصاحبه با رسانه های مختلف در مورد نحوه ی کشته شدنِ همسرش خبررسانی کرد. او اگر چه در داخل ایران خواستارِ رسیدگیِ مسولان و دستگاه قضایی به پرونده ی قتلِ همسرش شد اما همچون سایر خانواده های کشته شدگان انتخابات هیچ نتیجه ای از پیگری قضایی در داخل ایران نگرفت و بر همین اساس خواستارِ ورودِ نمایندگانِ مجامعِ بین المللی به ایران شد تا خانواده ها را در شناسایی قاتلان یاری کند.

لادن مصطفایی در همین زمینه به جرس گفت: من به عنوان خانواده یکی از این قربانیان بعد از انتخابات حداقل ماهی چهار بار به مراجع قضایی مراجعه می کنم تا ببینم چه کسانی همسرم را به جرم حضور در خیابان مورد هدف گلوله قرار داده اند، اما آقای لاریجانی و یا مقامات دیگر کشور هر وقت در مجامع بین المللی ظاهر می شوند یک قاتل جدید را معرفی می کنند، یک بار می گویند کار مامور انگلیسی است، یک بار می گویند کار آمریکا و اسراییل است، یک بار می گویند کار منافقان است، در حالی که من خودم به مراجع قضایی گفته ام که شاهدان زیادی می گویند به همسر من در راهپیمایی بیست و پنج خرداد، از بالای پایگاه ۱۱۷ بسیج عاشورا شلیک شده است و کارشناسان سلاح دستگاه قضایی نیز تایید کرده اند که به همسرم با کلاشینکف شلیک شده است اما در تمام این یک سال در کشور خودمان حتی یک بار هم کسی سراغ ما نیامد که بگوید بر شما چه می گذرد، نهادها و ارگان های دولتی به استعلام های قاضی پرونده هم پاسخگو نیستند، رسانه های داخل کشور هم که نمی توانند صدای ما را به گوش دنیا برسانید، صدای به گوش سازمان ملل و مجامع حقوق بشری برسانید تا به داد خانواده هایی برسند که عزیزان شان را بیگناه در خیابان کشته اند و هیچ پاسخی هم نمی دهند.

۶

سهراب اعرابی

سهراب اعرابی جوان ۱۹ ساله ای بود که پس از راهپیمایی مسالمت آمیز ۲۵ خرداد ماه، خانواده ی وی فرزندشان را گم می کنند و در نهایت پس از ۲۶ روز پرس و جوی هر روزه در برابر زندان ها و کلانتری ها و بیمارستان های تهران عاقبت مادر و برادرِ سهراب، جنازه ی این جوانِ ۱۹ ساله را در پزشکیِ قانونی شناسایی می کنند.

پروین فهیمی مادر سهراب اعرابی شاید از جمله نخستین مادران داغداری بود که پس از کشته شدن فرزندش سکوت نکرد و مادران شهدای دیگر را نیز مشوق به شکستن سکوت بود. در سی و یکم تیر ماه سال گذشته، وی تنها چند روز پس از خاکسپاری سهراب اعرابی به همراه جمعی از زنان عضو کمپین یک میلیون امضاء ، علی رغم فضای کاملا امنیتی، به دیدار خانواده ندا و همان روز سخنانِ مادران کشته شدگان انتخابات بود به صورت رسمی تری توسط زنان فعال و خبرنگارانِ داخل ایران منتشر شد.

وی در مصاحبه با خبرنگارِ کلمه تنها شرط گذشتن از خون پسرش را آزادی تمام زندانیان سیاسی اعلام کرد و گفته بود اگر همه زندانیان سیاسی را با اعلام برائت آزاد کنند از خون سهراب می گذرم اما اگر قرار باشد که فرزندم را که کشته اند و زندانیان هم در زندان باشند از خون سهراب نمی گذرم .

مادر سهراب اعرابی همچنین به خبرنگار جرس نیز طی مصاحبه ای گفته بود: همان روزهای نخست از صدا و سیمای جمهوری اسلامی به خانه ما آمدند، من فقط یک درخواست ساده از آنها کردم، گفتم به شرط آنکه همه گفته های یک مادر را پخش کنند، حاضرم بنشینم و هر آنچه بر من گذشت را برایشان بازگو کنم اما آنها نخواستند و رفتند، از پرس تی وی آمده بودند و من فقط خواستم مرا سانسور نکنند چون به عنوان یک مادر فقط می خواستم از حق خودم برای پیگیری پرونده کشته شدن سهراب بگویم. به آنها گفتم فایده ندارد که مدام برنامه بسازیم و بگوییم یک عده اغتشاشگر بچه های ما را کشتند، بیایید تا ما برایتان بگوییم چه کسانی بچه های مرا درخیابان و یا در کهریزک کشته اند، من یک انسان هستم، در ایران زندگی می کنم و این حق قانونی من است که با رسانه ملی کشور خودم در مورد آنچه بر پسرم گذشت حرف بزنم و هیچ حرف سیاسی هم ندارم. حاضر نشدند بنشینند پای درد دل های یک مادر تا حداقل برایشان بگویم سهراب چگونه تیر خورد .

به خانه سهراب اعرابی و همسایه هایشان نیز نیز بارها حمله شد و همچنین مادر سهراب اعرابی نیز چنیدن باز احضار و بازداشت شده بود. وی در همین زمینه به جرس گفته بود: اینها بی رحمانه به همسایه های ما به جوان های شهرکی که سهراب متعلق به این شهرک است حمله می کنند و جوانان را می برند. چرا باید جوانان این کشور که فقط اعتراض دارند اسیر دست دولتی شوند که دروغ می گوید؟

پروین فهیمی وقتی هیچ پاسخی از دستگاه قضایی و امنیتی کشور در مورد پرونده فرزندش نگرفت در گفتگوی دیگری با جرس اعلام کرد: پیشنهاد من این است که آقای بان کیمون، دبیر کل سازمان ملل دیداری با خانواده های شهدا داشته باشند تا واقعیت را از زبان خود خانواده ها بشنوند.

۷

احمد نعیم آبادی

احمد نعیم آبادی نیز یکی از جوانانی است که پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم در جریان تظاهرات آرام جنبش سبز در روز ۲۵ خرداد موردِ اصابتِ مستقیمِ گلوله در حاشیه میدان آزادی قرار گرفت که بعد از انتقال به بیمارستان رسول اکرم جان باخت.

پیکر احمد نعیم آبادی بعد از یک هفته در پزشکی قانونی کهریزک به خانواده اش تحویل داده شد.

پدر احمد نعیم آبادی در دیداری که با میرحسین موسوی داشت، گزارشی از چگونگی کشته شدنِ فرزندش به موسوی ارئه داد. بر اساس گزارشی که کلمه منتشر کرد، پدر نعیم آبادی گفته بود: علاوه بر فرزندِ شهیدم احمد، همه اعضای خانواده به نتیجه ی انتخابات معترض بودند و برای گرفتن حق و رای خود در اعتراض های خیابانی شرکت داشتند و هرگز تصور نمی کردند که برخورد حکومت با معترضانی که رای خود را می خواستند ،چنین خشونت بار باشد.

از خانواده ی احمد نعیم آبادی نیز همانند خانواده برخی دیگر از کشته شدگان بعد از انتخابات خواسته شد که با دریافتِ دیه از پیگیری پرونده ی قتل منصرف شوند اما خانواده ی نعیم آبادی از پذیرفتن دیه سر باز زده و خواستار شناسایی و محاکمه عاملان و آمران کشته شدنِ فرزندشان شدند.

خانواده نعیم آبادی در دیداری که زهرا رهنورد پیش از روزهای حصرِ وی داشتند، تاکید کردند که همچنان خواهان معرفی و محاکمه قاتلان فرزندشان هستند و بارها به مراجع قضایی شکایت کرده اند اما پس هیچ پاسخی دریافت نکرده اند.

۸

محرم چگینی

محرم چگینی جوان ۳۲ ساله و متاهلی بود که روز ۲۵ خرداد در مقابل پایگاه مقداد در خیابان آزادی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و جان باخت .

معصومه چگینی همسرِ محرم چگینی به جرس گفت: همسرِ من یک کارگر بود که با تلاش فراوان و زحمت خرج و اجاره خانه را می آورد، در یک کشور اسلامی هیچ یک از مسولان که این همه ادعای عدالت دارند از خودشان پرسیده اند که وقتی نان آورِ یک خانه را می کشید همسر تنهای او چگونه می تواند در شرایط اسف بار فعلی زندگی کند، هیچ یک از مسوولان از خودش پرسید که چرا حتی به وکیل ما هم جوابگو نیستند.

وی همچنین گفت: هیچ کسی از مسولان سراغ مان نیامدند، یک کارت شهید هم دادند دست مان و بعد گفتند بروید دنبال دیه اما هرگز حاضر نشدند به ما بگویند چه کسی همسر من و جوانان بیگناه این کشور را تنها به جرم آنکه دنبال رای گمشده خود بودند با گلوله کشته است.

علی چگینی برادر محرم نیز به خبرنگار جرس گفت: برادرِ من از جنوب شهر به راهپیمایی رفته، جایی که امکانات معمولی برای یک زندگی ساده هم نداریم، اما چون جامعه ایران یک جامعه سنتی و مذهبی هست، رسانه های طرفدار دولت از احساسات مذهبی و سنتی مردم سوء استفاده می کنند. در تلویزیون فقط فیلم هایی را نشان می هند که جوانان دارند می رقصند، پایکوبی می کنند، مثلا کامل نبودن حجاب دختران را نشان می دهند که بگویند « یک مشت بچه قرتی» دنبال عریانی و بی حجابی هستند و اینها همه کسانی هستند که از موسوی طرفداری می کنند. همه این حرف ها را هم به نام دین به خورد یک جامعه مذهبی می دهند تا مذهبی ها را با ما بد کنند. آنقد در تلویزیون در این مورد فیلم نشان داده اند که گاهی مردم مذهبی هم به ما مثل کسانی نگاه می کنند که طاعون داریم. برای بسیاری از مردم خیلی سنگین است که کسانی با اسلام و دین شان مبارزه کند، و صدا و سیما تلاش می کند ما سبز ها را طوری معرفی کنند که انگار داریم با اسلام مبارزه می کنیم.

وی همچنین گفته بود: دولت خودش اعلام کرده ۳۶ نفر در ماجرای اعتراض به انتخابات شهید شده اند، بنا به تشخیص خودشان به برخی از خانواده های کشته شدگان از بنیاد شهید زنگ زده اند و اعلام کرده اند که آنها جز خانواده شهید هستند و حالا هم دنبال این هستند که از میان این ۳۶ خانواده کسانی را راضی کنند که علیه موسوی و کروبی شکایت کنند، اسم موسوی و کروبی را نمی آورند، به ما می گویند علیه سران فتنه شکایت کنید.

۹

رامین رمضانی

رامین رمضانی، جوان ۲۲ ساله ای که سرباز وظیفه بود که در جریانِ راهپیمایی ۲۵ خرداد ۸۸ در میدان آزادی بر اثر اصابت مستقیم گلوله کشته شد .

سایت رای من کجاست گزارشی را در ماه های نخستِ اعترضات منتشر کرد که بر اساس این گزارش مادر رامین رمضانی گفته بود: «هرگز فکر نمی‌کردم که حضور پسرم در یک تجمع به کشته شدنش بیانجامد.»

در این گزارش آمده است که مادرِ رامین رمضانی آن روز ( ۲۵ خرداد) تا پاسی از شب نگران فرزندش بود، تلفن خانه به صدا آمد مادر با خوشحالی شماره رامین را بر دستگاه تلفن دید اما وقتی با ذوق به تلفن جواب داد ناشناسی پشت خط از مشخصات رامین گفت و اینکه جنازه اش را در یکی از بیمارستانهاست .

مادر رامین به خبرنگارِ این سایت گفته است :« وقتی کلمه جنازه را شنیدم فقط تلفن را روی ایفون قرار دادم و خودم با فریادی نقش بر زمین شدم . بر اساس این گزارش، پدر و مادر رامین از این گلایه مند هستند که تاکنون هیچ رسیدگی درباره پرونده رامین نشده است و آنها میگویند هرگز از خون فرزندشان نمی گذرند.درست در روز تولد ۲۲ سالگیِ رامین، خانواده وی جنازه‌ ی فرزندشان را از پزشکی قانونی تحویل می‌ گیرند. به نقل از مهدی رمضانی، پدرِ رامین رمضانی نیز آمده است: جای یک گلوله را روی سینه‌ ی پسرم دیدم. گلوله ریه و کلیه‌اش را از بین برده بود.

مهدی رمضانی سال ۸۹ بر سر مزارِ فرزند۲۲ ساله اش ،رامین، در بهشت زهرای تهران توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد و پس از یک ماه نیم با تودیع وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی از زندان آزاد شد . این حادثه در پی حضور تعدادی از خانواده های شهدای حوادث پس از انتخابات به دلیل شرکت در مراسم سالروز تولد امیر تاجمیر، یکی دیگر از جوانانی که در راهپیمایی روز عاشورا کشته شده بود، رخ داد.

۱۰

داوود صدری

داوود صدری۲۶ ساله، روز ۲۵ خرداد در خیابان آزادی و در مقابل پایگاه بسیج مقداد، هدف گلوله قرار گرفت و جان باخت. فیلمی از صحنه تیرخوردن این جوان در روی سایت های اینترنتی منتشر شده است که نشان می دهد او از ناحیه قلب مورد اصابت گلوله قرار گرفته است و مردم تلاش می کنند تا پیکر او را بر شانه های خود بگیرند.

رسانه های هوادار حکومت داوود صدری را به عنوان بسیجی معرفی کردند. احمد صدری، پدر داوود به جرس گفت: پسر من بسیجی نبود، روزنامه های داخل ایران یک بار زنگ زدند و هرچه که خودشان دوست داشتند را نوشتند. ما به کی اعتماد کنیم؟ مزد سی سال خدمت صادقانه ی من به مملکتم این بود که پسر جوان مرا کشتند بعد در بنیاد شهید به من گفتند باید افتخار هم بکنید که بچه شما بسیجی باشد، گفتم وقتی پسر من بسیجی نبود، چرا باید دروغ بگویم، پسرم یک کارمند معمولی بود که کشته شد و حالا هم به مصلحت خود کشور است که قاتلش را معرفی کنند.

وی همچنین اشاره کرد: من خودم به عنوان یک پدر دو بار راه افتادم به سمت جایی که بچه ام گلوله خورد و از نزدیک در مورد وقایع روز ۲۵ خرداد پرس و جو کردم. شاهدان می گویند از بالای پشت بام پایگاه بسیج مقداد به سمت بچه ها شلیک شده است.کسی که خودش شاهد بود چگونه یک مادر و دختر را در مهد کودک به رگبار بستند برایم هم چیز را تعریف کرد مردم و اهالی منطقه می گویند یکی از دلایلی که ناگهان مردم به کوچه و خیابان آمدند شنیدن صدای شلیک تیر هوایی بود. یعنی با صدای تیر مردم به کوچه ها ریختند بعد کشته شدند. پسرِ من دنبال کارش رفته بود، ولی حتی اگر در تظاهرات هم شرکت کرده بود، آیا جواب یک شعار «رای من کو» گلوله بود؟ یعنی نمی توانستند صبوری کنند تا این همه مردم شب به خانه هایشان برگردند و باید تظاهرات را با گلوله تمام می کردند؟

۱۱-۱۲

سرور برومند و فاطمه رجب پور

سرور برومند زن ۵۸ ساله که به اتفاق دختر۳۸ ساله اش فاطمه رجب پور در جریان تیراندازی نیروهای نظامی به مردم در تاریخ ٢۵ خردادماه به یک مهد کودک پناه آورده بودند اما به گفته همسرش و با شلیک مستقیم گلوله جان بختند.

بر اساس گزارش رسانه های هوادرِ دولت، همسرش ابراهیم رجب پور گفته بود: به کمر و گلوی زن و دخترم تیر زده بودند. وقتی رسیدیم هردو عرقِ خون بودند. تشخیص پزشکان این است که در همان لحظه اصابت گلوله کشته شده اند.

رسانه های هوادرار دولت از جمله خبرگزاری فارس نوشته است که این دو شهروند ایرانی از سوی اغتشاشگران به شهادت رسیدند، و این دو زن با اعمال خود به جهان ثابت کردند که تا پای جان حامی و فدایی ولایت فقیه هستند.

۱۳

حسام حنیفه

حسام حنیفه جوان ۱۹ ساله‌ای بود که روز ۲۵ خرداد در برابر پایگاه بسیج مقداد، بر اثر اصابت گلوله کشته‌ شد.

رسانه های هوادار حکومت از جمله خبرگزاری فارس و کیهان بار دیگر مدعی شده بودند که خانواده حسام از میرحسین موسوی شکایت کرده‌اند اما مادر حسام حنیفه در گفتگویی که با روز انجام داده بود، این ادعا را رد کرد و گفت: ما شکایت کردیم و گفتیم قاتل بچه ما را معرفی کنند. ما از آقای موسوی و هیچ کس دیگر شکایت نکرده ایم. حتی قاتل را هم نمیدانیم کیست که مشخصا از او شکایت کنیم. ما در دادسرای جنایی شکایت کردیم و گفتیم قاتل بچه مان را معرفی کنند. بگویند چه کسی او را با گلوله زده است.از بنیاد شهید آمدند گفتند که این بنیاد حسام را به عنوان شهید پذیرفته و برای حسام کارت صادر میکنند و گفتند که حسام اتفاقی گلوله خورده و در راهپیمایی نبوده است… خب ما هم می گوییم بیاورید و قاتلی که گلوله اش اتفاقی به حسام ما خورده را معرفی کنید.

۱۴

حسین اخترزند

حسین اختر زند جوان ۳۲ اصفهانی و استاد تراشکاری بود که در راهپیمایی اعتراضی روز ۲۵ خرداد در اصفهان جانش را به دلیل ضرب و شتم و پرتاب از یک ساختمان چند طبقه از دست داده بود

فرمانده یگان ویژه اصفهان در همان زمان اعلام کرد حسین اخترزند در اثر مصرف مواد مخدر از طبقه سوم به پایین افتاده است.

این در حالی بود که در همان روزهای درگیری های پس از انتخابات، عکس های حسین اختر زند توسط شاهدان عینی منتشر شده بود که آثار ضرب و شتم روی دست چپ ، پای چپ و راست ، کمر ، پهلو و پارگی عمیق دست راست ( که در برگه ی پزشکی قانونی نیز ثبت شده است ) را نشان می داد. شاهدانی که آنجا بوده اند و صدای ضرب و شتم و فریادهای او را شنیده بودند نیز همان زمان در شبکه های اینترنتی خبر داده بودند که او قبل از افتادن مورد ضرب و شتم زیادی قرار گرفته است و در تصاویر منتشر شده از پیکر او نیز آثار ضرب و شتم کاملا مشخص است.

