» روایت میرحسین موسوی از ماهیت و رسالت لشکر مخلص خدا

چکیده :آنان که «بسیج را مدرسه عشق» می دانستند کجا بودند تا ببینند «چفیه خونین و پیشانی بند سبز» این رهروان «مکتب شاهدان و شهیدان گمنام» بر گردن و پیشانی چه کسانی است و با نام بسیج بر این مردم چه می کنند و این لشکر که نه اخلاص داشت و نه برای خدا گام می زد چگونه بیگانه است با این مردم….
دو سال پیش باز وقتی نام شهیدان زینت بخش خیابانهای شهرمان شد و شعار ” بسیجی واقعی همت بود و باکری” در ایران طنین انداز شد. خیلی ها با شگفتی می پرسیدند از بسیجی. همه آنچه آنان طی این سالها دیده بودند از بسیج و بسیجی؛ متعرضان به جان و مال مردم بود. آنان که صاحبان حقند و برای به کرسی نشاندن آنچه باور دارند می توانند به هر مستمسکی دست یازند.

امروز کتابفروشی است که باید در آتش بسوزد و دیگر روز قلب “ندای ملت” است که باید از حرکت باز ایستد. سینه سهراب است که آماج تیر کین می شود و آن طرف تر ها او که با باتوم بر سر خواهرم می زد هم کارت بسیج در کیفش داشت. دگر روز هم که شادی سفر تابستانی‌مان در خطه‌ی سبز شمال گم شد، باز او بسیجی بود. هر روز او می آمد در هیبتی و لباسی.

آنان که “بسیج را مدرسه عشق” می دانستند کجا بودند تا ببینند “چفیه خونین و پیشانی بند سبز” این رهروان “مکتب شاهدان و شهیدان گمنام” بر گردن و پیشانی چه کسانی است و با نام بسیج بر این مردم چه می کنند و این لشکر که نه اخلاص داشت و نه برای خدا گام می زد چگونه بیگانه است با این مردم.

تا اینکه باز آذر که شد صدایی آشنا برخاست. از همان خانه قدیمی کوچه اختر، و پرسید” بسیج چه بود و چه هست و چه باید باشد؟ بسیج را چه چیز ساخت و چه چیز نامدار کرد و قهرمان تمامی سلیقه‌ها و گرایش‌ها در دوره‌ای از تاریخ معاصر این سرزمین قرار داد؟

او یادمان آورد آنچه بسیج را مکتب شاهدان کرد نه بر عناصر مادی قدرت که بر “نیت پاک” استوار بود. نخست وزیر هشت سال دفاع مقدس گفت ” آن سابقه درخشان و دستاورد بزرگ که بسیج نامیده شد با بودجه‌های کلان و سلاح‌های گران به دست نیآمد. سازماندهی برتر نبود که از بسیج اسطوره ساخت و قدرت نظامی نبود که توانایی‌های بسیج را شکل داد، بلکه نیت‌هایی پاک و عمیق این بنای بلند را برافراشت و اسوه‌هایی را پرورش داد که هنوز هرگاه از آنان نام برده می‌شود گویندگان و شنوندگان، یاران پیامبر (ص) را به یاد می‌آورند.”

بسیج؛ تجلی شجاعت ملت

میرحسین که در سخت ترین دوران نخست وزیری کشوری جنگ زده را برعهده داشت این نهاد مردمی را ” نماد و نهاد شجاعت و ایستادگی ملت” می داند. این تاریخ گویای انقلاب پس از سی سال به مبانی ایجاد بسیج می پردازد و روشن ضمیری امام را در پیدایی این نهاد مردمی بر می شمارد و تصریح می کند آنچه قدرتهای بزرگ و کوچک را از تعدی به این خاک پشیمان کرد تنها ” شجاعت مردمی بود که از قدرت قدرتمندان نمی‌ترسیدند و در دفاع از آرمان‌ها و حقوق خود کوتاهی نمی‌ورزیدند.” میر در بند بسیج را “قابی” می داند که چهره ملتی شجاع را به نمایش می‌گذاشت.