جواد اخترزند، برادر حسین اختر زند پس از دو سال سکوتش را شکست و به خبرنگار جرس گفت: در اصفهان هم مثل شهرهای دیگر درگیری زیاد بود. ماموران مثل اینکه با مردم برخورد می کردند و حسین هم به همراه مردم فرار می کند و به یک ساختمان پزشکی که در دروازه شیراز بود پناه آورده بود. بعد از همانجا از ساختمان چند طبقه پرتاب می شود پایین که آنها می گویند حسین خودش پرتاب شد پایین.

پس از آن زهرا مدنی مادر حسین اختر زند نیز در مصاحبه ای به خبر نگار جرس گفت: مسولان می گویند بچه ی من بعد از اینکه به بیمارستان پناه آورد خودش پرتاب شد پایین، ولی مسئولان و کارکنان بیمارستان واقعیت دیگری را می گویند. اصلا سئوال من این است؛ آثار ضرب و شتم روی بدن بچه ام که همه دیده اند و عکس هایش هم گواه ضرب و جرح است نشان چیست؟

مادر حسین اختر زند تصریح کرد: خانواده از بدن له شده ی حسین عکس گرفتند اما خب وضعیت اش خیلی اسفناک بود. یک مادر نمی توانست بدن تکه پاره شده ی فرزندش را ببیند. حتی دکترش به ما گفته بود حسین اگر زنده می ماند حتما با آن وضعیت پیش آمده قطع نخاع می شد. دکتر می گفت بدن حسین خرد شده است و آنقدر وضعیت بدن او خراب شده است که هیچ راه نجاتی برای فرزند شما باقی نمی ماند و او تا ابد هم فلج می ماند.

او نیز پیگیری های قضایی را بی نتیجه دانست و و گفت ما پیگیری کردیم. آنها از سر خودشان باز کردند و می گویند مقصر خود حسین بوده که به خیابان رفته بود

۱۵

کیانوش آسا

کیانوش آسا، دانشجوی مهندسی پتروشیمی دانشگاه علم و صنعت ایران پس از شرکت در راهپیمایی معترضان به نتیجه انتخابات در روز ۲۵ خرداد مفقود شد و ده روز بعد پزشکیِ قانونی جسد این دانشجوی کرد را به خانواده اش تحویل داده شد.

خانواده کیانوش آسا با انتشارِ یک نامه ی سرگشاده خطاب به رئیس قوه قضائیه ضمنِ آنکه خواستار مشخص شدن علت مرگ کیانوش شدند، نوشتند: شاهدان عینی گفته اند که کیانوش را در حالی دیده اند که در اثر اصابت تنها یک گلوله به پهلویش زخمی شده بود، اما به هنگام مشاهده جسد او در پزشکی قانونی ، اثر اصابت گلوله دیگری هم بر گردن او دیده شده که معلوم نیست چه زمانی و توسط چه کسی به او شلیک شده است.

پس از این نهادهای امنیتی خانواده ی کیانوش را بارها تحت فشار و پیگیرِ قانونی قرار دادند و در همین راستا چندین بار کامران آسا برادر کیانوش را نیز احضار و دستگیر کردند. خواهر این جان باخته ی انتخابات پس از آنکه برادرِ دیگرش توسط حاکمیت دستگیر شده بود، به بی بی سی گفته بود: ما شش ماه است که زندگی نداریم. تا کی باید وضع ما این گونه ادامه پیدا کند؟

کامران آسا برادر کیانوش در گفتگویی با جرس در موردِ فشارهایی که بر این خانواده پس از کشته شدن برادرش وارد شده بود، گفت: بعد از کشته شدن برادرم ما بصورت مستقیم و غیرمستقیم تهدید می شدیم. حتی خواهر و برادرم را در محل کار خود به شکلهای مختلف تهدید می کردند و برادرم توسط حراست اداره بارها احضار شد و به او تذکر دادند. در یکی دو باری هم که من خودم بازداشت شدم بطور غیر مستقیم تهدید می شدم مثلا یکی از بازجوها به من گفت مادرت به عزای کیانوش نشسته است طوری رفتار نکنید که به عزای فرزندان دیگرش هم بنشیند. در روند پیگیری ها، قاضی پرونده به ما گفت به نتیجه نمی رسید و عکسی هم که به دیوار بیرونیِ منزل زده بودیم را پاره کردند، یعنی حتی نگه داشتن عکس کیانوش هم جرم است اما ما تا روزی که زنده باشیم این جنایت را پیگیری خواهیم کرد.

۱۶

محمود رئیسی نجفی

محمود رئیسی‌نجفی، کارگر ساده ای بود که هنگام بازکشت از محل کارش در روز ۲۵ خرداد در میدان آزادی تهران با و ضرب و شتم مجروح و پس از ۱۳ روز در منزل خود جانش را از دست داد.

خدیجه حیدری همسر آقای به همراه پدر این جان باخته به دیدار مهدی کروبی یکی از نامزدهای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری رفته و بنا بر گزارش سهام نیز وی در مورد نحوه جان باختن همسرش گفته بود که آقای نجفی روز ۲۵ ‌خرداد تا ساعت شب دیروقت به خانه آمد در حالی که اوضاع ایشان بسیار بد و نابسامان و بدنشان هم زخمی و خون‌آلود بود و نمی‌توانست سرپا بایستد. آقای نجفی گفت: بعد از پایان کار، من از طرف میدان آزادی به خانه می‌آمدم که دیدم مردم در حال فرار هستند و عده‌ای هم آنان را تعقیب می‌کنند. متوجه شدم که عده‌ای مسلح و باتوم به دست مردم را می‌زنند و فراریان را تعقیب می‌کنند. من اصلا نمی‌دانستم که چرا این نیروها مردم را تعقیب می‌کنند و می‌زنند. من راه خود را می‌رفتم که این نیروها مرا گرفتند و با باتوم و مشت و لگد به شدت مورد ضرب و جرح قرار دادند. به قدری با باتوم و مشت و لگد مرا زدند که بی‌حال شدم و از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم که در داخل یک اتومبیل در حال حرکت هستم. تلاش کردم که با دست‌هایم موقعیت اطرافم را بفهمم. متوجه شدم که چند نفر دیگر نیز در وضعیت من هستند و گویی آنان مرده و یا بی‌هوش هستند و مرا روی آن‌ها انداخته‌اند. با دستم به کف ودیواره ی اتاق ماشین کوبیدم و سر و صدا کردم. نیروهایی که ماشین را هدایت می‌کردند، وقتی متوجه شدند که من زنده هستم و سر و صدا می‌کنم ماشین را نگه داشتند و در را باز کردند. من با التماس به آنان گفتم که من زن و بچه دارم و از سرکار می‌آمدم و اصلا نمی‌دانم که چرا این بلا به سر من آمده است. ظاهرا یکی از آنان دلش سوخت و آمد و مرا کشید و بیرون انداخت.

به گفته ی خدیجه حیدری محمود رییسی نجفی تنها ۱۳ ‌روز زنده ماند و سپس جان باخت.

بر اساس گزارش سهام نیوز، پدر محمود نجفی خطاب به مهدی کروبی گفت: «بعد از این که متوجه شدیم جناب‌عالی پیگیر مسائل مربوط به کشته‌شدگان و آسیب دیدگان حوادث بعد از انتخابات هستید، دلگرم شدیم و به خدمتتان آمدیم تا اجازه ندهید خون فرزندمان پایمال شود.

۱۷

مصطفی غنیان

مصطفی غنیان دانشجوی جوانی بود که شب ۲۶ خرداد وقتی روی پشت بام در حال سر دادن شعار «الله اکبر» بود، با اصابت گلوله به سر کشته شد.

همان زمان فیلمی از سخنان محمد ‌تقی غنیان پدر مصطفی غنیان بر روی اینترنت قرار گرفت که شرحی از نحوه جان سپردن فرزندش را در یک مراسم گرامیداشتی که در مشهد برگزار شده بود بیان می کرد. مصطفی بعد از اصابت گلوله‌ای که به سوی سر او شلیک شده و شقیقه‌اش را سوراخ کرده بود، در آغوش پدرش جان داد. رسانه های هوادار دولت نیز همزمان به نقل از غنیان نوشته بودند: «مسوول خون فرزند من میرحسین موسوی است و تا زمانی که این حق استیفا نشود، این موضوع و مجازات قانونی موسوی را مصرانه پیگیری می‌کنم». این مصاحبه ی ساختگی انتقاد شدید آقای غنیان را برانگیخت و خبرگزاری ایرنا ناگزیر شد مصاحبه ای از پدر مصطفی غنیان را منتشر کند که طی آن آقای غنیان مطالب کذبی که به نقل از برخی رسانه‌ها منتشر شده را تکذیب کرد و گفت: در زمینه عامل یا عوامل شهادت فرزندم هیچ مطلبی در هیچ جا عنوان نکرده‌ام.

۱۸

میثم عبادی

میثم عبادی نوجوانی که تنها ۱۶ سال داشت در آغازِ اعتراضاتِ مردمی به نتیجه ی اعلام شده ی انتخابات بر اثر اصابت گلوله جان باخت.

خبرنگار سایتِ کلمه به منزلِ مسکونی این نوجوانِ جان باخته در حوادثِ پس از انتخابات رفته است و پس از مشاهدات خود نوشت: خانه کوچک شان در شهرک کیانشهر تهران است. خانه ای که در هر گوشه اش عکس میثم به دیوار است . نوجوانی ۱۶ ساله که در عکسهای ش حتی کمتر از این سن به نظر می رسد میثم عبادی، ۲۴ خرداد ماه سال ۸۸ مورد اصابت گلوله قرار گرفت ،میثم کارگری بود که برای کمک به خانواده اش از چهارده سالگی در یک کارگاه خیاطی کار می کرد، این روزها و بعد از گذشت دو سال هنوز خانواده میثم با لباس مشکی بر تن ناباورانه به سوگ این جوان نشسته اند

اصغر عبادی پدر میثم در پاسخ به پرسش خبرنگار کلمه مورد رسیدگی قضایی به پرونده ی قتلِ میثم عبادی گفت: آنها نمی خواهند قاتل را مجازات یا معرفی کنند. به ما گفتند که یک بسیجی را به نام محمد دستگیر کرده اند و او ضارب میثم است و گلوله را مستقیم به شکم پسرم شلیک کرده ، چند ماهی هم نگهش داشتند اما بعد رهایش کردند .ما هیچ وقت نفهمیدیم چرا آزادش کردند و اصلا چه شد؟ آن موقع ها پرونده در شعبه یک بازپرسی بود و قاضی پرونده هم کسی به نام شاملو بود و انصافا قاضی خوبی هم بود اما او از آنجا رفت یا نمی دانم برکنارش کردند بعد هم که همان محمد بیسجی را آزاد کردند .این قاضی چند بار به من گفت وقتی که پسر ۱۵ ساله اینجا به من دستور می دهد، چه کنم ؟ منظورش همین بسیجی ها بودند .به هر جا می روم به من می گویند دولت باید بخواهد به این مساله رسیدگی کند چون دولت مقصر بوده است. پسر من در خیابان گلوله خورده و این دستور توسط دولت صادر شده است. وکیل مان خانم نسرین ستوده هم ماه هاست بازداشت شده و در زندان است. یک ماهی می شد که وکالت این پرونده را پذیرفته بودند که دستگیر و زندانی شدند. ایشان پی گیری پرونده میثم را آغاز کرده بودند که بازداشت شان مانع انجام فعالیتهای بیشتر شد .ما الان نگران ایشان هم هستیم .می دانیم همین فعالیت برای ما و امثال ما موجب بازداشت ایشان شده است و اکنون فرزندان کوچک شان ماه هاست مادرشان را ندیده اند از این بابت هم واقعا ناراحتیم.

۱۹

لطفعلی یوسفیان

لطفعلی یوسفیان کارمند ۵۶ ساله و یک شهروند معمولی بود که در درگیری های خرداد ۸۸ با استنشاق گاز اشک آور دچار مشکلات تنفسی می شود که پس از چند روز در بیمارستان جان خود را از دست می دهد. آقای یوسفیان یکی از بستگانِ نزدیک علی حسن پور است که در راهپیمایی روز ۲۵ خرداد با صابت گلوله کشته شده بود.

آرش یوسفیان فرزندِ لطفعلی یوسفیان با بیان اینکه پدرش سیاسی نبوده است در مصاحبه ای به خبرنگار جرس در مورد روزِ درگیری گفته است: شهر اوضاعِ به هم ریخته ای داشت. پدرم ماشین مرا با خودش برده بود و هنگام بازگشت از محل کارش که حوالی خیابان آزادی بود، میان شلوغی و ترافیک مجبور به توقف شدند. او همراه یکی از همکارانش بود که ناچار شدند در گوشه ای ماشین را پارک کنند، ناگهان می بینند که ماموران برای پراکنده کردن جمعیت گاز اشک آور پرتاب کردند. گاز وارد ماشین آنها می شود و در فضای بسته ی ماشین این گاز می پیچد .

پدرم ۵۶ ساله بود و هیچ مشکل و بیماری تا پیش از آن نداشت. اما آن روز وقتی به خانه برگشت دیگر حالش به روزهای قبل از آن اتفاق بر نگشت. نفس کشیدن برایش چنان سخت شده بود که گاهی وقت ها از شدت نفس تنگی روی زمین می نشست، به خودش می پیچید و اصلا نمی توانست تکان بخورد. با دیدن وضعیت پدر نگران شده بودم و بعد از سه روز او را به بیمارستان ابن سینا واقع در صادقیه ی تهران منتقل کردم که بعد از چند روز همانجا جان سپرد. پزشکان گفتند فوتِ پدرتان را «ایستِ قلبی» اعلام می کنیم چون اگر دلیل اصلی را بنویسیم به این زودی ها جسد را به شما تحویل نخواهند داد و دردسرهای بعدی شروع خواهد شد.

۲۰

احمد نجاتی کارگر

احمد نجاتی کارگر ۲۴ ساله در خرداد ماه سال گذشته در جریان اعتراضات پس از انتخابات ریاست جمهوری، دستگیر شده، سپس بر اثر ضرب و شتم دچار عفونت شدید شد، ریه ها و کلیه هایش هم از کار افتاد و جان باخت.

برنامه ۲۰:۳۰ تلویزیون جمهوری اسلامی و روزنامه کیهان، مدعی شدند که احمد کارگر نجاتی زنده است. آنها با انتشار مطالب یک وبلاگ نویس که مدعی شده بود احمدی نجاتی کارگر است در صدصدِ زیر سئوال بردن اسامی شهدای وقایع بعد از انتخابات بودند، بر اساس گزارش سهام نیوز، «درهمان زمان خانواده احمد کارگر نجاتی با هزارترس ولرز با مهدی کروبی تماس گرفته و گفته اند بچه شان را کشته اند.”

همان زمان سایت رسمی مادران داغدار گزارشی را منتشر کرد که طی آن مادر احمد نجاتی کارگر به مادرانِ کشته شدگان دیگرِ حوادثِ بعد از انتخابات گفته بود: احمد وقتی از بازداشت آزاد شده بود برای خانواده از بازداشتگاه تعریف می کرد و وی گفت از ساعت ۶ صبح شروع می کردند به زدنمان تا شب که یک وعده غذا که شامل یک تکه سیب زمینی و تکه ای نان بربری بود به ما می دادند و شب هم چون جایمان بسیار تنگ بود و حتی برای نشستن جا نبود پس مجبور بودیم ایستاده و سرپا بخوابیم.

مادرِ احمدی نجاتی کارگر در مصاحبه ای به جرس هم گفته بود: من هنوز نمی توانم فراموش کنم شبی را که تمام فامیل به ما زنگ می زدند تا برنامه بیست و سی را ببینیم . این ظلم است که فرزندم زیر خاک باشد هنوز خاکش هم خشک نشده باشد آنوقت کسانی که اهل همین خاک و همین کشور هستند بروند بالای سر جنازه ای که به تازگی دفن شده است، فیلم دروغ بسازند. صدا و سیما از یک قبر دو طبقه طوری فیلم گرفت که سنگ قبر مهدی برادر احمد که هشت سال پیش فوت کرده بود را نشان بدهند و به مردم بگویند ببینید احمد نجاتی کارگر کشته نشده است. حتی همان تابلویی که بهشت زهرا خودش نام کسانی که دفن می شوند را روی آن حک می کند هم در فیلم نشان داده شد ولی گفتند این را ما به دروغ ساخته ایم. نمی توانم ببخشم کسانی که با آبرو و احساسات ما یکجا بازی کرده اند.من از صدا و سیما که دروغ گفته بود ناراحت شدم، دلم شکست که آبروی ما را بردند، ولی همیشه دلم می خواست آن جوانِ وبلاگ نویس که همنام پسرم بود را ببینم و بگویم، چطور توانستی با قلب های سوخته پدر، مادر و خواهران یک جوانی که کشته شد بازی کنی؟ من فقط دلم می خواهد ببینمش و با او حرف بزنم. ببینم آیا خودش هم خانواده ای دارد و بعد راضی شد اینگونه با احساسات یک خانواده داغدیده بازی کند. از بس کار این آقا رذیلانه و پست بود گاهی وقت ها فکر می کنم ممکن نیست چنین آدمی وجود داشته باشد که چون همنام پسرم بود، پا روی جنازه یک انسان بگذارد و به دنیا بگوید چون من زنده هستم پس هیچ احمد نجاتی دیگری را در ایران نکشته اند.

وی گفته بود: همه در خواست ما فقط معرفی قاتل بچه های ما بود که هیمن را هم دریغ کردند.

۲۱

اشکان سهرابی

اشکان سهرابی، جوان ۲۰ ساله و دانشجوی مهندسی فناوری اطلاعات دانشگاه آزاد قزوین بوده که در جریانِ نا آرامی های پس از انتخابات در روز ۳۰ خرداد مورد اصابتِ مستقیمِ گلوله قرار گرفته و سپس در بیمارستان جان باخت.

زهرا نیک پیما در همان روزهای نخست به صدای آمریکا گفته بود: اشکان دانشجو بود و روز سی خرداد داشت خودش را برای امتحانِ فردایش آماده می کرد اما به من گفت برای چند دقیقه برای دیدن دوستش به خیابان می رود. علی رغم اینکه گفته بودند مردم را در جاهای خلوت نمی کشند ولی پسرم در یک خیابان خلوت تیر خورد و دیگر به خانه بر نگشت.

مادر اشکان سهرابی به بی بی سی نیز گ گفته بود: “اشکان، تنها فرزند پسرم، نقاش بود. کمربند مشکی دان دو تکواندو بود، با این همه قابلیت در عرض پنج دقیقه پسرم را کشتند و تمام شد، هیچ کس هم نیست که پاسخگو باشد. جواب خون بچه من را چه کسی می دهد؟”

وی در مورد روند قضایی پرونده قتلِ فرزندش به جرس گفته است: ما حتی وکیل هم گرفته ایم، اما نه پیگیری های ما جواب داده است و نه پیگیری های خانم مجد زاده وکیل این پرونده به نتیجه مشخصی رسیده است.

مادر اشکان سهرابی که تنها پسرش در حوادثِ پس از انتخابات کشته شده بود در همین مصاحبه با بیانِ اینکه اشکان فدای پنج دقیقه بیرون رفتن از خانه شده است، گفت هیچ کس از طرف دولت هم سراغ ما را نگرفت. تنها یک بار از طرف حلال احمر آمدند به منزل ما، کمی همدردی کردند و رفتند، شاید آنها فراموش کرده اند اما ما که فراموش نمی کنیم و هنوز چشم انتظار شناسایی عاملان هستیم.

۲۲

ندا آقا سلطان

ندا آقاسلطان دختر ۲۷ ساله ای بود که در جریان اعتراضات مردم ایران به نتایج انتخابات ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ در روز شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ در محلهٔ امیر آباد تهران به ضرب گلوله کشته شد و همان زمان فیلم کوتاهی از لحظات جان سپردن ندا به سرعت در اینترنت و بسیاری از شبکه های خبری مهم جهان پخش شد.

بازتاب جهانیِ گسترده ی این فیلم موجب شد که جمهوری اسلامی به کرات در صدد واکنش بر آمد و در همین راستا چندین فیلم سینمایی و داستانی و تئاتر هم توسط حکومت ساخته و در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شده بود تا قتل ندا را به جریان های مختلفِ مخالفِ حکومت مرتبط سازند.

در ۳۱ تیر ماه تنهایک ماه پس از جان باختنِ ندا تعدادی از مادران کمپین یک میلیون امضا، فعالان جنبش زنان به همراه مادر سهراب اعرابی و اشکان سهرابی به دیدار مادر ندا آقاسلطان رفتند و پای درد دل های مادر ندا نشستند تا او برای نخستین بار شرحی از آنچه که بر ندا و خانواده اش رفته بود را بازگو کند: «ندا تا چند دقیقه پیش از حادثه، تلفنی با ما در تماس بود. مدت کوتاهی بعد از آخرین تماس، استادِ موسیقیِ ندا با ما تماس گرفت و گفت پای ندا تیر خورده و به بیمارستان شریعتی منتقل شده است. ما به سرعت خود را به بیمارستان رساندیم و استاد موسیقی ندا را دیدیم که سراسر لباس اش غرق در خون است و بعد گفتند کتف اش گلوله خورده و کم کم متوجه مان کردند که پیش از رسیدن به بیمارستان به شهادت رسیده است. مادر ندا گفت که مسئولان پزشک قانونی اجازه خواستند که از مغز استخوان ندا برای پیوند دیگری استفاده کنند که موافقت کردیم. اما خبر شهادت ندا به سرعت منتقل شد. ما سکوت کردیم که بتوانیم جنازه ی او را تحویل بگیریم و صبح روز یک شنبه در پزشک قانونی بهشت زهرا جنازه ی او را به ما تحویل دادند».

پس از آن خبرنگاران دیگری نیز با این مادر که به تنهایی می باید در مقابل خبرهای متناقضِ حکومت می ایستاد، انجام گفتگو کردند. صدای آمریکا نیز چهار ماه پس از جان باختنِ ندا آقاسلطان با مادرِ وی مصاحبه ای انجام داد که وی در این گفتگو ادعاهای مطرح شده در مورد «دسیسه ی دشمنان» در کشته شدنِ ندا و پیشنهادِ بنیاد شهید را رد کرد و گفت: من هیچ وقت تحت پوشش بنیاد شهید قرار نمی گیرم و نخواهم گرفت. ندا رفته برای مملکتش، ندا نرفته که برای ما درآمد ماهیانه درست کند. اگر این ها می گویند شهید شده روی سنگ قبر او مردم آمدند با رنگ سرخ نوشتند شهید، چرا پس می روند کلمه ی شهید را پاک می کنند؟.

بعد از آن رادیو فردا نیز مصاحبه ای با این مادر انجام داد که وی گفته بود: من و ندا همیشه در تظاهرات شرکت می کردیم و مسئله خاصی نبود. ندا تازه وارد این مسایل شده بود و خیلی برایش جالب بود. روز شنبه ندا به من گفت که با هم برویم تظاهرات، ولی چون من مشکل داشتم گفتم نمی توانم بیایم و به او توصیه کردم که تو هم نرو امروز خیلی خطرناک است، ولی ندا قبول نکرد و گفت می روم…به من مستقیم خبر را نگفتند و به شوهر خواهرش گفتند که ندا تمام کرده و بعد من از چهره خواهر ندا فهمیدم که چه اتفاقی افتاده و بعد دیگر هیچ چیز نفهمیدم.

مادر ندا همچنین در مورد فیلمِ مربوط به صحنه ی تیر خوردن ندا به رادیو فردا گفت: برادرش این فیلم را می بیند هر بار گریه می کند . وی پس از آن به روز نیز گفته بود: یک روز که تنها بودم جرات کردم و فیلم را نگاه کردم. حالم خیلی بد شد؛ قابل توصیف نیست. آن چشم های باز ندا مرا دیوانه کر….

مادر ندا آقاسلطان درگفت وگو با کمپین بین المللی حقوق بشر ایران خواستار پیداکردن قاتل دخترش توسط مجامع بین المللی از جمله دادگاه لاهه و سازمان های حقوق بشری شد.

۲۳

مسعود خسروی دوست محمد

مسعود خسروی دوست محمد متاعل و دارای یک فرزند ۱۷ ساله بود که در راهپیمایی ۳۰ خرداد با اصابت گلوله جان باخت.

همسرِ وی نیز پس از یک سال در مصاحبه ای با جرس سکوتش را اینگونه شکست: همسرم چون کارمند بود، طبق معمول باید غروب به خانه بر می گشت، اما غروب سی خرداد هرچه منتظر بودیم خبری از همسرم نبود. هرچه بیشتر می گذشت ما هم بیشتر نگران می شدیم. حتما یادتان هست که آن روزها تلفن ها را هم قطع می کردند، برای همین زنگ زدن های ما به گوشی همراه ایشان هم بی جواب می ماند. به اتفاق خواهر ایشان و دوستان همسرم همه جا را گشتیم. آن شب ما هم مثل خیلی از خانواده های دیگر بی خوابی کشیدیم تا فردا که باز جستجو های ما شروع شد. به تمام بیمارستان های تهران سر زدیم که سر آخر یکی از بیمارستان ها به ما گفت فردی با چنین مشخصات آنجا بود و ما را راهی پزشکی قانونی کردند. پسرم در همه این شرایط همراه ما بود، هفده سال دارد ولی با همین سن کم اش می خواست تکیه گاه من باشد، می خواست مواظب من باشد و همه جا با من می آمد. پسرم نگذاشت من بروم و عکس ها را در پزشکی قانونی ببینم. به من می گفت تو نیا، خودم می روم. شوهر خواهرهمسرم و دوستان نزدیک مسعود نیز حضور داشتند وعکس ها را هم شناسایی کرده بودند و موضوع را آرام آرام به من گفتند. ولی پسرم می گفت من باید خودم بروم و مطمئن شوم که عکس های پدر من است. هیچ کس نتوانست جلوی او را بگیرد. پسرم خودش رفت و پدرش را شناسایی کرد. به صورت همسرم گلوله شلیک کردند. سمت راست صورتش…تیر از پشت سرش خارج شده بود.

وی گفته بود: به توصیه وکیل مان سعی کردیم با هیچ رسانه ای گفتگو نکنیم تا شاید ایشان بتواند آنچه که خواست قلبی مان بود را از طریق دستگاه قضایی همین کشور پیگیر باشد اما متاسفانه علی رغم پیگیری های مداوم ایشان تاکنون از دستگاه قضایی هیچ جوابی دریافت نکرده ایم.

۲۴

کاوه سبزعلی‌پور

کاوه سبزعلی پور جوان ۲۴ ساله ای بود که در تظاهرات روز شنبه ۳۰ خرداد بر اثر اصابتِ مستقیمِ گلوله کشته شد.

پدر کاوه سبزعلی پور در مصاحبه ای با جرس با بیان اینکه در برگه ی پزشکی قانونی نوشته اند بر اثر اصابت گلوله کشته شده است، گفت: ساعت ده شب بود که از بیمارستان لقمان به ما زنگ زدند، گفتند پسرتان زخمی شده است. ما رفیتم تمام بخش ها را گشتیم ولی خبری از کاوه در بیمارستان نبود. آنجا به ما گفتند بروید سردخانه و ما تازه فهمیدیم که چه بلایی سرمان آمده. من و مادرش جای گلوله را توی صورت پسرمان دیدیم، به چشم هایش شلیک کرده بودند.

خبرگزاری فارس پیشتر به نقل از پدرِ کاوه (سجاد)سبز علی پور نوشته بود: “بنده موسوی و کروبی را از مقصران این اتفاقات می دانم اما پدرِ این جان باخته در گفتگو با خبرنگار جرس چنین خبری را از اساس تکذیب کرده بود و گفت: یک بار از خود دادستانی به ما زنگ زده اند و گفتند که شکایت کنید. ما به آنها گفتیم از چه کسانی شکایت کنیم، ولله ما نمی دانیم چه کسی بچه مرا کشته. بچه من تنها هم نیست، خیلی ها را کشته اند، از آنها خواستم به عنوان مسوول، پیگیر پرونده کشته شدن پسر جوانم باشند، هیچ وقت چنین بحثی را مطرح نکردم و دادستانی هم از ما نخواست که بگوییم ما از موسوی و کروبی شکایت داریم. آنها از ما خواستند شکایت کنیم اما نگفتند از چه کسی. ما هم قبول کردیم و رفتیم شکایت نوشتیم تا به داد مان برسند.

۲۵

مسعود هاشم زاده

مسعود هاشم‌ زاده ۲۷ ساله و دارای دیپلم رشتهٔ علوم تجربی بود که در تظاهرات ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ در خیابان شادمان به ضرب گلولهٔ جان باخت. به گفتهٔ برادر مسعود، وی در زمینهٔ موسیقی و طراحی فعالیت می‌کرد و ۹ سال بود که سنتور می‌نواخت. مراسم سالگرد فرزندشان را در روستای ولی آباد زیباکنار بر مزار او برگزار کرده اند.

فیلمی در سایت های خبری منتشر شده است که مادر هاشم زاده را بر مزار فرزندش نشان می دهد در حالی که با گریه می گوید: پسر من در زمان انتخابات وقتی مناظره ها را می دید خیلی حرص می خورد، می گفت تحمل دروغ را ندارم. پسرم آزادی را دوست داشت و هیچ گاه صدایش را برای هیچ کسی بلند نمی کرد. الان که نیست وقتی به خواب ما می آید همیشه می گوید من ناراحت نیستم، من نمرده ام همیشه در میان شما هستم…

مادر مسعود هاشم زاده همچنین در مصاحبه ای به روز گفته است: به ما گفتند دیه بگیرید ما گفتیم دیه نمی خواهیم. گفتم من قاتل را می خواهم؛ می خواهم ببینم و در چشمانش و صورتش نگاه کنم. گفتند اگر دیه نگیرید پرونده ها مسکوت می ماند و به این پرونده ها رسیدگی نخواهد شد.

۲۶

عباس دیسناد

عباس دیسناد، ۴۸ ساله در راهپیمایی روز ۳۰ خرداد و در جریان اعتراضات مردمی به کودتای انتخاباتی به دلیل وارد شدن ضربه باتوم به سرش، دچار خونریزی مغزی شد و جان باخت.

در همان ماه های نخستی که درگیری های حوادث پس از انتخابات در تهران ادامه داشت وبلاگ سخن معلم با انتشار عکس هایی از خانواده این جان باخته ی انتخابات جزییاتی از نحوه کشته شدن این شهروند ایرانی را در دیدار و گفتگویی که کانون صنفی معلمان با خانواده ی عباس دیسناد داشته اند منتشر کرد که به سرعت در تمامی سایت ها منتشر شد.

بر اساس این گزارش مریم خانی همسر عباس دیسناد به اعضای کانون صنفی معلمان گفته است:«همسرم جانباز جنگ بود، در بدنش چند ترکش بود که بعضی اوقات دچار کمر دردهای شدید میشد. با این حال وقتی عباس از جنگ برگشت، خود را به عنوان جانباز به مراکز رسمی اعلام نکرد که از مزایای آن بهره مند شود…روز سی خرداد به خیابان می رود ساعت ۵ عصر دخترم به او زنگ می زند…. از پشت سر با باتوم به سر او میزنند و دچار ضربه مغزی می شود. او را به بیمارستان شهریار می برند. حدود ۳ روز در حالت کما بود و روز چهارشنبه فوت می کند، روز پنجشنبه در سردخانه بود و روز جمعه او را در بهشت زهرا دفن کردیم.»

همسر آقای دیسناد همچنین از نحوه برخورد با خانواده ی کشته شدگان چنین پرده برداشته بود : «در بیمارستان از هر خانواده مبلغ ۱۵ میلیون تومان برای تحویلِ جنازه ها می خواستند، حدود ۳ میلیون تومان هم هزینه بیمارستان شد.»

وی با اشاره به اینکه بر اساس گفته های پزشک اگر عباس را زودتر آورده به بیمارستان منتقل کرده بودند امکان زنده ماندنش وجود داشت، گفت: «ما در منزل مستاجر هستیم و مغازه هم اسیتجاری بود.همسایگان مغازه به ما گفتند که وقتی عباس دچار ضربه شد، ماموران از نزدیک شدن مردم برای انتقال او به بیمارستان ممانعت میکردند و او مدتها بر روی زمین بود! بعد هم به ما گفتند که علت مرگ ایشان را “سکته قلبی” اعلام کنیم.»

۲۷

یعقوب بروایه

یعقوب بروایه جوان ۲۷ ساله ی دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد بود که در حوادث تیر ماه ۸۸ مورد اصابت گلوله قرار گرفت و پس از انتقال به بیمارستان لقمان دچار مرگ مغزی شد و جان باخت.

همان روزهایی که هنوز یعقوب بروایه در بیمارستان بستری بود خبرنگاری سراغِ مادرِ این دانشجو در بیمارستان لقمان رفت و با مادر این دانشجو گفتگویی انجام داد که روز آن را منتشر کرده است. بر اساس این گزارش، مادر یعقوب بروایه به خبرنگار گفته بود که یعقوب به اتفاق دوستانش پس از پایان تمرین تئاتر از دانشکده خود که نبش خیابان فلسطین قرار دارد به سمت میدان انقلاب، که مسیر هرروز آنها بوده در حال حرکت بودند. دوستانش می گویند تا آنجایی که توانستیم سعی کردیم که از شلوغی ها به سرعت عبور و مسیرهای ساده تری را برای حرکت انتخاب کنیم؛ اما مامورین نیروی انتظامی مردم را به سمت خیابان های اطراف هدایت می کنند و ناخواسته به طرف میدان جمهوری در خیابان نواب کشیده می شوند. ناگهان همه جا شلوغ می شود و مامورین یگان ویژه و نیروهای بسیجی با ایجاد رعب و وحشت مردم را متفرق می کنند. در برابر این رفتار مامورین، مردم هم مقاومت می کنند. تا اینکه تیراندازی ها شروع می شود و دقیقا روبروی همان مسجد لولاگر پسرم زخمی می شود. شلیک گلوله از طرف بسیجی هایی بوده است که در پشت بام مسجد لولاگر مستقر شده بودند امروز حال پسر من خیلی بد است. امیدوارم که اتفاق بدی برای او رخ ندهد که من به عنوان مادر یعقوب هرگز از هیچ کسی بابت این اتفاق نمی گذرم.

اما یعقوب بروایه پس از ده روز در همان بیمارستان جان باخت.

محمد رحمانیان، کارگردان تئاتر و استاد یعقوب بروایه، در یادداشتی که همان زمان در روزنامه اعتماد ملی منتشر شده بود خطاب به شاگردِ جان باخته اش نوشته بود: پس تو چرا به خاک افتادی در این پرولوگ؟ کدام درام‌نویس ناشی صحنه مرگ تو را رقم زد در این پیش بازی؟

۲۸

علی فتحعلیان

علی فتحعلیان جوان ۲۰ ساله ای است که با بنا به گفته ی شاهدانِ عینی، در نا آرامی های پس از انتخابات، در تاریخ ۳۰ خرداد با شلیکِ مستقیمِ گلوله جان داد. اما از پدر و مادرِ این جوان در تمام این دو سال هیچ سخن و اظهار نظری منتشر نشد .

امیرعلی فتحعلیان پدر علی بعد از دو سال سکوت در مصاحبه ای با خبر نگار جرس گفت: همان ۳۰ خرداد ۸۸ بود. محل شهادت ایشان برای خودمان هم دقیق مشخص نیست ولی ما هم شنیدیم مقابلِ مسجد لولاگر بود. آن روزی که این اتفاق افتاد پسرم درس داشت، یعنی همان روزها امتحان داشت. در آن زمان اصلا از خانه بیرون نمی رفت و همیشه مشغولِ درس خواندن بود. آن روز هم اتفاقی رفته بود بیرون ولی دیدیم دیر شد و به خانه برنگشت، تمامِ محل را گشتیم و پیدایش نکردیم. فکر کردیم طبقِ معمول رفت خانه ی پدربزرگش اما دیدیم آنجا هم نیست. فردای آن روز هم از بیمارستان به ما زنگ زدند و به ما خبر دادند که پسرتان اینجاست مدراک را بیاورید و پیکرش را تحویل بگیرد.

وی با بیان دستگاه قضایی بر اساس روال اجرایی خود در حال پیگریِ پرونده کشته شدن فرزندِ آنهاست گفت: بچه ای که یک مادر برایش ۲۰ سال زحمت کشید، با شرایط سختی که بچه مریض می شود و مادر باید پرستاری می کرد، مشکلات درس و مدرسه اش، یعنی ۲۰ سال تلاش کرد تا حاصل زحمت و دسترنجش را سربلند ببیند، الان چه بگویم، اصلا قابلِ گفتن نیست، حاصلِ همه عمرم رفت بر باد….