ارتش بیست میلیونی و تکثر اندیشه

نخست وزیر محبوب امام با اشاره به فلسفه وجودی بسیج که تجلی “یکپارچگی اقشار و سلیقه‌های گوناگون مردم” است، بر این باور پا می فشارد که ارتش بیست میلیونی نمی تواند نشانگر “یک سلیقه” و “یک نحله” فکری باشد و می گوید: زمانی که پدر دلسوز ما این نهال را غرس می‌کرد گفت: «کشوری که بیست میلیون جوان دارد، باید بیست میلیون بسیجی داشته باشد». چنین هدفی چگونه می‌توانست تحقق بیابد اگر بسیج به یک سلیقه یا نحله یا فرقه یا قشر تعلق پیدا می‌کرد؟ بلکه مقصود او از ارتش بیست میلیونی ایجاد ‌آن ظرفی و رنگی بود که بتواند تمام، یا لااقل اکثریت عظیمی از رنگ‌های جامعه را در خود جمع کند؛ شبیه‌ترین چیز به پرچم‌های سالار شهیدان (ع) که هر ساله در کشور ما بلند می‌شود و همه اقشار مردم ما، حتی برخی از اقلیت های دینی را گرد خویش می‌آورد.

رمز پایداری بسیج

این معمار آشنا به رمز و رازهای هنر که می داند هنر امامش را در ایجاد وحدت بین مردم و ساختن امتی واحده در برابر ظلم ستم شاهی، بسیج را هم یکی از هنرهایی می داند که ” انسان‌هایی عادی” را به “لشکر مخلص خدا” تبدیل می کند و رمز “پایدار ماندن” و “پیروز شدن” با دستان خالی را به نمایش می گذارد و می شود ” محور و مایه وحدت و سربلندی یک ملت تاریخی.”

موسوی می داند که بسیجی با حرف و حدیث بسیجی نشد، بلکه آنان که در “آزمون فتنه” بلا دیده شدند و “صادق” ماندند.

راکبان جمل؟!

این راهبر در بند جنبش سبز که خاطرات نیکی از بسیجیان جان برکف باکری ها و باقری ها دارد، بر این باور است ” بسیجی امروز در بوته تاریک‌ترین شبهه‌ها و فتنه‌ها” ست. او که این سالها دیده همه آنچه به نام بسیجی و به کام قدرت انجام شده می پرسد:” آیا این نسل جدید نیز شبیه به کسانی هستند که جنگ جمل را در رکاب امیرمومنان (ع) مبارزه کردند؟ یا این قیاس‌ها واهی است و کسانی که این‌گونه قیاس می‌کنند بسیج را ماشینی سرکوبگر می‌‌خواهند برای زدن و گرفتن و آزار و حتی قتل انسان‌هایی که تنها جرمشان دعوت به دادگری است؟”

او که می خواهد بسیج همان لشکر مخلص خدا باشد از “هویت بسیج” در این زمانه می پرسد: “دستگاهی بی‌نیت که بفرموده چشمانش را می‌بندد و دست ‌و پای خواهران و برادرانش را می‌شکند، یا نهادی مجهز به عمیق‌ترین بصیرت‌ها که می‌تواند در ظلمانی‌‌ترین شب‌های فتنه راه‌ را از بیراهه‌ تشخیص دهد؟”

با راستگویان باشید

میرحسین موسوی سفارش می کند به توصیه نبی که برای یافتن پرسشها و تردیدها در زمانی که ” فتنه همچون پاره‌های شب تاریک” همه جا را فرا می گیرد باید به قرآن رو کنید. “قرآن شفیعی است که اگر به سود کسی شفاعت ‌کند از او پذیرفته خواهد شد و چون به رغم کسی شهادت ‌دهد تصدیق می‌شود؛ کتابی که هرکس آن را پیشوا و پیشارو بگذارد به بهشت می‌رود و کسانی را که به آن پشت کنند به سوی دوزخ می‌راند؛ کتابی که به سوی بهترین راه‌ هدایت می‌کند؛ کتابی که به روشنی و صراحت ما را فرمان می‌دهد تا با راستگویان باشیم.”

این سیاستمدار اخلاق مدار که ریشه همه مفاسد سیاسی کشور را ناشی از دروغگویی حاکمان می داند، مشعل راه را می دهد که در این شب فتنه چه باید کرد. ” کسانی که در مبارزه سیاسی اصلی‌ترین شیوه‌شان دروغ گفتن است حتما راستگو نیستند؛ تقوا در همدستی‌ با آنان و ایمان سازگار با پیروی‌شان نیست. آیا در این چند ماهه هیچ دروغی نشنیده‌اید؟ ای جماعت مومنان! تقوا کنید و با راستگویان باشید.”

قرار نبود ….