۲۹

بهزاد مهاجر

بهزاد مهاجر ۴۷ ساله در جریان راهپیمایی مسالمت‌آمیز ۲۵ خرداد با شلیک گلوله کشته شد اما تا زمان تحویل جسد هیچ نشانی از وی در فهرست دادسرای انقلاب، زندان اوین و نیز مراکز درمانی وجود نداشت. جسد وی پس از پنجاه روز به خانواده‌اش تحویل داده شد.

بهزاد مهاجر دائی نیما نامداری یکی از روزنامه نگارانِ ایرانی بود و بدین ترتیب همان زمان در مورد مفقود شدن این شهروند ایرانی پس از اصابت گلوله وی از طریق وبلاگ خود تنش سخت مثل سنگ شده‌ نتیجه ۵۰ روز حبس در سردخانه است (سردخانه همان زندان مردگان است؟)

نیما نامداری، خواهرزاده در همین زمینه به رادیو فردا گفته بود: ما قبلاً هم دوبار به پزشکی قانونی کهریزک مراجعه کرده بودیم، یک بار گفتند نمی‌توانیم به شما چیزی نشان دهیم و یک بار هم تعدادی عکس به ما نشان دادند که در آنها عکس بهزاد مهاجر یعنی دایی من وجود نداشت. ما در دادسرای جنایی به عنوان فرد مفقود شده برای او پرونده تشکیل دادیم و بر اساس این پرونده بار دوم به پزشکی قانونی مراجعه کردیم که تصویر او در بین عکس‌های پزشکی قانونی وجود نداشت. در نامه پزشکی قانونی اعلام شده جنازه در ۳۱ خردادماه به پزشکی قانونی تحویل داده شده و این تاریخ قبل از مراجعه ما بوده است، یعنی آن زمان جنازه در پزشکی قانونی بوده ولی اینها به ما اعلام نکرده‌اند.

وی گفته بود: روی سینه او جای برشی به صورت صلیبی وجود داشت که احتمالا به خاطر کالبد شکافی بوده است. درعین حال جای یک گلوله روی قسمت چپ سینه و تقریباً روی قلب وجود داشت و روی بدن هم کبودی و آثار جراحات سطحی دیده می‌شد، ولی نمی‌توان قضاوت کرد این جراحات قبل از فوت بوده یا بعد از فوت هنگام انتقال جنازه ایجاد شده است.

۳۰

محمدجواد پرنداخ

محمد جواد پرنداخ، ۲۵ ساله دانشجوی دانشگاه صنعتی اصفهان بود که پس از شرکت در تجمعِ اعتراضیِ دانشجویانِ این دانشگاه پس از دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوریِ ۸۸ چندین بار احضار و بازجویی شده بود، اما در روزی که به اداره اطلاعات اصفخان مراجعه می کرد، جسد وی در زیرپل‌ واقع دربلوار کشاورز اصفهان یافت و به خانواده اش تحویل داده شد.

همان زمان سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان جزئیات بیشتری از نحوه کشته شدن این دانشجوی جوان را منتشر کرد که براس آن محمد جواد پس از شرکت در تجمعات دانشجویان دانشگاه اصفهان در اعتراض به تقلب گسترده در انتخابات به منزل خود در گیلان غرب باز می‌‌گردد اما پس از چند روز از طرف اداره اطلاعات این شهر احضار می شود و به تأمین وثیقه‌ ۳۰ میلیون تومانی آزاد می شود تا به بازگشت دوباره به اداره اطلاعات اصفحان مکلف شود

خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی ایران، ایرنا نیز طی انتشار خبری مدعی می شود این دانشجو به عنوان یکی از افراد «اغتشاشگر» در جریان اعتراضات اخیر دستگیر شده و سپس خودکشی کرده بود

برادرش پس از یکسال سکوت خود را شکست و در مصاحبه ای با “روز” اعلام کرد محمد جواد خودکشی نکرده و شکایت خانواده او از ماموران اطلاعات و قاضی پرونده برادرش تاکنون بی نتیجه بوده است.

بر اساس این گزارش، برادر محمد جواد گفته است:‌ برادرم چندین بار تحت از صبح تا شب مورد بازجویی قرار دادند. جواد را خیلی اذیت کرده و او را تهدید کرده بودند که تو را می کشیم و جنازه ات را روی دست خانواده ات می گذاریم . برادرم هم به پدرم گفته بود که اینها دیر یا زود مرا می کشند و هزار جور اتهام دیگر به من زده اند در حالیکه من فقط شعار داده ام.

صبح روز سوم برادرم برای ادامه بازجویی ها به اداره اطلاعات رفت،اما حدود ساعت ۱۰ از اداره اطلاعات زنگ زدند که بگویید بیاید. پدرم می گوید که آمده، می گویند نیامده و پدرم میرود که دنبال برادرم بگردد. بعد ازکلی گشتن می بینند که زیر پلی نزدیک منزل فامیلمان که در اصفهان بود مردم جمع شده اند. جلوتر که می روند می بینند جسد برادرم روی زمین است. پدرم می گوید آدم های مشکوکی بالای سر جسد بودند. از همان جا می برند پزشکی قانونی و درست ظرف نیم ساعت پزشکی قانونی می گوید که علت مرگ، اصابت جسم سخت بر سرش بوده است. برای ما خیلی سئوال داشت که چطور به این سرعت جواب دادند. پدرم همان موقع با همان لباس خونی پیش قاضی پرونده برادرم میرود و قاضی به پدرم می گوید که تو هم برو خودت را بکش

۳۱

مصطفی کیارستمی

مصطفی کیارستمی جوانی ۲۲ ساله بود که در روز ۲۶ تیر ۱۳۸۸ در نماز جمعه تهران شرکت کرد و به گفته ی شاهدان عینی در این روز بر اثر ضربهٔ باتوم در مقابل دانشگاه تهران مضروب می‌شود و بعد از گذشت چند روز جان باخت. علت مرگ او سکتهٔ‌ مغزی اعلام می‌شود.

مصطفی کیارستمی پس از نا آرامی های مربوط به مراسم نماز جمعه ای که با سخنرانی هاشمی رفسنجانی برگزار شده بود، از خیابان با مادر خود تماس می گیرد و می گوید که شرایط مناسبی ندارد. اما مادر مصطفی با بیان اینکه از اتفاقات آن روز هیچ اطلاعی ندارد، در مصاحبه ای به جرس گفت: مصطفی بعد از ظهر جمعه زنگ زد و گفت من اصلا حالم خوب نیست و می خواهم برگردم خانه. تا دوازده شب دکتر بودیم اما وقتی رسید خانه مدام حالت تهوع داشت و خوابش می برد. خوابید و هرچی فریاد کشیدیم بیدار نشد.

بر اساس همین گزارش وی تاکید کرد: مصطفی سیاسی نبود اما به هر حال برای خودش عقیده ای داشت برای عقیده خودش هم ارزش قایل بود. در مسایل سیاسی نبود، صرفا به عنوان یک آدم معمولی عقایدی داشت و نسبت به باورهای خودش بی تفاوت و باری به هر جهت نبود، اما چون از واقعه روز جمعه هیچ خبری ندارم و اصلا نمی دانم بر پسرم چه گذشت برای همین شکایتی ندارم. توان این را هم ندارم که پیگیری کنم.

۳۲

فاطمه سمسار پور

فاطمه سمسارپور به اتفاق پسرش، کاوه میراسدالهی روز ۳۰ خرداد سال گذشته در جریان اعتراضات مردمی، در مقابل منزلشان مورد اصابت گلوله قرار گرفتند. خانم سمسارپور همان روز جان باخت اما پسرش بعد از دو جراحی سنگین، زنده ماند.

سایت‌ پرچم وابسته به سرکوبگران، با ادعای آمار ۳۶ کشته در حوادث ایران، اسامی برخی از آنها را اعلام کرده بود که در آن میان برخی نام‌ها در لیت منتشر شده توسط کمیته پیگری وضعیت قربانیان که از سایت های نزدیک به معترضانِ انتخابات منتشر شده بود، وجود نداشت. فاطمه سمسارپور از جمله ی آنان بود که حسن میر اسدالهی، همسر فاطمه سمسارپور در گفتگو با روز اعلام کرد دادسرای نظامی از او خواسته دیه بگیرد اما او حاضر به گرفتن دیه نشد.

بر اساس این گزارش، همسر فاطمه سمسار پور در مورد چگونگی کشته شدن همسر و همچنین زخمی شدنِ فرزندش پرده برداشت و گفت: حدود ساعت یک ربع به ۷ بوده که فاطمه و بچه ها صدای انفجاری را در کوچه می شنوند. فاطمه و کاوه سراسیمه پایین می روند ببینند چه خبر است. همسایه های دیگر هم پایین می آیند. چند نفر را می بینند که کلت به دست ایستاده اند. تعقیب و گریز با مردم به کوچه ما کشیده بود. جنب منزل ما، یک مجتمع چند طبقه است. رئیس مجتمع رو به نظامیانی که اسلحه به دست بودند، دستانش را بالا می برد و با اشاره به لوله گاز می گوید: شلیک نکنید، اینجا منفجر می شود. اما همان لحظه با گلوله به پای مرد همسایه می زنند و بلافاصله هم فاطمه و کاوه را که کنار او ایستاده بودند. فاطمه را به قلبش و کاوه را به شکمش می زنند. و همه اینها در حالی اتفاق می افتد که کوشا از پنجره همه را می دیده است. پزشکیِ قانونی هم دلیل فوت را نوشته است بر اثر اصابت گلوله…آخرین جواب دادگاه این بود که ضارب شناسایی نشد و بهتر است دیه بگیرید.

۳۳

حمید حسین بیک عراقی

حمید حسین بیک عراقی، جوان ۲۲ ساله ای بود که روز ۳۰ خرداد در خیابان انقلاب تهران حین بازگشت به منزل به ضرب گلوله مستقیم کشته شد.

مجید حسین بیک عراقی پدر حمید عراقی که یک سال سکوت کرده بود، در مصاحبه ای با جرس از چگونگیِ کشته شدنِ فرزندِ خود پرده برداشت و گفت: اوایل که به دنبال کار پسرم در دادسرای جنایی بودم به من گفته می شد که با اسلحه کلت به حمید شلیک شده است که اصلا چنین مدل سلاح کلتی در دستگاههای نیروی انتظامی و نظامی بصورت سازمانی وجود ندارد ولی بعد از مدتها که پیگیر کار بودم با گزارش کارشناسی، اسلحه ای که از مرکز تشخیص هویت پلیس آگاهی بدست آوردم مشخص شد که ضایعاتی که در محل ورود و خروج گلوله ایجاد شده با اسلحه جنگی نظیر کلاشینکف بوده و از فاصله زیر پانزده متر به فرزندم شلیک کردند.

وی گفت: فقط به قاتلین فرزندم و کسانیکه مسبب این اعمال و رفتار بودند و حتی از کسانیکه کوچکترین دخالتی در انجام این اعمال داشتند می پرسم که چطور دلتان آمد با این جوانها این اعمال ددمنشانه را اعمال کنید چون این عمل از یک انسان بر نمی آید بلکه فقط از یک حیوان و از یک شیر ناپاک خورده این اعمال بر می آید .

صدا و سیما، کیهان و خبرگزاری فارس با انتشارِ مصاحبه ای با خانواده حمید، مدعی شدند که او بسیجی بود اما فاطمه سرپریان، مادر حمید عراقی در مصاحبه ای با خبرنگار جرس، نسبت به این خبر ساختگی اعتراض کرد و پرده از واقعیت برداشت.

بر اساسِ همین گزارش مادر حمید عراقی پس در آستانه یک سالگی جان باختن فرزندش گفته بود: وقتی خبرگزاری فارس با ما مصاحبه کرد، من فردای همان روز با خانمی که در این خبرگزاری با ما مصاحبه را انجام داده بود تماس گرفتم و گفتم بچه من بسیجی نبود، یک جوان معمولی بود، چرا نوشتید بسیجی؟ این خانم به من گفتند، بسیجی ها خیلی مظلوم واقع شدند و برای همین ایشان یک عنوان «بسیج» را به خاطر مظلومیتِ بسیج کنار اسم پسر من گذاشتند، من فقط به خبرنگار فارس گفتم شما بالاخره رسانه دارید و می توانید برای مظلومیت بسیج مطلب بنویسید چرا باید از پسرِ من که خودش مظلومانه کشته شد برای این کار استفاده می شد؟.

وی با اشاره به عکس هایی که برای شناسایی فرزندشان در پزشکی قانونی مشاهده کرده بود گفت: تمام صورت پسرم پر از خون بود، دندان های جلوی حمید شکسته بود، یک طرف صورت حمید کبود بود. گلوله به سینه اش خورده بود و عکس ها تماما خونین بود، عکس ها داغونم کرد و من همان جا بعد از دیدن عکس ها در پزشکی قانونی از حال رفتم…

۳۴

محمد حسین فیض

محمدحسین فیض یکی از کشته شدگان اعتراضات به نتایج انتخابات ۱۳۸۸ است که در درگیری‌های ۳۰ خرداد در نزدیکی پایگاه بسیج مقداد به علت اصابت گلوله به سرش کشته شد.

اگرچه برخی ها می گویند محمد حسین فیض عقیده متفاوتی نسبت به خانواده ی خود داشت اما پدرِ محمد حسین فیض و برادرِ وی تنها کسانی هستند که حاضر شدند با نام خود و به صورتِ رسمی مصاحبه کنند و بگویند او عاشق ولایت بوده است.

غلامرضا فیض در مصاحبه ای با جرس گفت پس از شهادتِ پسرم به ما خوش گذشته، چیز بدی نگذشته، کسی که در راه انقلاب و نظام فداکاری کند، زیبا ترین چیز است.

وی در پاسخ به این پرسش که پدر محسن روح الامینی از علاقمندان به این نظام است اما محسن به عنوان یک معترض در خیابان حضور پیدا کرد و گفته می شود محمد حسین هم به نتیجه ی انتخابات معترض بود گفت: در هر جایی هر کسی کشته شد، باعث و بانی کسانی هستند که بحث تقلب را مطرح کرده اند. ما این همه انتخابات بعد از انقلاب برگزار کرده ایم هم اصولگرا رای آورده اند و هم دوم خردادی ها، چطور شد که این دوره می گویند تقلب اتفاق افتاده است؟ پس برای همین می گویم مقصر اصلی کسانی هستند که بحث تقلب را مطرح کرده اند و عوامل خارجی هم از آنها پشتیبانی کرده اند. آقای محسن روح الامینی و پدر ایشان را نمی شناسم چون ما در مشهد و در کنار بارگاه ملکوتی امام رضا زندگی می کنیم و آنها در تهران ولی بچه من از یک خانواده انقلابی بود و ما به احمدی نژاد رای داده ایم چون یک فرد مخلص و عدالت محور بود و حالا هم مقصر کشته شدن پسرم کسانی هستند که به نا حق و برای چهار روز در قدرت این برنامه ها را راه انداختند.

براساسِ همین گزارش پدر محمد حسین فیض همچنین در پاسخ به پرسشی در مورد شلیک گلوله از سوی بسیجیان به سمت مردم می گوید: نظام در برابر افراد خودفروخته می ایستد. اجازه نمی دهد هر کسی بیاید در خیابان آتش برپا کند و هر کاری دلش خواست بکند. نظام حق دارد از خودش دفاع کند.

۳۵

حسین غلام کبیری

حسین غلام کبیری جوان ۱۸ ساله ای است طبق گزارش کیهان در شامگاه روز ۲۵ خرداد ۸۸ به وسیله یک دستگاه خودروی پراید در منطقه سعادت آباد تهران زیر گرفته شد و چند ساعت بعد به دلیل خونریزی داخلی جان خود را از دست داد.

رسانه ها و منابع حکومتی غلام کبیری را از بسیجیان فعال حوزه ۳۵۵ امام حسن مجتبی (ع) ناحیه مقاومت بسیج ری معرفی می کنند و تا کنون خانواده ی این جوان حاضر به مصاحبه با رسانه های هوادارِ حکومت شده اند.

براساس گزارش رسانه های دولتی که از برگزاری جسله دادگاه متهم به قتل این جوان، ۱۸ ساله خبر داده اند، غلام کبیری تنها قربانیِ راهپیمایی ۲۵ خرداد است که دستگاه قضایی اقدام به بررسی کرده دادگاهی برای محاکمه ی متهمِ به قتلِ وی برگزار شد.

سیدرضایی نماینده دادستان با اشاره به مدارک موجود در پرونده مانند شکایت اولیای‌دم، نظریه پزشکی قانونی، گزارش پلیس آگاهی و اظهارات شهود، خواستار مجازات متهم به اتهام مباشرت در قتل عمدی شد. اولیای‌دم نیز خواسته خود را قصاص متهم عنوان کردند.

روزنامه ی کیهان به نقل از مادر حسین غلام کبیری نوشته است: اسلام و انقلاب برای حفظ خود خون می‌خواهند. باید خون داد و ایستاد. بصیرت داشت و خرجش کرد.حسین مهربان بود، خوش قلب و بسیار مودب. وقتی که به خصلتهای خوبش فکر می‌کنم می‌بینم که لیاقت او جز شهادت نبودبه سران اغتشاشات هم می‌گویم چه کسی باید پاسخ خون حسین من را بدهد.

۳۶

سید علی موسوی

سید علی حبیبی موسوی، ۴۳ ساله، خواهرزاده میرحسین موسوی بود که در ۶ دی ۱۳۸۸ ظهر روز عاشورا در خیابان شادمان توسط سرنشینان یک پاترول مشکی هدف گلوله از ناحیه سینه قرار گرفت و و بعد از انتقال به بیمارستان ابن سینا واقع در فلکه دوم صادقیه جان باخت.

خدیجه موسوی خامنه، خواهر میرحسین موسوی، مادر علی موسوی است که حتی نسبت خانوادگی او با موسوی نیز موجب نشد تا او در جایگاهی ویژه با رسانه ها مصاحبه کند و از رنج خانواده اش بگوید برای همین پس از شش ماه طیِ مصاحبه ای به خبرنگار جرس گفت: “من هیچ فرقی با مادرهای دیگری که عزیزان شان را از دست داده اند، ندارم. برای همین اگرچه خیلی حرف ها در دلم مانده است اما خودمان خواسته ایم بعد از شهادت علی، سکوت کنیم…دو فرزندِ علی فوق العاده به پدرشان وابسته بوده اند، به همسرشان هم سخت می گذرد، ۲۰ سالی که ازدواج کرده بود ما معمولا هر روز صبح ها کنار هم بودیم و با هم سر یک سفره می نشستیم اما ناگهان از روز عاشورا همه چیز عوض شد. ابراهیم پسر دیگرم وقتی شهید شد، هیجده سال داشت و علی چهل و دو سال، دو برابر برادرش من با او زندگی کردم و حالا غم سنگینی بعد از رفتن او در دل همه ماست.

وی با بیان اینکه علی هم اگرچه عاشق دایی اش ( میرحسین موسوی) بود اما جانش را برای مردم داد. آقای موسوی هم از حق دفاع کرد، بی عدالتی را تحمل نکرد، هر کس دیگری جای موسوی از حق دفاع می کرد علی از او حمایت می کرد، هر گونه پیگیری قضایی در مورد شناساییِ قاتلان را بی نتیجه خواند و گفت: این همه مادران که دارند می سوزند و فریاد می زنند، مگر صدایشان را کسی شنید؟.

خانواده ی علی موسوی همچنین به جرس گفته بودند که خانواده موسوی برای تحویل گرفتن جسد بی جان فرزند خود به ستوه آمده بودند. تا آنجا که پدر شهید موسوی با اندوه خطاب به برخی از نیروهای امنیتی می گفت از خیر جسم بی جان پسرم هم گذشتم، در نهایت ضجه های مادر و پی گیری های مداوم آنها موجب شد تاپیکر این شهید را به خانواده تحویل دهند. اما در مراسم امنیتی که برای برگزار کردن مراسم تشیع شهید موسوی برگزار شده بود، حتی اجازه دیدن صورت این شهید را به برخی از اقوام و بستگان نمی دادند.

۳۷

مصطفی کریم بیگی

مصطفی کریم بیگی ۸ دی ماه شهید شد و ۲۱ دی ماه ما او را شناسایی کردیم و ۲۳ دی شبانه او را به خاک سپردیم. همان زمان پدر مصطفی کریم بیگی در گفتگویی با خبرنگار صدای آمریکا گفته بود: شب عاشورا من شهریار بودم که خواهرش تماس گرفت و گفت مصطفی به خانه نیامد، من همان شب رفتم پلیس پیشگیر جواب ندادند. صبح رفتم جلوی اوین فکر می کردم جز دستگیر شده هاست. بعد از دو هفته رفتن و آمدن دیدیم نتیجه ای نمی گیریم، از طریق شکایت به کلانتری و فرستادن پرونده به دادگاه جنایی و از آنجا به دادگاه شاپور پیگیر شدیم. بعد از آن رفتم کهریزک پسرم را شناسایی کردم دیدم پسرم در روز عاشورا مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود و بعد از آن دیگر هیچ کسی جوابگوی ما نبود. دو سه هفته بعد از مراسم مرا هم وزارت اطلاعات خواست و از من پرس و جو کرد که دوستان مصطفی چه کسانی بودند گفتم دوستی ندارد آنها به من می گفتند کسی که اینطوری جواب می دهد خونش هم گردن خودش است.

مادر مصطفی کریم بیگی در مصاحبه با جرس گفت: خواهش می کنم حرف های ما را به گوش مجامع حقوق بشری برسانید، من خودم اصلا سیاسی نیستم اما دنیا باید بشنود که به فرزندانِ ما چه ظلمی شده است در حالی که آنها می خواستند همه جا صلح باشد. ما دنبال قصاص هم نبودیم اما بعد از این همه مدت هیچ کسی قاتل فرزندم را به ما معرفی نکرد، کاش مجامع بین المللی و مدافعانِ حقوق بشر فقط نامِ بشر را نداشتند و برای دفاع از حقوق انسانی جوانانی که بی اسلحه اعتراض کردند و با اسلحه کشته و زندانی شده اند، نمایندگانشان را به ایران بفرستند..

وی همچنین به روزهای نخستِ جان باختنِ فرزند خود اشاره می کند و می گوید: وقتی به ما زنگ زدند برای تشییعِ پیکر مصطفی، ساعت هشت و نیم شب بود، یعنی می خواستند مصطفی را شبانه دفن کنند تا همه چیز زود تمام شود، بعد هم فکر کردند با پیشنهادِ پرداختِ دیه به خانواده های شهدا زبانِ ما بسته می شود. .

من با همه ی مردمِ آزادی خواه و صلح خواه حرف می زنم که صدای مادرانِ عزادار را به گوشِ دنیا برسانند، ما دنبال شناساییِ قاتلانِ فرزندانِ خود هستیم تا چراهای ذهنی مان را پاسخ بگیریم، بسیاری از ما خانواده های عزادار دنبال قصاص و ادامه ی این چرخه ی خشونت در ایران نیستیم، من خودم همیشه اعلام کرده ام که دنبالِ قصاص قاتلِ فرزندم نیستم چون نمی خواهم یکی از کسانی باشم که به این خشونت دامن می زند اما خواستارِ شناسایی قاتلان و آزادی فرزندانِ دیگرم هستم که الان در زندان نشسته اند. دیه فرزندِ من آزادیِ همه زندانیانِ سیاسی است.

۳۸

شبنم سهرابی

شبنم سهرابی زن ۳۴ ساله ای بود که ظهر روز عاشورا توسط خودرو نیروی انتظامی زیر گرفته شد و پس از انتقال به بیمارستان جان باخت.

مادر میانسال شبنم سهرابی که به خاطر ترس ، درباره ماجرای کشته شدن دخترش سکوت کرده در مصاحبه ای با سایت «رای من کجاست» و در مورد اینکه ظهر عاشورا دخترش از خانه بیرون رفته بود گفت: “دخترم نمی دانست چنین سرنوشتی آن هم روز عاشورا در انتظارش باشد. هر روز با خودم می گویم چطور ممکن است ماشین نیروی انتظامی دختر مرا زیر کرده باشد؟ شبنم هیکل درشتی داشت و چاق بود و نمی توانم آن هیکل را تصور کنم که زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی له شده باشد. ”

بر اساس این گزارش مادر شبنم در مورد تحویل گرفتن جسد دخترش گفت: ” به همه جا سر زدم . تمام بیمارستان ها را زیر و رو کردم و فهمیدم که شبنم را به بیمارستان رسول اکرم منتقل کرده اند اما از او هیچ خبری نبود و هیچ کس هم پاسخگو نبود تا این که بعد از بیست روز بی خبری از وضعیت دخترم به خانه ما تلفن کردند و گفتند که جسد دخترم در سردخانه کهریزک است.”

مادر شبنم سهرابی در مورد پیگیری های قضایی خود به خبرنگار جرس گفته است: دو تا فیلم از نحوه کشته شدن دخترم توسط خودروی نیروی انتظامی توسط مردم تهیه شده است که به عنوان شاهد و سند وجود دارد و همه دنیا این فیلم را دیده اند ولی به من می گویند برو فیلم را بیاور. من وقتی در کوچه و خیابان، در اتوبوس، پارک و خیلی جاها گاهی وقت ها با مردم درددل می کنم همه می گویند آن فیلم را دیده اند. مردم شبنم را روی دست بلند کرده اند و دخترم دست هایش را بالا برده بود و به سمت جمعیت ناله می کرد…اینها دل مرا آتش می زند. من این فیلم را کجا ببرم؟ جایی که شنیده ام حتی کسانی که به عنوان شاهد در مورد کشته شدن شهدای روز عاشورا اظهارنظر کرده اند را به زندان محکوم کرده اند؟ خب اگر شاهدی بیاید به ما کمک کند، نمی داند چه بلایی سرش می آید. برای همین می گویم ما تنهاییم چون مردم می ترسند و نگران هستند که اگر کمکی هم به ما بکنند، زندانی شوند، خطری برایشان به وجود بیاید. صدایم را فقط باید به خدا برسانم اینجا دیگر نمی شود کاری کرد…

شبنم یک دختر هفت ساله به نام «نگین» دارد که پس از کشته شدن مادرش به گفته ی مادربزرگش در روزهای نخست دچار افسردگی شده بود و مدام سراغ مادرش را می گرفت.

۳۹

شهرام فرج زاده

شهرام فرج زاده جوان ۳۵ ساله یکی از کشته‌شدگان اعتراض‌های روز عاشورای سال ۱۳۸۸ در تهران بود که توسط خودروی نیروی انتظامی زیر گرفته شد.

اگرچه فیلم زیر گرفتن و کشته شدن این شهروندِ ایرانی توسط خودروی نیروی انتظامی به سرعت در سایت های اینترنتی و شبکه های خبری به صورت گسترده منتشر شد اما همان زمان ناجا اطلاعیه‌ای در باره این موضوع صادر کرد و فیلم را جعلی دانست و از طرفی فرمانده انتظامی تهران نیز در پاسخ به خبرنگاری که از او در این باره سوال پرسیده بودند، واقعه ی کشته شدنِ شهروندان ایرانی به وسیله خودروی نیروی انتظامی را تکذیب کرد.

لیلا توسلی اولین کسی بود که طی مصاحبه ای با رادیو فردا و بی بی سی به عنوان شاهد عینی کشته شدن شهرام فرج زاده توسط خودرو نیروی انتظامی افشاگری کرد اما شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب لیلا توسلی را به اتهام مصاحبه با رادیو فردا و بی بی سی به استناد ماده ۶۱۰ قانون مجازات به تحمل دو سال حبس تعزیری محکوم کرد و لیلا توسلی نیز تنها دو هفته پس از عروسی اش به اتهام شهادت دادن در مورد جزییات این واقعه روانه اوین شد.

خواهر شهرام فرج زاده در گفتگویی که با روز انجام داد گفته بود: با اینکه فیلم کشته شدن شهرام هست و همه آن را دیده اند اما دادگاه می گوید ماشین شخصی شهرام را زیر گرفته است. هر دفعه هم یک مدل ماشین را می گویند. از آن طرف در تلویزیون میگویند ماشین نیروی انتظامی دزدی بوده و شهرام را زیر گرفته؛ از این طرف می گویند ماشین شخصی بوده است. یعنی به خانواده اصلا نمی گویند که ماشین نیروی انتظامی بوده در حالیکه شاهدان عینی دیده اند که راننده ماشین لباس فرم نیروی انتظامی را بر تن داشته است و ماشین اول به شهرام می زند و ماشین دوم از روی او رد می شود.

شهرام فرج زاده نیز یک دختر خردسال به نام «آوا» داشت که اینکه با مادرش زندگی می کند و او نیز همانند دختر شبنم سهرابی یکی دیگر از کشته شدگان عاشورا پس از این واقعه دچار بی قراری و دلتنگی های شدید شده بود.

۴۰

مهدی فرهادی راد

مهدی فرهادی راد(بلالی)جوان ۳۸ ساله ای بود که در جریان حمله نیروهای امنیتی به اجتماعات عزاداری و اعتراضی روز عاشورا در روز یکشنبه ۶ دی ماه ۱۳۸۸ بر اثر اصابت ۲۵ ساچمه به صورت و سینه کشته شده بود.

فیلمی از صحنه ی جان باختن او نیز در اینترنت منتشر شده است اما نهادهای امنیتی ضمن انکار کشته شدن این جوان، از خانواده اش خواستند تا او را نیز همانند مصطفی کریم بیگی و برخی دیگر از کشته شدگان شبانه در بهشت زهرا دفن کنند. مهدی پدر و مادرش را از دست داده بود و از سوی دیگر سایر اعضای خانواده نیز احساس امنیت نمی کنند تا در مورد این رخداد حرفی بزنند، اما در نهایت ناصر یکی از بستگانِ مهدی فرهادی در مصاحبه ای با جرس از نحوه کشته شدن و تحویل جنازه این جوان جان باخته در راهپیمایی روز عاشورا پرده برداشته بود.

وی گفته بود: همان روزهایی که تلویزیون اعلام کرده بود اصلا کسی کشته نشد، و فقط چند نفر مجهول الهویه که یکی از پل پرتاب شد و دو نفر تصادف کردند و بقیه هم به مرگ طبیعی در راهپیمایی مردند، برادران و خواهران آقا مهدی چقدر مظلومانه پیکر عزیزشان را تحویل گرفته اند، وقتی برادر ایشان می رود داخل بیمارستان می بیند، نام و نشانی و حتی شماره تلفن ثابت منزل و تلفن همراه و همه مشخصات یک آدم که می شود در مدارک او پیدا کرد را بیمارستان دراختیار داشت. وقتی همین نکته را به ماموران نیروی انتظامی که در بیمارستان حضور داشتند گفتند که شما مشخصات را دارید و بر اساس همان مشخصات به ما زنگ زدید پس چه چیزی را باید شناسایی کنیم آنها هم ناراحت شدند و جسد را به خانواده مهدی تحویل ندادند

وی همچنین در مورد پیکر مهدی گفته است: مهدی از سر مورد اصابت قرار گرفت. ۲۴ تا ساچمه در صورت او بود که این را در روزنامه خودشان یعنی روزنامه «ایران» هم نوشته بودند. مهدی را سلاخی کردند تا به قول خودشان کالبد شکافی کنند و تشخیص دهند چگونه کشته شد. وقتی مردم از نزدیکی می دیدند چه کسانی شلیک کردند، دیگر کالبد شکافی و سلاخی کردن چه معنی می دهد؟ مردم پیش از عاشورا با سکوت آمده بودند در خیابان ولی آنها روبروی مردم ایستادند و کشتند، تا اینکه در روز عاشورا دیگر مردم طاقت نیاوردند و شعار مرگ بر دیکتاتور دادند.

۴۱

صانع ژاله

صانع ژاله جوان ۲۶ ساله دانشجوی رشتهٔ هنرهای نمایشی دانشگاه هنر تهران و از کردهای سنی‌مذهب بود که در جریان اعتراضات جنبش سبز در ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ بر اثر اصابتِ مستقیمِ گلوله کشته شد.

در نخستین ساعات کشته شدن این جوان، خبرگزاری فارس و سایت های وابسته به حکومت با انتشار یک کارتِ بسیجی از صانع او را یک چهره بسیجی معرفی کردند و نوشتند که « گروهک مزدور و تروریستی منافقین روز گذشته (دوشنبه) با برپایی تجمعات غیرقانونی و راه‌اندازی اغتشاشات خیابانی در برخی معابر تهران به ‌سوی رهگذران آتش گشودند که در جریان این تیراندازی یکی از دانشجویان دانشگاه هنر تهران به شهادت رسیدو»

هاتف سلطانی همکلاسی و هم خوابگاهیِ صانع که خود از بازداشت شدگانِ کهریزک بود به همراهِ چند تن دیگر از دانشجویان دانشگاه هنر همان روز در گفتگویی با جرس صانع ژاله را به عنوان یک معترض معرفی کرده و بسیجی بودن وی را تکذیب کردند.

قانع ژاله برادر صانع در گفتگویی که با صدای آمریکا انجام داده بود همه ادعاها را تکذیب کرده و گفت: صانع بسیجی نبود، صبح روز ۲۶ بهمن پسرخاله من بدون اینکه من بدانم برادرم شهید شده عکس صانع را از من می خواهد ، من هم به خاطر نسبت فامیلی عکس را به او دادم و بعد دیدم همان عکس را به سایت ها دادند و برایش کارت بسیج درست کردند، یعنی همه اینها تقصیر پسرخاله ی من بود، ما را هم خیلی تحت فشار گذاشتند که حرف نزنیم. صانع آرزویش این بود که مثل بهمن قبادی( کارگردان) در خدمتِ ملتش باشد.\

۴۲

محمد مختاری

محمد مختاری، جوان ۲۲ ساله و دانشجوی مهندسی معدن بود که در اهپیمایی معترضان ایران در روز ۲۵ بهمن براثر اصابت گلوله جان باخت

خبرگزاری فارس و رسانه های هوادار حاکمیت، کشته شدگان راهپیمایی ۲۵ بهمن را بسیج معرفی کرده و مسئول تیراندازی به این جوانِ معترض را «عوامل فتنه‌گر و گروهک مزدور و تروریستی منافقین» خواندند. این در حالی بود که محمد مختاری در فعالیت های خود در شبکه های اینترنتی خود را از هوادارانِ جنبشِ اعتراضیِ سبز معرفی کرده بود و برای آخرین بار پیش از رفتن به راهپیمایی نیز در صفحه ی فیسبوک خود نوشته بود: « خدایا ایستاده مردن را نصبیم کن که از نشسته زیستن در ذلت خسته ام.»

زمانی که خبرگزاری فارس گزارش داد جسدِ محمد مختاری “در دستان جمعی از مردم انقلابی” تشییع شد، مجید مختاری برادر محمد مختاری در یک مصاحبه تلفنی با جرس حکایت تابوتِ مسروقه برادرش را چنین توصیف کرد: تابوت محمد را کسانی که هیچ نسبتی با برادرم نداشتند دزدیدند، کسانی با ریش و چهره های غریبه پیکر برادرم را تشییع کرده اند، چه کسانی هستند ؟

مجید محتاری با بیان دشواری هایی که خانواده اش پس از کشته شدن برادرش متحمل شدند، تصریح کرد: قاتل را می دانند کی هست و دروغ می گویند و همه چیز صد و هشتاد درجه تغییر می دهند. خانواده ام خیلی نگران شدند…من شنیده ام به خانواده ها یی که شهید داده اند می گویند، شما دو پسر دیگر هم دارید و باید مراقب رفتار و گفته های خودتان در مورد کشته شدن محمد باشید. این کجایش عدالت است…مادرم می گفت روز ۲۵ بهمن محمد به شوخی گفته بود بنشینیم آخرین ناهار را هم دو رهم بخوریم. یعنی برادرم با شوخی و خنده رفت به راهپیمایی و دیگر بر نگشت. محمد را کشتند و بعد اجازه ندهند که حتی آزادانه برایش گریه کنیم…محمد عاشق آزادی بود، محمد عاشق زندگی بود، محمد خسته شده بود مثل خیلی از جوان های دیگر در راهپیمایی ۲۵ بهمن شرکت کرد تا بگوید کشورش را دوست دارد….

اسماعیل مختاری، پدر محمد مختاری نیز در مصاحبه ای به روز گفت که پسرش بر اثر اصابت مستقیم گلوله به پیشانی اش کشته شده و خواستار مشخص شدن قاتل او شده است.

۴۳

بهنود رمضانی

بهنود رمضانی، ۱۹ ساله بابلی و دانشجوی سال اول رشته مکانیک دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل که در حوادث شب ۲۴ اسفند ماه مصادف با شب چهارشنبه سوری سال ١٣٨٩ در میدان نارمک جان باخت.

همان زمان خبرگزاری های رسمی جمهوری سلامی علتِ مرگ این جوان را انفجار یک نارنجکِ دست ساز توسط خود وی اعلام کرده بودند اما پدر بهنود رمضانی تنها پنج روزِ بعد از واقعه از چگونگی کشته شدن فرزند خود در یک گفتگوی تلفنی با خبرنگار جرس پرده برداشت و خبرهای رسانه های هوادار دولت را تکذیب کرد.