نخست وزیر دوران دفاع مقدس که از نزدیک شاهد از جان گذشتگی های بسیجیان بوده است می داند آن بسیجی که امام می‌‌خواست “در مقابل ملت قرار نمی‌گرفت، بلکه در کنار مردم و پشت‌سر آنان بود.” او می داند که ” بسیجی فراتر از جناح‌ها عمل کند و بازوان بلندش همه اقشار را در بر بگیرد؛ بسیجی که از دوستی مردم لذت ببرد؛ بسیجی که به دنبال رفاقت و محبت و یگانگی مردم باشد؛ بسیجی که بدون توجه به اختلافات سلیقه‌ای خود با دیگران حافظ عرض و ناموس‌شان باشد، که آنان یا برادر او در دینند و یا نظیر او در آفرینش؛ بسیجی که حرمت حریم‌های خصوصی مردم راحفظ کند.”

موسوی که کار آزموده سیاست دوران امام است می داند که “امام بسیج را به عنوان ابزاری برای قدرت حاکمان نمی‌خواست، بلکه نهادی برای قدرت مردم می‌دید تا حاکمیت آنان بر سرنوشتشان تضمین نماید.” او می داند که ” قرار بود رفتار و اندیشه بسیجی در مردم اثر کند، نه آن که قدرت بسیج بر سر مردم فرود آید.” او نا آشناست با آنچه این روزها به نام بسیج می کنند، چرا که می داند قرار نبوده “بسیج جیره‌خوار دولت” شود و “به ازای دستگیر کردن مردم در اجتماعات پاداش سرانه” بگیرد.

میر دربند که خود هم بسیجی بود و هم سکاندار کشور در همه آن دوران جنگ، افسوس می خورد بر ” بسیج اگر تا حد یک حزب سیاسی تنزل کند”؛ چرا که می داند ” این آن چیزی نیست که امام ما برای بسیجیان می‌خواست.” وی می داند که قرار نبوده “بسیج به دستگاهی تبدیل شود که اختیار انتخاب و آزادی رای را از مردم بستاند.”

بامردم و از مردم

این مصلح اجتماعی در قامت یک برادر در سالروز فرمان تاریخی امام در تشکیل بسیج، آنان را خطاب می دهد: “برادران بسیجی من! کدام عیب و کاستی در آرزوهای امام برای بسیج وجود داشت که از آنها کناره گرفته ‌شود؟ و چرا باید چهره‌ای که با زحمات گذشتگان شما پدید آمد به کدورت‌ها آلوده گردد؟ شما خود با مردمید و از مردمید. مفاهیمی که فطرت مردم آنها را می‌پسندد چرا باید در نزد برخی از دوستان بسیجی ما نفرت ایجاد کند؟ کدام زشتی در نام‌هایی چون آزادی وجود دارد که وقتی بر زبان می‌آید قلب بعضی از آنان را مشمئز می‌کند، گویی که نام بزرگترین گناهان باشد؟ حال آن که هنوز بزرگترین میعادگاه‌ها در اکثر شهرهای ما به نام آزادی خوانده می‌شوند. مگر نمی‌گوییم عنوان‌هایی چون حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقلیت‌ها، و امثالشان محمل‌هایی است تا قدرت‌ها ریاکارانه خویشتن را به آنها الصاق کنند و سیمایشان را زیبا جلوه دهند؟ چرا آنهایی که قاعدتا باید صاحبان اصلی و اصیل چنین آرمان‌هایی باشند از آنها فاصله می‌گیرند؟ مگر می‌خواهند مکتب‌شان کریه جلوه کند؟ چرا این مفاهیم را لعن می‌کنیم و ملاک بی‌دینی قرار می‌دهیم؟ دینی که چونان یک بوته گل دلخواه برای بشر ارمغان آورده شد، از بس که آموزه‌هایش ملایم و موافق با فطرت بود. مبادا آن را تبدیل به یک بوته خار کنیم تا هرکس با هر گوشه از آن تماس می‌گیرد زخمی شود؛ زخم‌هایی از نوع آنچه جوانان ما در خیابان‌ها می‌بینند.

بازگشت به عهد نورانی، براندازی است؟!