وی در این مصاحبه ضمن شرحی از مشاهدات خود در بیمارستان گفته بود: به من هم در بیمارستان گفتند حادثه ای که رخ داده است بر اثر انفجار نارنجک و سوختگی بوده است . من به آنها گفتم من همکار آزمایشگاهی شما هستم. ۲۵ سال سابقه دارم مگر می شود بر اثر سوختگی باشد. کسی که دچار سانحه سوختگی شود دچار چنین وضعیتی نمی شود. آثار کوفتگی و شکستگی دست و پا را خودم روی بدن پسرم دیدم. سرش را که دیدم خیلی ناراحت شدم، همانجا با پزشکان گفتم این چه وضعی است، چرا می گویید در اثر سوختگی جان داد؟ لذا بر خلاف این نظرهای اولیه بعد خود پزشکی قانونی گواهی کرد که علتِ مرگ بر اثر صدمات متعدد جسم سخت به سر پسرم بوده و من واقعا درود می فرستم به شرف آن پزشکان که تشخیص دادند و واقعیت را انکار نکردند.

بر اساس همین گزارش پدر بهنود رمضانی در مورد پیگیری های قضایی این پرونده هم گفت: کلانتری ۱۴۷ به ما هم زنگ زده اند و گفته اند که بیایید پرونده را پیگیری کنید. یعنی کلانتری خودش گزارش قتل تهیه کرده است.

۴۴

شاهرخ رحمانی

شاهرخ رحمانی جوان متولد ۱۳۶۳ در ظهر روز ۶ دی‌ ماه ۱۳۸۸ همزمان با برگزاری راهپیمایی معترضان در روز عاشورا توسط خودروی نیروی انتظامی زیر گرفته شد و جان باخت.

برادر شاهرخ رحمانی همان روزها برای نخستین بار در مصاحبه ای با تلویزیون صدای آمریکا گفت: دو نیم بعد از ظهر چند نفر دوستان آمدند منزل ما و گفتند که شاهرخ تصادف کرده و بیمارستان است این درحالی بود که ماشین ما مقابل منزل ما پارک شده بود، شماره ای که به ما برای پیگری داده بودند، مال نیروی انتظامی بود بعد ما رفتیم پزشکی قانونی که ابتدا علت فوت را از ما سوال کردند و ما به آنها گفتیم علت را شما باید بگویید که آنها هم گفتند تصاودف است.

وی تصریح کرده بود: وقتی جسد برادرم را تحویل گرفیتم ما هم به همه گفتیم که شاهرخ تصادف کرده ، چون ما با یک جسد تکه پاره مواجه شدیم برای همین زیاد اصرار نکردیم تا مراسم خاکسپاری را به هم نزنند.

سکینه نوروزی، مادر شاهرخ رحمانی نیز پس از دو سال به «صبح امروز» گفت: وقتی‌ که گفتند شاهرخ تصادف کرده، من به مراجع قضایی شکایت کردم و رفتم پیگیر شدم چون به ما خبر رسیده بود که فرزندم را روز عاشورا به قتل رسانده اند. مرا تهدید کردند و گفتند مراسم‌ها را هم بدون سر و صدا انجام دهید واگر نه بچه‌های دیگرت هم همین‌جور از بین می‌‌روند. مثلا در سانحه و از این حرف ها که اسم خودشان در میان نباشد. من هم از ترس اینکه بچه‌های دیگر را حفظ کرده باشم به قول معروف خفقان گرفته بودم؛ نمی‌‌توانستم چیزی بگویم. هر وقت هم به من از جایی تلفن می‌‌شد می‌‌گفتم اشتباه گرفتید؛ چون که نمی‌‌توانستم مصاحبه‌ای انجام بدهم. ولی‌ خودم دلم می‌‌خواست که انتقام این بچه را بگیرم؛ بچه بی‌ گناهم را این جور زیر اتومبیل له‌ کردند و آخر سر هم گفتند اتومبیل سرقتی بوده و راننده‌اش هم متواری است که ما گفتیم راننده چه قصد و غرضی با ما داشته که بچه ی من رو اینجور در خیابان له‌ کند؟ ولی‌ جوابی نشنیدیم. گفتند که سرقتی بوده، ما اصلا اطلاع نداریم، ماشین مال نیرو انتظامی است ولی‌ سرقت شده بوده است، کار ما نیست.

۴۵

امیر یوسف زاده

امیر یوسف زاده، دانشجوی ۱۹ ساله ای بود که در درگیری های تیرماه ۱۳۸۸ جان باخت و پس از آن در قطعه ۲۵۷ هشت بهشت زهرا بین مزار اشکان سهرابی و سهراب اعرابی به خاک سپرده شد.

پدر امیر یوسف زاده نیز همچون برخی از خانواده ها بعد از دو سال سکوت خود را شکست و به خبرنگار «سرخسبز» گفت: پسرم دانشجوی الکتروتکنیک دانشگاه تهران بود؛ او فقط نوزده سال داشت که در تظاهرات چنین بلایی به سرش آوردند که دیگر از پیش ما رفت. داغی که به دل من و مادر امیر نشست امیدوارم همین بلا به سر کسانی بیاید که ما را داغدار کردند. »

وی در پاسخ به این پرسش که چگونه از جان باختن فرزند خود در تیر ماه سال ۸۸ مطلع شده است گفت: امیر رفته بود دانشگاه، بعد گفتند که تظاهرات شده ما هم دیدیم امیر برنگشت خانه، بعد به ما زنگ زدند گفتند امیر در بیمارستان است. امیر را خیلی ها دیدند که کجا بود و چه اتفاقی برایش افتاد. ما وقتی رسیدیم امیر تمام کرده بود، یعنی امیر در سردخانه بود. گفتیم از بیرون پسرم را ببینیم ولی نگذاشتند، اجازه ندادند؛ گفتند تمام کرد…

پدر امیر یوسف زاده با بیان اینکه امیر نه فقط عصای دست من بلکه تکیه گاه همه ی خانواده ی ما بود گفت: بعد از اینکه امیر را از دست دادیم، شکایت کردیم؛ اما اصلا شکایت ما را قبول نکردند. ولی اگر زنده بمانم حق فرزندم را از آنها می گیرم اما اگر زنده نماندم که هیچ. امیر چیزی نگفته بود، رفته بود دانشگاه بعد هم تظاهرات شد. او هم مثل همه ی بچه های دیگر رفت شرکت کرد. چیزی نگفت. ولی کسی به حرف ما گوش نمی دهد. اصلا شکایت ما را قبول نکردند.

۴۶

امیرارشد تاجمیر

امیر ارشد تاجمیر یکی دیگر از جوانان معترض ایرانی بود که در راهپیمایی اعتراضی ششم دی ماه مصادف با عاشورا، توسط خودروی نیروی انتظامی سه بار زیر گرفته شد و سرانجام با بدنی له شده جانش را از دست داد.

شهین مهین فر مادر امیر ارشد تاجمیر که یکی از مجریان باسابقه رادیو و تلویزیون نیز به شمار می رود، پس از دو سال سکوت به روز گفت: امیرارشد همان جوانی است که برای نجات دو هموطنش رفت اما جانش را گرفتند. دو دختر را گرفته بودند و به شدت می زدند؛ بعدها یکی از دختران آمد سرخاک امیرارشد و همه را برای من تعریف کرد… آنها را می زدند و مردم هو میکردند، امیرارشد فریاد زده که هو کردن شما دردی دوا نمی کند نجاتشان بدهید و خود جلو میرود و یکی از ماموران را هل میدهد مردم هم می آیند که کمک کنند و نجات دهند اما ماموران می ریزند؛نمیدانم بچه من چقدر باتوم خورد، نمیدانم چقدر کتک خورد اما از پشت، ماشین نیروی انتظامی با سرعت به او می زند و او را می اندازد و همان موقع یک ماشین دیگر که آن هم مال نیروی انتظامی بود و همان جا پارک کرده بود می آید و از روی امیرارشد من سه بار رد می شود.

این مجری با سابقه رادیویی تصریح کرد: فرزندم راهش را خودش انتخاب کرده بود؛ او خودش رفت، در تمام اعتراضات همپای مردم حضور داشت و من سرم بالاست و به وجودش افتخار میکنم، خوشحالم که شرافتمندانه جوانی ایران دوست و ایرانی دوست تحویل جامعه دادم که اگر من، مادر خوبی نبودم اما فرزندم سرم را بلند کرد، او مرا سربلند کرد اما کمرم شکست.

وی در مورد پیگیری های قضایی این قتل گفت: به من خرده می گیرند که چرا شکایت نمیکنی؟ آخر من به چه کسی شکایت کنم؟ این همه آدم شکایت کردند به کجا رسید؟ من هم یک مادرم مثل همه مادران دیگر که دلشان سوخته و جگرشان تکه تکه است. سکوت مرا به حساب ترس نگذارید؛ من از هیچی نمی ترسم، من دیگر زنده نیستم، مرده متحرکی هستم که زندگی ام مثل هر پدر و مادری بچه هایم بوده اند آرزوهایی داشتم… از ترس، سکوت نکردم بلکه نمیخواهم یک امیرارشد دیگر از دست بدهم نمیخواهم یک مادر دیگر داغدار شود.

۴۷

بهمن جنابی

بهمن جنابی جوان ۱۹ ساله ای بود که در راهپیمایی اعتراضی ۳۰ خرداد سال ۸۸ بر اثر شلیک مستقیم گلوله بر قلبش، جان باخت.

هومن جنابی برادر بهمن جنابی در گفتگویی با خبرنگار جرس کشته شدن برادر خود با اصابت گلوله در روز ۲۵ خرداد را تایید کرد و گفت که در گواهی فوت نیز دلیل فوت را همین قید کرده اند.

او تصریح کرد: ما گواهی فوت را در اختیار داریم که ضمیمه ی پرونده مان است و در پیگیری ها نیز آن را همراه داشتیم، اگر توی سازمان بهشت زهرا بخواهند بروند آماری در بیاورند، طبق یک فورمتی که سرچ می کنند، تمام آمار نشان می دهد که چند نفر به مرگ طبیعی بوده، چند نفر بر اثر تصادف جان می دهند و چند نفر بر اثر اصابت گلوله کشته شدند.

وی در مورد روزهای نخست حادثه و پیگیری های خانواده چنین توضیح داد: من همان موقع که بهمن کشته شد، سرباز و افسر وظیفه بودم. یکی از معدود سربازهایی بودم که در سپاه خدمت می کردم که وقتی این اتفاق افتاد، روند پیگیری های ما را همه در جریان این اتفاق بودند و اینگونه نیست که کسی نداند برادر من چگونه جان باخت، نه اینکه فقط یک قشر خاص در جریان باشند. من به عنوان سرباز از طریق سرهنگ های سپاه پیگیری می کردم تا بتوانم برادرم را پیدا کنم. ما سه روز از بهمن خبر نداشتیم و پیگری های ما یک کار مخفی نبود و همه در جریان این اتفاقاتی که افتاد هستند.

او همچنین می گوید ما حتی مایل نیستیم که اغراق کنیم بهمن را همانگونه که بود باید معرفی کرد، بهمن دنبال حق بود و در همین راه هم شهید شد و فکر می کنم بخش هایی از خود مسولان نیز خودشان تایید می کنند که آنچه بر این جوانان رفته است ظلمی بوده که حق شان نبود.

او پیگیری های قضایی پرونده قتل برادرش را نیز بی نتیجه خواند و گفت که تا کنون پاسخی به آنها نداده اند.

۴۸

علیرضا افتخاری

علیرضا افتخاری جوان ۲۹ سال و خبرنگار ابرار اقتصادی بود که ۲۵ خرداد ۸۸ برای حضور در راهپیمایی از منزل خارج شده بود که در خیابان آزادی مورد ضرب و شتم قرار گرفت. خانواده وی جسد فرزندشان را ۲۷ روز بعد از پزشکی قانونی کهریزک تحویل گرفتند.

سازمان گزارشگران بدون مرز برای نخستین بار ۷ مرداد ۸۸ دربیانیه ای خبر کشته شدن علیرضا افتخاری، خبرنگار سابق روزنامه ابرار اقتصادی را علنی و اعلام کرد: “این روزنامه نگار ٢٩ ساله در اثر ضربات باتوم بر سرش و خونریزی مغزی در تاریخ ٢۵ خرداد ماه کشته اما پیکرش در تاریخ ٢٢ تیر ماه به خانواده اش تحویل داده شده است.

مادر علیرضا افتخاری نیز پس از دو سال به روز گفت: علیرضا ۲۵ خرداد رفت و ۲۷ روز بعد جنازه اش را به ما دادند. گفتند خونریزی مغزی کرده. شکایت هم کردیم اما هیچ نتیجه ای نداشت. وکیل مان گفت به جایی نمی رسیم، بهتر است رضایت دهیم

خانم افتخاری بیش تصریح کرد: گفتند حرف نزنید. چه فایده ای دارد الان حرف بزنم؟ پسر من رفت و دیگر کسی نمی تواند کاری برای من بکند و بچه ام را برگرداند.

یکی از نزدیکان علیرضا افتخاری نیز در این زمینه به روز گفت: وکیلی که وکالت خانواده علیرضا را برعهده گرفت خیلی برای رضایت به خانواده فشار آورد و برای ما این موضوع واقعا خیلی عجیب بود، اما به هر حال فشارهای زیادی که روی خانواده بود باعث شد خانواده از حق خود برای پی گیری شکایت شان بگذرند..

او می گوید: ضرباتی که بر سر علیرضا وارد شده بود منجر به خونریزی مغزی شده بود اما ما نمیدانیم علیرضا در خیابان کشته شده یا اینکه پس از ضرب و شتم و بازداشت. نمی دانیم چه اتفاقی دقیقا برای او افتاده، آنچه مسلم است اینکه علیرضا در جریان راهپیمایی ۲۵ خرداد از سوی ماموران مورد ضرب و شتم با باتوم قرار گرفته، پس از آن را خدا میداند. آیا علیرضا همان زمان جان باخته یا اینکه او را به جایی منتقل کرده اند، او تا ۲۲ تیر که جنازه اش را به خانواده تحویل دادند کجا بوده و چه اتفاقاتی افتاده است.

۴۹

رامین آقازاده قهرمانی

رامین آقازاده قهرمانی جوان ۳۰ ساله ایرانی، چهارمین قربانیِ بازداشتگاه کهریزک بود که در جریان اعتراضات پس از انتخابات دستگیر شد اما تنها چند روز بعد از آنکه آزاد شد، در اثر ضرب و جرح شدید جانش باخت.

رضا آقازاده قهرمانی برادر رامین آقازاده قهرمانی بعد از دو سال در گفتگویی با خبرنگار جرس در مورد نحوه جان باختن برادر خود و پیگیری های خانواده اطلاع رسانی کرد.

وی گفت: ما همان روزهای اول که این اتفاق افتاد یک سری مطالب را به برخی روزنامه ها دادیم و آنها هم گزارش هارا به نقل از خودشان منتشر کردند؛ ولی خب شرایط به گونه ای بود که مصاحبه ای انجام ندادیم. ما اصلا نمی دانستیم تحت چه شرایطی و چگونه این ماجرا را پیگیری کنیم تا اینکه همان روزهای اول که پرونده ی کهریزک مطرح شده بود، ابتدا آقای کامرانی و بعد آقای روح الامینی پدران تو تن از کشته شدگانی که مقامات جمهوری اسلامی مسولیت قتلِ آنها در کهریزک را پذیرفتند هم تماس گرفتند و بعد موضوع را در رسانه ها هم مطرح کردند.

پس از آن مادر رامین آقازاده قهرمانی نیز در مورد جزییات ماجرای احضار تا کشته شدن فرزندنش در اثر ضرب و شتم در زندان در گفتگویی با خبرنگار «سرخسبز» چنین توضیح داد: با دست های خودم بچه ام را تحویل دادم. همین عذاب وجدان دارد بدبختم می کند، این عذاب وجدان دارد مرا داغون می کند. وقتی او را می بردم که تحولیش بدهم در میان راه گفتم چه کار کردی مامان، گفتم هیچ کاری نکردم، گفتم خب یک سوالی از او می کنند و عصر بر می گردد… اما عصر که شد دیدم برنگشت، بعد با پدرش عصری رفتم همان کلانتری به من گفتند خانم پسر شما را کهریزک نمی برند، از همین جا بر می گردد خانه. دنبال یک سرباز دویدم، گفتم من هم مادرم، دارد جگرم می سوزد، به من بگو با بچه من چیکار کردند، گفت خانم، من هم اطلاع ندارم، بروید داخل سوال کنید. رفتم داخل به من گفتند، هیچی نیست، تا غروب می آید، اما صبحش فرستادند کهریزک، که رفتن همان شد و دیدارمان ماند به قیامت…

وی ادامه داد: پسرم بعد از آزادی چهارده روز پیش ما بود و بعد تمام کرد، اولین بار بود که پسرم زندانی شده بود و من حتی رویم نمی شد از او بپرسم که در زندان چه گذشته، می گفتم جوان هست شاید ناراحت شود اگر چیزی از او بپرسم. فقط اشک می ریختم. ولی جای زخم ها و ضربه ها را روی تن پسرم می دیدم، پاهایش زخم بود، گردنش باد کرده بود، اصلا فکر نمی کردم، شبی که از اوین آزادش کردند گفتند فیش حقوقی بیارید و بچه را ببرید، برادرهاش رفتند رامین را آوردند، همین فقط همین خاطره مانده از آن شب به بعد…

وی در مورد پیگیری های قضایی تصریح کرد: چه تاثیری به حال من دارد اگر چهارنفر را محاکمه کنند، یا چند مقصر را اعدام و زندانی کنند. بچه ام را از دست دادم، الان دو سال که رفته، هر وقت کلید به در می زنند، می گم این رامین هست، اصلا باورم نمی شود رامین کنارم نیست…. چرا به چه گناهی؟ بر فرض اگر جرمی داشت آیا باید بکشند؟

۵۰

سعید عباسی

سعید عباسی جوان ۲۴ساله ای بود که در نزدیکی محل کارش در سلسبیل در روز سی خرداد با اصابت مستقیم گلوله کشته شد که پیکر او در قطعه ۲۵۷بهشت زهرا در کنار سایر جان باختگان پس از انتخابات به خاک سپرده شد.

پدر سعید عباسی جان باختن سیعد عباسی در درگیری های حوادث پس از انتخابات را تایید کرد و در عین حال گفت که ترجیح می دهد همه این فشارهایی که این خانواده تحمل کرد را به خدا واگذار کند.

به گفته خانواده ی علی حسن پور که او نیز در درگیری های پس از انتخابات با اصابت مستقیم گلوله کشته شده، جمعی از خانواده ها وقتی به سراغ خانواده ی سعید عباسی برای دلجویی رفته بودند از نزدیک دیدند که خواهر سعید عباسی و مادر و پدرش وضعیت مناسبی برای بازگو کردن حقایق نداشتند.

یکی از نزدیکان سعید عباسی در خصوص صحنه ی جان باختن سعید عباسی به “جرس” گفت: سعید به همراه پدرش در مغازه کیف و کفش فروشی کار می کرد؛ در خیابان رودکی یا همان سرسبیل سابق. وقتی تظاهرات کنندگان نزدیک مغازه می شوند، سعید هم به میان آنها می رود که ناگهان به سرش شلیک می کنند. روبروی مسجد لولاگر در روز سی خرداد خیلی شلوغ بود، واقعا صحنه ی تکان دهنده ای بود. همه مردم وقتی می دیدند تظاهرات کنندگان شعار می دهند از مغازه هایشان بیرون می آمدند، سعید هم به جمعیت پیوسته بود. وقتی به او شلیک کردند پدرش بلافاصله بالای سرش رفت. سعید بغل پدر خودش تمام کرد. پدرش وقتی آب در دهانش می کرد سعید خون برمی گرداند. سعید الان هم توی قطعه ای نزدیک ندا و اشکان سهرابی دفن شده. اینها همه هم تراز بودند، همه جوان بودند ولی خب خانواده سعید خیلی اذیت شدند و نتوانستند خیلی حرفی بزنند.

الان دو سال است که مغازه ی کیف و کفش فروشی پدر سعید تعطیل شده و وقتی از او می پرسیم چرا مغازه را باز نمی کند می گوید: این مغازه مال پسرم بود دیگر با چه امیدی بروم دوباره در همان مغازه کار کنم.

وی ادامه داد: به این خانواده اجازه ندادند مراسمی برای فرزندشان برگزار کنند اما وقتی مراسم را در منزل شان برگزار کردند، ریختند منزل این جوان و تمام پلاکاردها و اعلامیه ها را پاره کردند و در مقابل چشم های همه، پدر این شهید را که واقعا بی گناه کشته شده بود، با وضع فجیعی سوار ماشین کردند و بردند.

۵۱

محمد علی راسخی نیا

«محمدعلی راسخ نیا» معلم ۴۰ ساله‌ای بود که در جریان دگیری های عاشورای ۸۸ فیلم مربوط به جان باختن او یکی از تکان دهنده‌ترین صحنه‌هایی بود که در اینترنت منتشر شد. این فیلم مردی را نشان می‌داد که تمام صورتش پر از خون بود و مردم کنار جسد و صورت خونین او ایستاده بودند و برخی با شیون فریاد می‌زدند که او زنده است، اما محمد علی راسخ‌نیا زنده نماند و تنها دو روز بعد به خانواده‌اش زنگ زدند تا جسد را تحویل بگیرند.

خانم دبیری همسر او پس از دو سال سکوت خود را شکست و به خبرنگار جرس گفت: همسرم در روز عاشورا با شلیک گلوله های ساچمه ای کشته و شبانه به خاک سپرده شد. به خاطر دو فرزند خردسالم و برای اینکه معیشت و زندگی‌ام دچار مشکلات بیشتری نشود، ناگزیر شدم سکوت کنم.

او در مورد نحوه‌ی کشته شدن همسرش با بیان اینکه آقای راسخی نیا را با گلوله های ساچمه ای مورد اصابت قرار دادند، گفت: همسرم عضو هیچ حزب و گروه خاصی سیاسی نبود. همسرم دقیقا زیر پل حافظ بوده و وقتی این اتفاق رخ می دهد، موبایل همسرم می افتد که کسی با همان موبایل تماس می گیرد و به خانواده اطلاع می دهد. بعد از دو روز هم که خیلی مظلومانه او را جلوی چشم بچه های کوچکم در تاریکی دفن کردیم. خیلی زجرآور بود. همسرم به دلایل امنیتی شبانه دفن شد. به ما گفته بودند برای اینکه برای مردم مشکلی پیش نیاید ایشان را شبانه دفن کنیم که منجر به درگیری نشود و خدای نکرده کسی آسیب نبیند. نیروهای امنیتی خودشان همان جا پشت سر همسرم نماز خواندند و به بچه های ما تسلیت گفتند، یعنی قبول داشتند که همسرم بی گناه کشته شده است. وقتی به ما زنگ زدند، من به اتفاق بچه هایم برای خاکسپاری رفتیم اما چون همسرم با چندین گلوله ساچمه ای مورد اصابت قرار گرفته بود، ترجیح می دادم بچه های من شکل و صورت داغون پدرشان را نبینند. بچه ها که نمی توانستند این صحنه را تحمل کنند، همان فضای تاریک گورستان برای بچه های من کافی بود.

وی در مورد پیگیری قضایی این پرونده ی قتل در دایره جنایی گفت: در همین دادگاه هایی که ما شرکت کردیم، به ما لفظی گفته اند که منافقین کشته اند.

۵۲

سید الیاس میرجعفری

سیدالیاس میرجعفری جوانی بود که در درگیری های بعد از انتخابات سال ۸۸ ناپدید شد ولی بعد از مدتی خانواده اش جنازه ی او را از پزشکی قانونی تحویل گرفتند.

امید میرجعفری برادر الیاس میرجعفری در گفتگویی با روز کشته شدن برادرش الیاس میر جعفری را تایید کرد و گفت: برادرم شهید شد و رفت، ما هم به اندازه کافی درد داریم و نمیخواهیم بیش از این دچار دردسر شویم.

بر اساس همین گزارش فاطمه محسنی، مادر مسعود هاشم زاده، یکی دیگر از جان باختگانی که اهل استان گیلان است تصریح کرد: در رشت و در شهرک گل ها همه این خانواده را می شناسند و قضیه شهادت فرزندشان را میدانند اما متاسفانه این خانواده براثر فشارها و مشکلاتی که برای آنها ایجاد شده حاضر به سخن گفتن از فرزندشان نیستند.

یکی از نزدیکان الیاس میرجعفری به روز گفت: خانواده میرجعفری اهل ماسال هستند و در رشت زندگی می کنند. اما الیاس در بازار تهران و نزد یک بازاری کار میکرد. او که نزدیک سی سال داشت، بعد از انتخابات ناپدید شده بود. خانواده اش همه جا را زیر پا گذاشتند اما خبری نشد هر روز مقابل زندان اوین بودند و اسامی بازداشت شدگان را می خواندند به امید اینکه نامی از پسرشان ببینند. بعد به آنها می گویند پسرشان بازداشت است و قرار است آزاد شود و بروند او را تحویل بگیرند. اما وقتی مراجعه می کنند به آنها می گویند بروید پزشکی قانونی کهریزک و آنجا تحویل بگیرید.

وی توضیح داد: برادر الیاس جنازه را دیده؛جنازه اینقدر وضعیت وحشتناکی داشته که اجازه نداد پدر و مادرش ببینند. همه بدن الیاس کبود بوده ، بیضه هایش ترکیده و یک چشم اش هم از کاسه درآمده بود. بعد از تشکیل پرونده جنازه را گرفتند و در ماسال دفن کردند. اما اجازه ندادند هیچ مراسمی بگیرند و آنها هم سکوت کردند.

۵۳

عبدالرضا سود بخش

دکتر عبدالرضا سودبخش یکی از پزشکان مرتبط با پرونده بازداشت شدگات کهریزک بود که در تاریخ ۳۰ شهریور سال۱۳۸۹ ترور شده و جانش را از دست می دهد.

دکتر عبدالرضا سودبخش از پزشکان مرتبط با پرونده بازداشتگاه کهریزک و زندانیانی بود که از بیماریهای عفونی در مجاری اداری و تناسلی آسیب دیده بودند و مقامات امنیتی به وی دستور داده بودند که بیماری کلیه زندانیانی که به وی مراجعه کرده اند را، مننژیت اعلام کند اما بنا به گفته خانواده اش این پزشک هیچگاه حاضر به انجام چنین کاری نشد.

دکتر سود بخش علاوه بر تدریس پزشکی در دانشگاه تهران، دانشگاه آزاد تهران و دانشگاه یزد، عضو هیأت مدیره انجمن متخصصین بیماریهای عفونی و گرمسیری ایران و کارشناس دادگاههای پزشکی قانونی و نظام پزشکی کشور نیز بود

دامون سودبخش فرزند دکتر عبدالرضا سودبخش پس از ده ماه سکوت خود را شکست و در گفتگو با خبرنگار جرس در مورد این ترور از مسولان جمهوری اسلامی پاسخ خواست.

وی گفت: قرار بود پدرم با پرواز ساعت ۵ صبح روز ۳۱ شهریور برای دیدن من که از چهارسال پیش از آن برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا در واشنگتن دی سی، آمریکا بودم به آمریکا بیاید که ترور ایشان چند ساعت پیش از آن بین ساعت ۸ و ۹ شب روز ۳۰ شهریور در مقابل مطبشان به وقوع پیوست. با توجه به مسئولیتهای مختلف ایشان (از جمله ریاست کلینیک عفونی بیمارستان امام و کارشناس پزشک قانونی) وقوع این جنایت تنها چند ساعت پیش از پرواز ایشان توسط آدمکشهای حرفه ای که قادرند با شلیک گلوله ای به زندگی انسانی خدمتگزار و با شرافت پایان دهند، سوالات بسیاری را در مورد انگیزه قاتلان ایجاد می کند. اینکه چگونه از آخرین روز سفر ایشان آگاه بوده اند و چگونه با اعتماد به نفس کامل می توانستند در بلوار کشاورز کمین کنند و پس از تیراندازی متواری شوند، به نظر من نشان از دستهایی در “پشت پرده” دارد و میتواند سرنخی برای بررسی پرونده باشد.

وی با بیان اینکه این پرونده یکی از مهمترین پرونده های سالهای اخیراست، تصریح کرد: متاسفانه پی گیری های ما بی پاسخ مانده است و حتی آقای عباس جعفری دولت آبادی نیز به این موضوع اشاره داشتند که هیچ سرنخی از این پرونده بدست نیامده است .

بهرنگ سودبخش یکی دیگر از فرزندان این پزشک نیز پس از افشاگری برادرش اینبار به روز در مورد ارتباط پدرش با پرونده کهریزک توضیحاتی داد.

وی تصریح کرده است: به پدرم گفته بودند درباره قربانیان کهریزک رسما گواهی دهد که تشخیص اش مننژیت است. اما پدر من گفته بود باید آنها را ببیند. بعد که دیده بود گفته بود این بچه ها زیر شکنجه فوت کرده اند و مننژیت نبوده. درباره بیمارانی هم که از میان آزاد شدگان بازداشتگاه کهریزک داشت گفته بودند که اگر به آنها گواهی میدهد باید عفونت مجاری تناسلی آنها را ناشی از مننژیت بنویسد اما پدرم نپذیرفته بود.

۵۴

امیرحسین طوفان پور

امیر حسین طوفان پور، جوان ۳۲ سال بود که در راهپیمایی اعتراضی روز ۲۵ خرداد ۸۸ با اصابت مستقیم گلوله جان باخت و پیکر او نیز در قطعه ۲۳۳ بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

مادر آقای طوفان پور در مصاحبه ای با «روز» ضمن تایید کشته شدن فرزندش در درگیری های پس از انتخابات، تصریح کرد: چهار روز از ۲۵ خرداد روز بعد جنازه پسرم را در پزشکی قانونی کهریزک پیدا کردیم. بدنش سوراخ شده بود گلوله خورده بود اما نمی دانیم دیگر بعد از اینکه گلوله خورد چه اتفاقی افتاد شکایت هم کردیم که بدانیم اما به جایی نرسیدیم. یک نفر همان شب با موبایل پسرم ما تماس گرفت و گفت که امیر گلوله خورده و ۴ روز گشتیم تا جنازه اش را پیدا کردیم و….

وی تصریح کرد: به ما گفتند بر اثر اصابت گلوله فوت کرده اما نگفتند چرا گلوله به او زده اند. نگفتند چه کسی او را با گلوله هدف قرار داد و چرا. شکایت ما هم که بی نتیجه ماند. دادگاهی تشکیل نشده سخن از پرداخت دیه به میان آوردند و ما دیگر ناامید شدیم از دادخواهی.

۵۵

ناصر امیر نژاد

ناصر امیرنژاد، دانشجوی ۲۴ ساله دانشگاه آزاد بود که در جریان درگیری ها راهپیمایی اعتراضی روز ۲۵ خرداد با اصابت گلوله جان باخت.

او پس از کشته شدن، از سوی مسولان جمهوری اسلامی به عنوان بسیجی معرفی شده بود و خبرگزاری فارس نوشته بود که پدر ناصر امیر نژاد از موسوی و کروبی شکایت کرده‌است و خواهان محاکمه «سران فتنه» شده است.

اما رشید امیر نژاد پدر ناصر امیر نژاد در گفتگویی با روز با بیان اینکه خانواده اش از کسی شکایت نکرده اند، گفت: قاتل فرزندم قاتل همه بچه هایی است که این مدت کشته شدند و کسی که اینکار را کرده مطمئنا دلش برای این مملکت نمی تپد و مجبور خواهد بود پاسخ دهد. وی افزود: اگر خون فرزندم برای مملکت اش ریخته شده من افتخار میکنم به پسرم و خونی که داد.

پدر ناصر امیرنژاد با بیان اینکه در این مدت خیلی به خانواده ی او سخت گذشت و خود او دچار مشکلات روحی شده است گفت: گاهی حتی یادم می رود چه بر ما گذشته است و فقط میدانم روزی قاتلان همه بچه های ما مجبور خواهند بود پاسخ دهند.

جمعی از دوستان ناصر امیرنژاد با راه اندازی وبلاگی به نام «نگین تاج» اعلام کردند که ناصر امیر نژاد در روز ۲۵ خرداد برای اعتراض به خیابان آزادی رفت و بر اثر اصابت گلوله جان باخت.

۵۶

علیرضا صبوری

علیرضا صبوری میاندهی، جوان ۲۲ ساله ای بود که در جریان درگیری‌های حوادث پس از انتخابات ۸۸ در راهپیمایی اعتراضی روز ۲۵ خردادماه در تهران، مورد هدف گلوله قرار گرفت و سرانجام پس از ترک ایران به منظور مداوای خود، در شهر بستون آمریکا جانش را از دست داد.

اگر چه نزدیکان علیرضا در آلمان زندگی می‌کردند اما مسئولان کمیساریای عالی پناهندگان با انتقال او به آلمان مخالفت کرده که سرانجام او به آمریکا منتقل شد و سپس در ۲۶ آبان ۱۳۹۰ جانش را از دست داد، جسد وی دو ماه بعد، برای خاکسپاری به آلمان منتقل شد.

نازآفرین صبوری خواهر علیرضا صبوری در گفتگویی با مسیح علی نژاد روزنامه نگار، سکوت دوساله را شکست و گفت: وقتی برادرم در جریان راهپیمایی ۲۵ خرداد مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود همان زمان خانواده ی ما او را به بیمارستانی در تهران منتقل کردند اما در ایران می ترسیدیم که بگوییم چه بلایی سر برادرم آمده است نگران بودیم که مبادا وقتی متوجه شوند برادرم را اذیت کنند.

خواهر این جان باخته ی جوان تصریح کرد:‌ علیرضا به زور نجات پیدا کرده بود، از مرگ برگشته بود، تیر توی پیشانی اش خورده بود. در چنین شرایطی خانواده نگران بودند که مبادا دوباره او را دست بدهند و همه تلاش شان را متمرکز کرده بودند تا علیرضا سلامتی اش را به دست بیاورد.

وی دغدغه ی علیرضا صبوری را «آزادی» خواند و در توصیف روزهایی که علیرضا در راهپیمایی اعتراضی ۲۵ خرداد زخمی شده بود چنین توضیح داد: موقعی که برادرم گلوله خورد یک ماه گم شده بود. توی بیمارستان توی کما بود. ما بعد از یک ماه پیداش کردیم، ابتدا فراموشی داشت، فلج شده بود، دکتر بالای سرش بود و ما هم کمک می کردیم که او بتواند بایستد و راه برود و قدرت تکلم هم نداشت. شش یا هفت ماه این وضعیت طول کشید. خانواده ما، برای مداوا مجبور شدند منزل مسکونی خود را جابجا کنند و رفتند یک خانه ای اجاره ای و از علیرضا مخفیانه مراقبت می کردند.

خواهر علیرضا صبوری میاندهی تصریح کرد: برادرم مثل خیلی از جوان های دیگر از نابسامانی های جامعه واقعا آزرده بود اما وابسته به هیچ گروه سیاسی نبود و تنها به خاطر اعتراضی که داشت به خیابان رفت که گلوله به پیشانی اش شلیک شد و پس از دو سال در به دری و بیماری و زجر و بدبختی شهید شد.
 

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

حمله نیروهای گارد ویژه زندان اوین به مراسم سالگرد هدی صابر در زندان اوین..!

عصر روز دوشنبه ٢٢خرداد، زندانیان بند ٣۵٠ در حین برگزاری مراسم سالگرد شهادت هدی صابر بودند با هجوم گارد ویژه مواجه شدند.

 این مراسم که از سوی زندانیانی که در اعتراض به کشته شدن همبندی شان روزه سیاسی گرفته بودند تدارک دیده شده بود در حین برگزاری با قطع برق توسط ماموران امنیتی ناتمام ماند و سپس بیش از ۵٠ نفر نیروی گارد ویژه وارد بند شدند.

در این حمله بهمن احمدی امویی، سعید جلالی فر، فرشاد قربان پور، آرش سقر، سعید متین پور و جواد علیخانی بوسیله گارد ویژه به سلول انفرادی منتقل شدند.

زندانیان در پاسخ به این یورش شعار “یا حسین میرحسین” و “مرگ بر دیکتاتور” سر می دادند.

بر اساس این گزارش دادستان تهران دستور حمله به زندانیان را صادر کرده بود. او پیش از این نیز برخورد با زندانیان و ایجاد محدودیت پیش روی آنها را همواره در دستور کار داشته است.

ظهر امروز نیز کلمه گزارش داده بود که ده ها زندانی بند ۳۵۰ زندان اوین در سومین سالروز کودتای انتخاباتی سال ۸۸ و در اولین سالگرد شهادت هدی صابر، به عنوان اعتراض از حضور در سالن ملاقات خودداری کردند.

در این «اعتصاب ملاقات» که در روز ۲۲ خرداد و در سومین سالروز انتخابات دهم ریاست جمهوری انجام شد، زندانیان در اعتراض به افزایش محدودیت ها و اعمال فشارهای روانی از سوی دستگاه قضایی و نهادهای امنیتی بر زندانیان، از ملاقات با خانواده خویش سر باز زدند.