موسوی که متهم است به “آرمان خواهی انقلاب” و “پیروی از خط نورانی امام” بسیج را مولود ” یک بوته گل و یک پارچه نور ” می داند و می پرسد: ” آیا اگر کسی رجعت به آن عهد نورانی و نخستین را بخواهد به انقلاب پشت کرده است و دست به براندازی نظام زده است؟ آیا اگر کسی بازگشت به نسخه اصیل انقلاب اسلامی را طلب کند، آیا اگر کسی خواستار آن اسلام ناب محمدی که امام منادی و معرف آن بود باشد و از خرافه‌پرستی‌ها و قشری‌گری‌هایی که با نام دین به مردم فروخته می‌شود بیزاری بجوید، آیا اگر کسی اجرای بدون‌تنازل قانون اساسی را دنبال کند، آیا اگر کسی از وفاداری به عهدهای ایمانی و انسانی بپرسد جز به دادگری فراخوانده است؟ آیا چنین کسانی باید در خیابان‌ها کتک بخورند، در زندان‌ها شکنجه ببینند و به حبس‌های طولانی‌مدت محکوم شوند؟ آیا اسلام و قرآن اجازه می‌دهد مردمی که با مسالمت حاکمانشان را به عدالت امر می‌کنند کشته شوند؟”

سرنوشت بسیج

موسوی دلسوزانه می خواهد که بسیج به همان سرشت نورانی خود بازگردد. برای مردم باشد و تجلی شهامت ملت. او نمی خواهد “نماینده شجاعت مردم” ایرانیان را بترساند. او بروشنی می بیند که اقلیتی اقتدارطلب می خواهد ایجاد رعب و هراس کند و از نیروی بسیج در این راه بهره می برد و از بسیجی می پرسد که “آیا لباس‌های مخوف می‌پوشند و ‌در خیابان‌های شهر آرایش‌های نظامی به خود می‌گیرند تا هموطنانشان را مرعوب کنند؟ یا مردم را می‌ترسانند چون خود می‌ترسند؟ یا فرزندان انقلاب را به هفت سال و ده سال و پانزده سال زندان محکوم می‌کنند تا به خود تسلی داده باشند؟ و فکر نمی‌کنند که با این رفتارهای کوته‌بینانه چگونه امنیت ملی کشور را در معرض خطر قرار می‌دهند.”

موسوی که رمزماندگاری انقلاب اسلامی را حضور شجاعانه مردم در همه صحنه ها می داند و بر این باور است تا مردم باشند هیچ قدرتی نخواهد توانست بر آنان مستولی شود هشدار می دهد”کافی است مردم بترسند تا پای قدرت‌ها به مرزهای این بوم باز شود. کافی است سمعه شجاعت این ملت خدشه‌دار گردد و بیگانه در دلاوری و استواری آنان تردید کند تا خواب های سی ساله تعبیر شود.”

بی نیاز از بسیج نمی شویم

میردربند می داند که تفکر بسیجی چیزی نیست که ملتی از آن بی نیاز شود و تاکید دارد که “بسیج در تاریخ معاصر ما نه فقط یک نام، بلکه یک عملکرد بود که هرگز از آن بی‌نیاز نمی‌شویم؛ تا جایی که اگر معدودی از متصدیان این عملکرد ماموریت‌های خود را فراموش کنند لازم است ما مردم خود آنها را بر عهده بگیریم. ضرورتی، حتی به مراتب مهم‌تر از آرمان‌های جنبش سبز ما را مجبور می‌کند که اجازه ندهیم کسی در ترسیدن ما طمع کند.”

امروز مردم “باطل سحر” حاکمان را در جنبش سبز و همدلی یافته است. آموزه های میردربند چراغ راهی است تا با آن از سنگلاخ اقتدارگرایان گذشته و در مسیر نورانی انقلاب اسلامی بار دیگر با “نیت های پاک” شاگرد “مدرسه عشق” بسیج شوند و بر گلدسته های شهادت “بانگ رسای تکبیر” سر دهند. وعده خدا حق است. “فاصْبِرْ انَّ وَعْدَ اللّه‏ِ حَقٌّ وَلَایَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لَا یُوقِنُونَ”

“پس، شکیبا باش که وعده خدا راست است و مبادا کسانى که یقین ندارند تو را به شتابزدگى وا دارند.”

Advertisements

دربارهٔ Majid

مجید هستم، نویسنده این وبلاگ. هر روز که از عمر رژیم جمهوری اسلامی میگذرد ناکارامد بودن این رژیم بیش از پیش مشخص میشود. وقت ان رسیده است که قدرت و سیاست به صاحبان اصلی ان که همانا مردم ایران هستند سپرده شود.پایان دیکتاتوری نزدیک است.آزاد باش ای ایران...!
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s