زندانیان اعتصاب کننده، به خصوص به این موضوع اعتراض داشته اند که دوشنبه هفته قبل و در روز پدر، به بهانه تعطیلی امکان ملاقات از آنها سلب شده است و مسئولان زندان حتی به زندانیان اجازه تماس تلفنی با خانواده هم نداده اند.

به گفته منابع نزدیک به زندانیان سیاسی، زندانیان همچنین با توجه به سالگرد درگذشت هدی صابر، به عدم رسیدگی به پرونده مرگ این همبند سابق خود نیز اعتراض داشته اند.

از جمله زندانیانی که امروز در این حرکت اعتراضی شرکت داشته اند، می توان به نامهای ابوالفضل قدیانی، محسن میردامادی، عبدالله مومنی، سید علیرضا بهشتی شیرازی، فیض الله عرب سرخی، علیرضا رجایی، عماد بهاور، بهمن احمدی امویی، محمد فرید طاهری قزوینی، امیرخسرو دلیرثانی، رضا بنی تبار، سیامک قادری، جعفر گنجی، محمد داوری، مزدک علی نظری، جواد علیخانی، مصطفی نیلی و مهدی خدایی اشاره کرد.

زندانیان بند ۳۵۰ اوین که همگی زندانیان سیاسی و امنیتی هستند، از بسیاری از حقوق قانونی خود از جمله حق تماس تلفنی، ملاقات منظم و برخورداری از مرخصی قانونی محروم اند.

تلفن های این بند از بیش از دو سال قبل قطع است و تعدادی از زندانیان این بند که غالب آنها متهمان پس از انتخابات ۸۸ هستند و در دادگاههای ناعادلانه سه سال اخیر به حبس محکوم شده اند، از زمان بازداشت تاکنون به مرخصی نیامده و تعدادی دیگر در سه سال اخیر تنها چند روز از مرخصی بهره مند شده اند.

هفته پیش خانواده های ۴۶ زندانی سیاسی این بند در نامه به دادستان تهران، از بی قانونی و بی بهره ماندن زندانیان از حقوق ابتدایی خود به شدت انتقاد کردند و نوشتند: ما برای عزیزان خود خواسته هایی فراتر از همه حقوقی که سایر زندانیان از آن برخوردارند و تا پیش از تصدی شما در مورد زندانیان سیاسی بعد از انتخابات به بند ۳۵۰ حتی در این زندان به رسمیت شناخته می شد، نداریم. آیا در کشوری که مدعی اجرای عدل اسلامی است اینها انتظاری گزافه است؟

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

در آستانه سومین سالروز تولد جنبش سبز…!

برای بازخوانی و بازشناسی جنبش سبز، یکی از بهترین راهها مرور بیانیه های میرحسین موسوی در ایام پس از انتخابات ۸۸ است. میرحسین در این بیانیه ها که از اعلام ایستادگی در برابر تقلب و کودتای انتخاباتی آغاز شد، با راهپیمایی سکوت و دیگر تظاهرات مردمی همراه بود و در نهایت به تدوین و انتشار منشور جنبش سبز رسید، به ترسیم ابعادی از راه سبز امید پرداخت که واژه واژه ی آنها، روح امید و ایمان فعالان جنبش سبز را بازتاب می داد و شور زندگی را در عین مبارزه بر می انگیخت. این بیانیه ها و دیگر مواضع و اظهارنظرهای موسوی، هم نشان می دهند که جنبش سبز چه مسیری را از ابتدا تا امروز طی کرده و هم تفسیر و تصویری را که این همراه مردم از هویت و چشم انداز راه سبز ارائه می کرد، به نمایش می گذارد.

میرحسین موسوی از همان فردای انتخابات در برابر “شعبده بازی دست اندرکاران انتخابات و صدا و سیما” به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان معترض می شود و می گوید که “تسلیم این صحنه آرایی خطرناک” نخواهد شد. وی هشدار می دهد که این اقدامات غیرقانونی نتیجه ای جز “تزلزل ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران” و “حاکمیت دروغ و استبداد” ندارد.

او که خود از بانیان اصلی این نظام مردمی جمهوری اسلامی است “وظیفه شرعی و ملی” خود می داند که به “افشای رازهای پشت سر این روند پرمخاطره” بپردازد و “آثار نابود کننده” آن را بر سرنوشت کشور تبیین کند. وی بیم آن دارد که ادامه وضع موجود همه نیروهای موثر در نظام را به توجیه گرانی دروغگو در مقابل مردم تبدیل کند و دنیا و آخرت آنان را در معرض لطمه های جبران ناپذیر قرار دهد.

نخست وزیر دفاع مقدس از همان ابتدا به مسوولان توصیه می کند که بیش از آن که دیر شود این روند را فورا متوقف کنند و همگی به خط قانون و امانتداری از آرای ملت بازگردند و بدانند که خروج از عدالت مشروعیت زداست.

او به مسئولان اصل و مبانی مشروعیت را گوشزد می کند و به یادشان می آورد حقیقت بزرگ پیام انقلاب اسلامی را و مردم بزرگی که زیر بار زور نمی روند و از ظالم تمکین نمی کنند ولو که بتوان برای مدتی در سایه شمشیر حکومت کرد. موسوی می گوید که کمترین پیام انقلاب اسلامی به همگان این بود که مردم آگاهند و در برابر کسانی که با تقلب روی کار بیایند تمکین نخواهند کرد.

این سیاستمدار مردم گرا به جامعه نیز یاد آور می شود که صاحبان حقیقی کشور کیست ایران این موجود آسمانی متعلق به آنان است و نه متقلبان. و از همان اولین روز حضور سبز مردم در خیابانهای شهر از آنها می خواهد که “با هوشیاری” از “ایران” محافظت کنند. با شناختی که میرحسین از “خائنین به آراء مردم” دارد می داند که آنان ابایی ندارند که این خانه پارسایان به آتش کشیده شود.

موسوی از همان فردای انتخابات و زایش جنبش سبز هویت این حرکت مردمی را اعلام می کند ما موج عقلانیت سبز خود را که برگرفته از تعالیم دینی و علایق ملت ما به اهل بیت پیامبر(ص) است. او باور خود را به ادامه این حرکت شور انگیز و مبارزه علیه “طغیان شورش دروغ” پا می فشارد و تصریح می کند که اجازه نخواهیم داد که حرکات ما شکل کور به خود بگیرد.

میرحسین موسوی که مسیر این مبارزه سبز را طولانی می بیند با تقدیر و سپاس از همه شهروندانی که برای رساندن این پیام سبز هر کدام ستادی بودند می خواهد تا رسیدن به نتیجه ای که کشور ما لایق آن است همچنان به حضور و تلاش ادامه دهند.

نگرانی از تحمیل یک شیوه جدید زندگی

این رهبر جنبش سبز واقف است که اعتراضات صورت گرفته از سوی مردم در شهرهای مختلف از سر نگرانی نسبت به روش جدیدی از زندگی سیاسی است که دارد بر کشور ما تحمیل می‌شود. او که خود سالها سابقه مدیریت سیاسی کشور را در زمان بحران و جنگ دارد می داند که چنین قداماتی که بعد از انتخابات در کشور صورت گرفت هیچگاه در جمهوری اسلامی سابقه نداشته است و دلسوزانه اعلام می کند که اگر مردم با اضطراب تحولات فعلی را دنبال می‌کنند به خاطر نگرانی شدیدی است که نسبت به در خطر قرار گرفتن دستاوردهای عظیم انقلاب خود دارند.

میرحسین موسوی که از مناظره هایش نسبت به خطر قانون گریزی بارها هشدار داده بود، باز هم می گوید که کسانی که با تخلفات بسیار نتایج غیر قابل باوری را برای انتخابات ریاست جمهوری اعلام کردند، اینک درصدد تثبیت آن نتایج و شروع دوره‌ای جدید از تاریخ کشور ما هستند. او دورنمای چنین شیوه ای را بخوبی می شناسد و نگرانی مردم را اعلام می کند که این روند به ” استبداد و دیکتاتوری” ختم شود.

برخلاف همه آنها که سعی می کردند با تبلیغات دروغ میرحسین موسوی را مخالف نظام معرفی کنند، وی پایبندی خود به قانون اساسی را بارها اعلام می کند و صریحا “اصل ولایت فقیه” را یکی از ارکان نظام می داند و تصریح دارد که حرکت سیاسی را در چارچوب‌های قانونی دنبال می‌کنیم.

میرحسین موسوی باسابقه انقلابی و شناخته شده به حاکمان هشدار می دهد که در این کشور هیچ یک از کسانی که به انقلاب اسلامی علاقه دارند چنین روندی را نخواهند پذیرفت این چیزی است که خون صدها هزار شهید ما را به مسوولیت پذیری در قبال آن فرا می‌خواند.

بازگشت اعتماد عمومی

این کاندیدای ریاست جمهوری که واکنش در برابر تقلب صریح انتخاباتی را وظیفه ملی و دینی خود می داند وقتی بی توجهی حاکمیت به مردم را می بیند برای ” بازگشت اعتماد عمومی و حمایت مردم از دولت” شکایت خود را تسلیم شورای نگهبان می کند و از مردم می خواهد که به صورت مسالمت آمیز و با رعایت اصل عدم برخورد مخالفت‌های مدنی و قانونی خود را در سراسر کشور ادامه دهید.

او خود پیشقراول این حرکت قانونی است و از مسئولان درخواست برپایی یک راهپیمایی را دارد تا مردم بتوانند فرصتی برای نمایش مخالفت خود بیابند و به حاکمیت تاکید می کند که موافقیت با این درخواست می‌تواند بهترین راه حل برای مهار هیجانات فعلی باشد.

میرحسین بارها این خواسته را تکرار می کند و به دست اندرکاران توصیه می کند برای برقراری آرامش در خیابان ها مطابق اصل ۲۷ قانون اساسی امکان تجمع های مسالمت آمیز را نه تنها فراهم کنند، بلکه چنین گردهم آیی هایی را تشویق کنند او می خواهد که صدا و سیما از قید بدگویی ها و یک طرفه عمل کردن ها رها شود و بگذارند صداها قبل از آن که به فریاد تبدیل شود به صورت استدلال و مجادله احسن در این رسانه جاری، تصحیح و تعدیل گردد.

موسوی همزمان با درخواست از حکومت نگاهش به مردم است. او که از مردم خواسته است اعتراضات خود را از طریق مسالمت آمیز و قانونی پیگیر باشند از آنها می خواهد که از “رنگ سبز” را که “نماد معنویت و آزادی و عقلانیت دینی و مداراست” و “شعار الله اکبر که حاکی از ریشه‌های انقلابی ماست” دست بر ندارند. از منظر این سیاستمدار باسابقه رنگ سبز و شعار الله اکبر وحدت بخش صفوف ملت ما و بهترین وسیله ارتباط دل‌ها و خواسته‌های ما با هم خواهد بود.

میرحسین به حاکمان و مسئولان هشدار می دهد که قطع امکانات ارتباطی تنها یک نتیجه در بر خواهد داشت و آن چیزی نیست جز اینکه واکنش‌های موجود از شکلی هدفمند و مهار شده تغییر ماهیت پیدا کند و خدای ناکرده به حرکات کور تبدیل شود. اما او در عین حال به مردم باور دارد و مطمئن است که خلاقیت این مردم راه حل‌های ارتباطی جدید و موثری را پایه ریزی خواهد کرد تا بتوانیم از اقدامات خود نتایجی مفید به حال کشور و نظام و انقلاب بگیریم.

این سیاستمدار دور اندیش وقتی می بیند که چگونه نیروهای انتظامی با مردم برخورد می کنند دلسوزانه به آنها توصیه می کند که توصیه می‌کنم از برخورد خشن با حرکت‌های خودجوش مردم خودداری کند و اجازه ندهد که اعتماد مردم نسبت به این نهاد ارزشمند خدشه دار شود. او که نیروهای انتظامی را بخشی از همین مردم می داند و باور دارد که قدرت آنها در گروی “وحدت با مردم” است به آنها یاد آور می شود که این مردم برای احقاق حقوق خود و حقوق شما در صحنه حاضر شده‌اند و برادران و خواهران شما هستند.

او در حالی که مردم را به “خویشتنداری” دعوت می کند و از آنان می خواهد که چون پدران و مادرانی دل شکسته با رفتارهای نامتعارف فرزندانتان در قوای امنیتی برخورد کنید. از نیروهای نظامی و انتظامی هم می خواهد که نگذارند خاطرات این ایام لطمه های جبران ناپذیر به روابط آنها و مردم بزند.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

بازداشت یک زوج نوکیش مسیحی در ایران -استان البرز- شهر کرج

مسئولان کلیسای ایرانیان در لندن، از  بازداشت اخیر مهرداد سجادی و همسرش فروغ دشتیانی، یک زوج نوکیش مسیحی در کرج، خبر دادند…
«پس از بازداشت این افراد تاکنون از وضعیت سلامت و محل دقیق نگهداری این زوج نوکیش مسیحی که از معلمان کلیسای انجیلی عمانوئیل در تهران وکرج بودند، اطلاع دقیقی در دست نیست.»

در گفتگوی اینترنتی خود در چت روم اسکایپ (بدلیل مسائل امنیتی عدم استفاده از تلفن برای حفظ جان دوستان الزامیست) خود با یکی از مسئولین کلیسای ایرانیان در ایران سوالاتی مطرح گردید که مشروح آن بااطلاع مردم میرسد:
طبق اخبار منتشر شده، این زوج مسیحی، روز پنجشنبه چهارم خردادماه یا ۲۴ مه، بازداشت شدند. خبر مربوط به این بازداشت حدود ده روز بعد منتشر شد. چرا این خبر زودتر از این منتشر نشد؟

یکی از دلایل عدم انتشار این خبر این بود که در کلیسا این باور وجود دارد که شاید این عزیزان به طور موقت بازداشت شده باشند و بعد از مدت کوتاهی آزاد بشوند و شاید رسانه ای کردن خبر بازداشت آنها به تداوم بازداشتشان بیانجامد.

این اخبار تا مدتی محفوظ می ماند. اما بیشتر از گذشته شاهد این هستیم که این پنهان کاری ها نتایج مثبتی را در بر نداشته و مسئولان امنیتی همچنان به کار خودشان ادامه می دهند و اغلب این بازداشت ها طولانی مدت می شود.

تنها دلیل احتمالی بازداشت می تواند این باشد که این دو شخص نوکیش مسیحی بوده اند؟

از این گذشته در خدمات کلیسایی مشارکت داشتند و از مسئولان و رهبران این کلیسا بودند.

می توانید سوابق بیشتری از این دو نفر برایمان بگویید؟ اینکه کی تغییر رویه دادند و به کیش مسیحیت گرویدند؟ یا از چه زمانی کمک به کلیسا را آغاز کردند که دلیل احتمالی دستگیریشان بشود؟

اگر اجازه بدهید از این موضوع بگذریم. من بیشتر تمایل دارم به اینکه این دستگیری ها در یک تصویر بزرگتری از این جو خفقانی که سعی کرده اند بر کلیساها حاکم کنند، مخصوصا بر کلیساهای تهران، بپردازم.

این دستگیری ها پیش از این هم اتفاق افتاده است و در شهر تهران شاهد دستگیری افراد مسیحی در کلیساها بوده ایم. حتی برخی از آنها رسانه ای نشده بود ولی ما از آن خبر داشتیم.

مدتی بود که از مسیحیان خواسته شده بود که جلسات عبادی خود را محدود کنند. حتی از آنها خواسته شده بود که جلسات و مراسم روز جمعه خودشان را تعطیل کنند چرا که روز جمعه روز تعطیلی مردم است و بسیاری از مردم با وقت آزادی که داشتند می توانستند در این مراسم شرکت کنند.

اما این مسئله باعث نشد از تعداد افراد جلسات کلیسا کاسته شود بلکه همان تعدادی که جمعه ها به کلیسا می آمدند به روز یکشنبه منتقل شدند و روز یکشنبه رونق پیدا کرد.

بعد از آن فشار آوردند که باید اسامی افراد شرکت کننده و اعضا را به دستگاه های امنیتی ابلاغ کنند و البته به این هم راضی نشدند و از همه شماره کارت ملی را درخواست کردند.

همه اینها باعث شد که کلیسا خودش را در محاصره یک فضای پلیسی و امنیتی بببیند. این فشارها روز به روز افزایش یافته است، می دانم همان روز هم عده دیگری از دوستان که از شهرستان به تهران آمده بودند دستگیر شده و مدتی بعد آزاد شدند.

همه اینها به خاطر فشارهایی است که نه تنها کلیساهای خانگی و محلی بلکه کلیساههای رسمی، بخصوص کلیساه هایی که مراسم عبادی خود را به زبان فارسی برگزار می کنند در معرض این محدودیت ها قرار می گیرند.

این مسئله نشانه تهدیدی است که حاکمیت از گسترش اقبال عمومی نسبت به مسیحیت و ایمان مسیحی در جامعه احساس می کند.

شما می گویید این زوجی که دستگیر شده اند به زبان فارسی در کلیسا موعظه کرده و تعلیم می داده اند.

خطر این قبیل افراد برای جامعه چیست که منجر به دستگیری آنها می شود؟ به جز انجام وظایف دینی شان دیگر ممکن است این افراد چه خطری ایجاد کنند؟

برای این واقعیت دلایل اثباتی زیادی هست که مسئولان فعلی نظام در پی یک جور انحصارگرایی در حوزه دینی هستند و برای هیچ عقیده دیگر برخلاف عقیده خودشان امکان آزادی بیان و عقیده را فراهم نمی کنند.

این مسئله محدود به مسیحیان نیست بلکه بسیاری از دگراندیشان، حتی دگراندیشان مسلمان نیز با این مشکل مواجه هستند.

هر عقیده ای خلاف آنچه قرائت رسمی حکومت از دین است، برای حاکمیت غیر قابل تحمل است. اینها می بینند که کلیسا و مسیحیت با یک استقبال عمومی در سطح جامعه روبروست و این مسئله باعث نگرانی شان می شود.

اما من فکر می کنم به جای اینکه دوستان ریشه این مسئله را در کلیسا پیدا کنند بایستی در خودشان جست وجو کنند چرا همین نوع رفتارها با کلیسا اتفاقا بر محبوبیت آن اضافه می کنید.

من کشیش شهید دیباج را که سال ها به خاطر ایمان آوردن به مسیح در زندان بودند را به خاطر دارم که می گفتند که دین مسیح به توپ شبیه است، هر چه محکمتر آن را به زمین بکوبی بیشتر به هوا پرتاب می شود. در این سال ها هر چقدر فشار بر کلیسا بیشتر شده، رشد و گسترشش هم بیشتر شده است.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

نه آنکه حکمی تازه بتو بنویسم,بلکه همان را از ابتدا داشتیم که یکدیگر را محبت بنمائیم. دوم یوحنا:5

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه